ع

علی اکبرزاده

@admiral riser · ۵۸ امتیاز

★★★★★ ۴ از ۵ (۶۰ رأی)

ع
علی ۷۰/۱۱ ۱۱ سال پیش
جوک

**********Ali11.70**********
قابل توجه دوستانی که گوجه سبز دوس دارن
.
.
.
ما یه باغ داریم توش کلا درخت گوجه سبز کاشته، هر سال هم حدود ۳۰۰_۴۰۰ کیلو برداشت میکنیم.
البته اکثرشو خودمون میخوریم، هر شب حدود دو کیلو مصرفمونه، اونم با نمک و دلال مخصوص...
حرف دیگه ایی ندارم، فقط خواستم دلتون آب شه
به عمه ام علاقه ای ندارم، تازه به روح هم اعتقاد ندار�
علی دل آب کن

ع
علی ۷۰/۱۱ ۱۱ سال پیش
جوک

*****Ali*****
چند روز پیش گرسنم بود، یه چیزایی از یخچال برداشتم سرهم کردم و خوردم...
شبش حالم بد شد، صبح داغون بودم که با رفیقم رفتم دکتر، مسموم شد�
زیر سرم بودم که رفیقم یه تیکه چسب از دیوار کند گذاشت رو دماغم، یه عکس گرفت و گذاشت تو گروه، زیرشم نوشت علی دماغشو عمل کرد 0_o
حالا جواب بچه ها رو داشته باشین:
عاغا به سلامتی
داداش حیف اون قوس شرقی نبود؟؟؟
لطفا سفسته نکنین!
سفسفته نیست مغلطه ست!!!
کدوم بیمارستانی بیام پیشت کمپوت بخورم؟
...
اما آخریه دیگه شاهکار بود:آخ جون پس امشب آبگوشت دارییییی�
اینا رفیقن واقعن؟؟
علی مریض

ع
علی ۷۰/۱۱ ۱۱ سال پیش
پیام

هیس !!!!!!!!!
مادرها فریاد نمیزنن
مادرها فقط تحمل میکنند تمام ناملایمتها را
هیس!!!!!!
مادرها نمیروند
مادرها رفتن بلدند، نمیروند که آشیانه دل فزرندشان گرم بماند
هیس!!!!!!!!!
مادرها اعتراض نمیکنند ؛
به حقی که پایمال شد، به دلی که شکست، به تنهاییشان، به درک نشدنشان
هیس !!!!!!!
چرا که آنها خدایی را دارند به وسعت قلبهای مهربانشان
هیس!!!!!
مادران فقط خوبند

ع
علی ۷۰/۱۱ ۱۱ سال پیش
پیام

سلام به همه دوستای خوب�
تو یاد کسی نبودم ولی به یاد همه بود�
خواستم چراغ خاموش زیر آب باشم ولی پست آخر آبجی ماءده رو که دیدم قاطی کردم...
آبجی این چه فازیه که دخترا میگیرن؟ دیگه بسه خدایی
من از خودمم خسته شدم، دارم رو خودم کار میکنم که یه تغییر بزرگ تو زندگیم بدم، میخوام شاد باشم، شاد زندگی کنم، میخوام بیخیال غم و غصه ها بشم، پس یا علی از تو مدد...
چند وقت در میون یه سر میزنم تا روزی که شاد برگرد�
ali11.70
یا علی مدد

ع
علی ۷۰/۱۱ ۱۱ سال پیش
پیام

دی شیخ با چراغ همی گشت دور شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
حال و روز امروز ماست خدایی، دیگه حتی از شهر و آدماش خسته شدم...
-------------------------------------------
اول اون بنده خدایی که اسمش سهیل+ا ست:
اولا اینکه پستاتون رو خوندم، نفهمیدم دخترین یا پسر، ولی ادبیاتتون به دخترا میخونه، به هر حال
دوما بچه ها اینجا منو میشناسن، لات پاتوق منم؛ بار دیگه آبجیا و داداشای منو با قمه تهدید کردی با تبرم میام سراغت، آییییییییی نفس کش بیا سر چاله میدون کارت دارم، آییییییییی نفس کش
خوش اومدی در هر صورت
-----------------------------------------------
کامی خوشگله(خخخخ)
داش کامران خوشحالم ناراحت نشدی، البته حرف حق بود دیه، ناراحتی نداشت ^_^
ولی داوش سیگار رو رد نکن فدات شم، خطرناکه ^_^
منم سال دیگه این موقع باس برم خدمت. اون موقع میتونی تلافی کنی!
-----------------------------------------------
سعید جان دادا
حالت چطوریاس؟
خوبی خودت؟
داوش این حامد پیداش نیست کم کم دارم عصبانی میشم از دستش، یه خبری چیزی؟
بهش برسون حرف منو!
----------------------------------------------
آبجی دریا، آجی ریزه پستای ما رو لایک نمیکنیا!!!
حواست باشه!:)
---------------------------------------------
راستی بچه ها، یکی از بین شما به اون خط یکی مونده به آخر توجه کرد چیزای خوبی گیرش اومد! بقیه هم توجه کنن0_o
ali11.70
یا علی مدد

ع
علی ۷۰/۱۱ ۱۱ سال پیش
پیام

میگن آدم تو سربازی یا سیگاری میشه یا ...(پسرا میدونن چی میگم)
حالا روی صحبت من با اون بنده خداییه که داره میره خدمت...
سیگار بهت تعارف کردن بگیرییییااا
داوش شرمنده، برای شاد سازی دوستان مجبور شدم تو رو سیبل کنم^_^
کصافط هم خودتی؛)
سعید این حامد کجاست؟ چند روزه پستاش رو نمیبینم؛ نمیدونم این پست رو میخونه یا نه ولی بهش برسون پیداش کنم سروکارش با تبر منه ها، زودتر بیاد پست بزاره
سایر دوستانی که به یادم بودن رو الان یادم نمیاد، فقط دمتون گرم و بدونین من به یاد همه هست�
اون بنده خدایی که داری میری خدمت یادت نره چی گفتمااا
ali11.70
یا علی مدد

ع
علی ۷۰/۱۱ ۱۱ سال پیش
پیام

راهیه یه کوره راهم/کوله بار عشق بست�
دیگه از خودم بریدم/دیگه از خاطره خست�
هییییییعععععععع روزگار، چقد خاطره داشتیم با این صدای بدون آهنگ
ایییی خدا، شکرت
--------------------------------------------
آبجی حسنا...
هیچی، فقط خواستم بگم اسمتو میدونم، وای با جمله ی بالا پستات بیشتر حال میکن�
بععععععله، همچین آدم تیزی هستم من
---------------------------------------------
آبجی مایده، تو رسم و رسوم سرت نمیشه؟
من به عنوان داداش بزرگت اجازه دادم که تو بععععععله رو گفتی؟
نچ نچ نچ، دخترم دخترای قدیم؛ ساکت، بدو برو تو اتاقت تا نگفتم هم حق نداری بیای بیرون. بدو ببینم؛ واسا واسا، اون گوشی رو رد کن بیاد، نبینم دیگه با این پسره حرف بزنی ها، برو تو اتاقت...
حامد، بی ادب ازش طرفداری نکن، وقتی بزرگتر یه چی میگه کوچیکتر میگه چشم. ساکت، دهه
---------------------------------------------
آقای سعید تنهاییان، شما اول میری وسط میدون شهر، سه روز متوالی، سر ساعت ۱۰/۵ صبح داد میزنی من عاشق مایده ام، بعد قبولت میکنم.
پس چی؟ فکر کردی الکیه؟ با خون دل آبجی بزرگ کردم همینجور مفت مفت بدمش به تو؟
---------------------------------------------
راستیییی زنداداش الهام اومده.خوش اومدی زنداداش
---------------------------------------------
آبجی دریا، وقتی ازت پرسیدم چی شده، میدونستم سخته بگی
ولی بگو دریاچه من
یه کم به خط یکی مونده به آخر دقت کن
---------------------------------------------
آبجی مینا ۷۲ کجایییییی؟
امیر جان، داداشای دیگه/آبجیای گلم، همه رو میگم، به یادتون�
مدیر خدایی قبلی نبود هرچی چرخیدم، واسه همین دوباره گذاشتم.دمت گرم، تأیید کن
ali11.70
یا علی مدد

ع
علی ۷۰/۱۱ ۱۱ سال پیش
پیام

من اگه میخواستم، خیلی کارا میتونستم بکنم خوشگله، چون مرد بودم نکردم؛ که امثال تو بفهمن هنوز خیلی راه دارن به ما برسن...
-------------------------------------
اول سلام به همه ی دوستای خوب�
دوم اختصاصی برای"صحنه ی جرم، ورود ممنوع":آبجی، آره، من همون علی ۱۱/۷۰ ام، حالا شب رو راحت بخواب.^_^
حامد دادا من تبر دارم، انبردست میخوام چیکار؟
تازه با تبر باس دریاچه رو ادب کنم که نره دیگه نیاد.زود برگرد ببینم ×_×
داش کامران، این بار دوم:چته داداش؟ چرا میگی حالم درس نی؟
و یه سؤال مهم دیگه:یعنی چی یکی دو ماه دیگه میرم؟ بترس از روز رستاخیز کامی...
داش امیر(امیر احساسی) خیلی خوشحالم که برگشتی، عزیزی
بقیه بچه هام سالارین خدایی
راستی آبجی مژگان خدایی عصبانی نشی شله زرد ما رو بخوری؟
ali11.70
یا علی مدد

ع
علی ۷۰/۱۱ ۱۱ سال پیش
پیام

چند شب پیش که خونه ی مادربزرگم بودیم، یه دایی دارم چند سالی ازم بزرگتره، خیلی با هم خوبیم. این دایی ما چند ماه پیش ازدواج کرد، خانمش هم سن منه. داشتن عکسای گوشی منو نگاه میکردن که رسیدن به عکس ترسناک...
زنداییم چند ثانیه نگاه کرد، بعد ترسید و روشو برگردوند، خودشو چسبوند به دایی و گفت وایییی ترسیدم؛ دایی منم گفت خب چرا نگاه میکنی وقتی میترسی؟
راستش اصلا حسود نیستم، ولی دلم خواست...
یه عیال ترسو که راه به راه بپره تو بغلت و بگه: میترسم...
هیییییییییییع خدا
علی خل و چل
------------------------------------------------
حامد دادا، از طریق یکی اد دوستا دنبالتم، پیام که به دستت رسید معطل نکن، حالا خودت میفهمی...
آبجی مژگاااان، زود باش زود باش شله زرد منو بیااااار.خخخخ
آبجی بیای بابل، توحید ۳۵، داد بزنی داداش علی مثل عقاب میام شله زردو میگیر�
چی؟ خودت؟ خوب باشه حالا خودتم میبینم....
ا ا ا آبجی باشه ببخشید، ا نخور شله زردو، بابا ببخشید دیگه، نخورررررررر
آبجیم بارانه کوشک
آبجی بچه ها خدایی غرضی ندارن اگه اسمتو تو پستاشون نمیارن، خدایی هر کی اینقدر مشکل داره که نه حواسی واسش میمونه نه اعصابی، مجنونن دیگه، چیکار کنیم؟
تو پستت خیلی غم بود آبجی، از بچه ها به دل نگیر.
مواظب دلاتون باشین بچه ها
یا علی مدد

ع
علی ۷۰/۱۱ ۱۱ سال پیش
پیام

سلام به همه
این پست اختصاص داره به چند نفر
اول اون آبجی کوچولویی که دقیقا دو سال از من کوچیکتره؛ خودت گرفتی دیگه؟
اسم ببرم؟
اولا آدم با داداشش اینطور رسمی صحبت نمیکنه:براتون،نمیخونین و ...
کی گفته من پستات رو نمیخونم؟ بیارش اینجا تا حالیش کن�
آبجی جان نه میخوام توجیح کنم نه هیچی، فقط منو ببخش اگه برات ننوشتم، آخه تو خودت بمب انرژی بودی که...
آبجی میبخشی دیگه؟
حامد داداش خوش اومدی، خیلی خوشحال شدم که پست پر انرژی تو دیدم، در هر صورت معلوم بود پشتش چه خبره
آبجی t!i!t!ish کجاییییییی؟
اما داش مجتبی
مهندس چشم، رو جفت چشام، معدلم رو میارم پایین. اینطور که میبینم این ترم خیلی هنر کنم به ۱۴ برس�
بعد هم آبجیم دریاچه!(خوشت میاد ها؟)
آبجی تو چند تا پست قبلیت مطمءن شدم یه چیزی داره قلقلکت میده، ولی یادم رفت بپرسم، ولی با این پستت که گفتی هیچی ولش کن یادم اومد تا پستت رو خوندم اومدم این پست رو بذارم. احتمالا یه سؤال داری یا شایدم حرف خاصی
اگه سؤالت درمورد منه بپرس. اگرم در مورد کس دیگه اییه، بازم بپرس ^_^
اصلا هر کی سؤال داره بپرسه من یه تنه بهش جواب میدم؛ هر نوع سؤالی هم باشه فرق نداره
علی درب و داغون
بچه ها لبخند یادتون نره
یا علی مدد

ع
علی ۷۰/۱۱ ۱۱ سال پیش
پیام

سلاااااام به همه
اول عشق من داش کامران
خب چیه؟ داشمه دوسش دارم، اصلا اعتراف میکنم با خوندن خاطرات کامران بود که به فورجوک علاقه مند شدم و اومدم عضو شدم؛ حالا بگم عاشقشم عیب داره؟
نه عاغا، داش کامران عاشقتم، به کسی هم ربطی نداره
نبینم غمتو داش، اگه تو حال دلت خوب نباشه که به درد نمیخوره! یا علی دادا، پاشو بخند ببینم؛ ببین، منم میخندم^_^، تو هم بخند
داش سعید، بازم نقطه مشترک بین من و تو، اگه ادامه ی داستانم رو نوشتم، میفهمی، اگرم نه بدون اون قسمت هر روز دیدن رو میگ�
بعدشم داداشم نیما انزلی، دادا به گلبولهای سفیدت و به خشونت خودم که میخواستم حامد رو با تبر از وسط نصف کنم خعلی سالاری...
بعد هم با اس محمد اچ۷۲ یه کار درگوشی دارم:داش اینجا همه داغن، یه ذره درد دل میکنن، یه کم به خدا غر میزنن، یه کمی هم ناله، بعد حالشون بهتر میشه و ان شاالله خوب میشن
بعد هم آبجیم با اسم سخت:avid yani khoshbakht
آبجی باید بگم فکر کنم بد گفتم شما یه ذره اشتباه برداشت کردی، من مشکل مالی داشتم و دارم و خواهم داشت احتمالا ^_^، ولی درسمو ول نکردم.
الانم دارم ترم هفت مدیریت میخونم تو دانشگاه مازندران. خدا رو شکر،،، روزای بیکاری میرم سرکار و یه چیزی درمیاد برا روزای دانشگاه. راضیم به رضای همون بالاسریه که تا حالا خیلی هوامو داشته...
اما، اما، اما گودزیلامون، پونه
ببین کوچولو، من عادت دارم روزی دو تا گودزیلا بخورم واسه صبحانه، چهار تا هم واسه شام. اینجا که میای شلوغ نکن... آبجی کوچولووووو، خیلییییییییییی دوست دارم گودزیلا جوووون
بعدشم دریاچه ی خودمون: آبجی اول از همه بگم واسه این همیشه آخر همه اسمتو میارم چون با دقت بیشتر واست مینویسم، آبجی نبش قبر خاطرات کار منه، همه ی زندگیمه، من با خاطراتمه که زنده ام، وگرنه از دوروبریام خیری ندیدم... واسه من ناراحت نباش آبجی، محکم تر از این حرفام. این خاطرات دلمو میسوزونه، ولی کمرمو نمیشکونه...
ا ا ا ا، راستی داشت یادم میرفت، آبجی مژگان این شله زرد ما چی شد؟ قرار بود بیاری واسمون که؟ من قبلنم گفتم آبجی، من مازندرانم، بابل. بیار برام زودتر، منتظرماااا
بچه ها، واسه همدیگه دعا کنی�
یا علی مدد

ع
علی ۷۰/۱۱ ۱۱ سال پیش
پیام

سلا�
داستان تا اونجا رسید که پسر و دختر قصه ی ما عاشق هم شده بودن...
ادامه:
حال و روز جوون قصه ی ما همینطور بود و روزگار چرخید و دو سال گذشت...
تو این دو سال، روز به روز علاقه ی پسره به دختره بیشتر شد و بیشتر شد و بیشتر شد. تو این دو سال، دست این دو نفر هم به هم نخورد، تو این دو سال، اسمشون به زبون همدیگه نیومد، تو این دو سال هیچکس از این عشق آتشین خبردار نشد جز همون خانم متأهل که آدرس دختره رو واسه پسره گرفته بود...
ترم بهار بود، پسره تصمیم گرفت بعد از امتحانا بره خواستگاری و تابستون عقد کنن، ولی چیزی به دختره که دو سه روزی بود یه مقدار تاقچه بالا میذاشت نگفت، با خودش گفت امروز بهش پیام نمیدم، پیاماش رو هم جواب نمیدم، فردا هم گوشی رو خاموش میکنم بلکه یه کم تنبیه بشه، پس فردا، سر امتحان بهش میگم بعد امتحانا رسما میام خواستگاری
اون روز خودش پیام نداد، عجیب بود که دختره هم پیامی نداد، با خودش گفت حق داره عشقم، الان دو سال شده، حتما دوس داره زودتر تکلیفش مشخص شه، دختر مردم بازیچه ی دست تو نیست که...
اون دو روز گذشت، پس فردا رفت دانشگاه، چقدر زوق زده بود که زودتر عشقش رو ببینه و بهش بگه که چند روز دیگه میام خواستگاریت، اما دختره رو تو محوطه ندید، رفت سر جلسه، دختره دو تا صندلی جلوتر از جای پسره نشسته بود. محو نگاه بود که دختره دست چپش رو آورد بالا؛ یه چیزی تو دستش بود، تو انگشت حلقه، یه انگشتر طلایی قشنگ...
پسره بهتش زد، یعنی چی؟ این حلقه ست تو انگشتش؟ یعنی چی واقعا؟ مگه میشه؟ شاید داره اذیت میکنه؟ آره بابا داره اذیت میکنه. ولی چرا اینجوری نگاه میکنه؟ چرا تو صورتش خنده نیست پس؟ چرا اینقدر جدیه؟
همون خانمی که آدرس دختره رو ازش گرفته بود و تنها کسی بود که از ماجرا خبر داشت رو صندلی کناری نشسته بود و داشت بهش نگاه میکرد؛ پسر یه نگاه متعجب تو چشمای اون کرد و یه نگاه دیگه به انگشت حلقه ی عشقش و دوباره یه نگاه متعجب تر به چشمای خانمه بغل دستیش. اون هم سؤال پسره رو فهمید، سرشو به نشونه ی تأیید تکون داد و نگاهشو از چشای پر از اشک پسره دزدید...
معدل کل:۱۷/۴۵
معدل اون ترم:۱۲/۴۵
حال پسره تو تابستون بعد ترم:...
اسم جوون داستان ما:علی
احتمالا ادامه دارد...
-----------------------------------------------
یا علی مدد

ع
علی ۷۰/۱۱ ۱۱ سال پیش
پیام

سلا�
یه داستان از زندگیم که قسم خوردم کسی ازش خبردار نشه، اما امشب مینویسم واسه حامد...
یکی بود یکی نبود
تو یکی از شهرهای خدا، یه جوونی زندگی میکرد. این جوون قصه ی ما، دو و چند سال پیش برادرشو تو یه تصادف وحشتناک از دست داده بود. خیلی براش سخت بود که با این قضیه کنار بیاد، ولی خدا کمکش کرد و بعد از دو سال حالش بهتر شده بود. حالا چند وقت از قضیه گذشت و تونست خودشو جمع و جور کنه و دانشگاه دولتی، اونم روزانه قبول شه.
اوایل ترم دو بود که از یکی از همکلاسی هاش خوشش میاد؛ تا چند وقت زیر نظر میگیرتش که خیالش راحت شه، الکی که نبود، بحث یه عمر زندگی بود...
بعد خانوادشو در جریان میذاره، اما مشکل همیشگیشون باز خودنمایی میکنه...پول...
یه تصمیم دیگه میگیره. یکی از خانم های متأهل کلاس، درسش ضعیف بود، چند وقتی بود که جوون داستان ما برای اون و چند تا دیگه از بچه ها درسا رو مرور میکرد.
یه روز به این خانم میگه:خانم ...، شما جای خواهر من، راستش من از فلان دختر خوشم اومده و قصد دارم برم خواستگاریش، میشه لطف کنین و یه جوری آدرسشو برام بگیرین؟
اینجوری موفق میشه آدرس دختر مورد علاقشو به دست بیاره. فکر همه جا رو کرد، اول رفت تحقیق، بعد خانوادشو در جریان گذاشت و بعد به دختره جریان رو گفت. این رو هم گفت که به علت مشکل مالی فعلا باید یه مدتی بگذره که شاید طولانی هم باشه. دختره با خانوادش صحبت کرد یا نکرد، جوون نفهمید، ولی شماره ها رد و بدل شد...
همون اوایل یه سری چیزا رو مشخص کرد؛ اینکه وضعیت مالی خوبی نداره، اینکه باید خودش کار کنه و نمیتونه رو خانوادش حتی به اندازه ی پول یه عقد ساده حساب کنه، اینکه تو این مدت قبل از عقد و خواستگاری رسمی دوست نداره کسی از این موضوع خبردار شه و ...
به دختره گفت که حتی تو پیامهایی که رد و بدل میشه، من آقای ا... هستم و شما خانم ت...، لحن کاملا رسمیه و خبری از قربون صدقه رفتن نیست، ما به هم نامحرمی�
هر دفعه که دختره رو میدید دلش غنج میرفت، عشق کلافش کرده بود، شب و روزش فکر به دختره بود، پشت سر هم خوابشو میدید، چقدر حرف داشت که باهاش بزنه، چقدر عاشقش بود...
دختره میگفت حال روز اونم همین طوره، میگفت خیلی دوستتون دارم ولی خجالت میکشم رودررو بهتون بگم و ...
ادامه دارد...
-------------------------------------------
یا علی مدد

ع
علی ۷۰/۱۱ ۱۱ سال پیش
پیام

سلا�
پست اختصاصی برای داداش حامد
داداش پست داش سعید رو تو ماشین خوندم، یهو ناخوداگاه اشکام ریخت...
کاری که نباید میشد، شد
مرد باش حامد، مرد
منظورم از مرد این چرت و پرتا نیست که بیخیال باش و چه میدونم این حرفا، نه، فقط محکم باش داداش
به قول محسن چاووشی:اما تو کوه درد باش، طاقت بیار و مرد باش
داداش یه پرده از زندگیم که قسم خورده بودم کسی ازش خبردار نشه رو برات رو میکن�
منتظر باش...
یا علی مدد

ع
علی ۷۰/۱۱ ۱۱ سال پیش
پیام

السلام علیکم یا اهل بیت النبوه و معدن الرساله
آجرک الله یا صاحب الزمان (عج) فی مصیبه جدک
----------------------------------------------------
دیگه از دست خودمم خسته ا�
از جایی که باید بودم و نیستم و میدونم که تقصیر از خودمه...
از رفیقای دورو و الکی خوش
از رفیقای که تا کاری دارن علی جانی و وقتی همه چی خوبه... بگذری�
فقط بگذریم، نه؟
مثل دنیا که میگذره، مثل خوشی های زودگذر که اسمش روشه و میگذره، مثل من و تو که از همه چی میگذریم...
میگذریم از عشق، میگذریم از خاطرات، میگذریم از دردامون...
بگذری�
----------------------------------------------------
داش سعید، درکت میکنم، اونم خوب، چه دردای مشترکی داریم خودم و خودت
اگه میخوای یه دردای ناب دیگه هم دارم حاضرم مفت مفت برات تعریف کن�
فقط بدون بدنی که همش شکسته، ازش کار کشیدن سخته
قلبی که ناراحته، تحمل فشار کارگری نداره
کمخونی شدید که داشته باشی و دکتر بهت گفته باشه کار بدنی شدید نکن، سرکار که میری یهو فشارت میافته و سرت گیج میره و میوفتی رو خاکا
وقتی که سرما برسه...
ولش کن بابا، من تحمل میکنم چون دلم گرم خداست، تو هم یا علی بگو و تحمل کن داش
--------------------------------------------------
یه کاربری بود، به اسم nasrin یا یه چیزی شبیه همین اسم، که پست گذاشته بود بمیرم و دست عشقمو تو دست کس دیگه نبین�
آبجی اگه میخونی یه پست بذار
-------------------------------------------------
حااااااامد دادا، داش کامران
کجاییییین شما؟
بچه ها دعا برای نی نی خوشگل آبجی (سوسن انرژی) یادتون نره ها!
آبجی سلامتی ان شاالله
.....................................................................................
یا علی مدد

ع
علی ۷۰/۱۱ ۱۱ سال پیش
پیام

سلا�
بعضی وقتا دلم میخواد یه دستگاه داشتم که باهاش میشد زمان رو برگردوند
برگردونی عقب، از بودن با عزیزانت نهایت استفاده رو بکنی، اشتباهاتت رو جبران کنی یا کارهایی رو که باید انجام میدادی و ندادی رو برسی و و و...
------------------------------------------------------------
آبجی غزاله، مرسی که برام نوشتی، راضیم به رضای خدا، ولی بدون روزا سخت میگذره...
آبجی R____M گفتی بگو دلت سبک بشه، آبجی مرضیه، شمام تو همین مایه ها
حکایت من حکایت همون حرفیه که اگه بگی زبونت میسوزه و اگه نگی مغز استخونت
گفتن نداره، مهم اینه که الان اینجام و خدا رو شکر خوب�
آبجی ماءده گلم، اون قضیه رو منتظرم بشنوم و دعا میکنم که به نفعت تموم شه...
و دست بقیه ی بچه هایی واسم نوشتن درد نکنه، دیگه یادم نمیاد کی بود
داش لومینوس سالاری،ببخشید که حالت بد شد با پستم، یه وقتایی که دل بگیره زیاد به چیزی که مینویسی فکر نمیکنی، فقط میخوای بنویسی
راستی یه داش بهمون اضافه شده به اسم میلاد
از صاف و صادق بودنت خوشم اومد پسر، خوش اومدی
اما اما اما حامد ^_^
خوشحالم برات، فقط همین
ان شاالله همیشه خوشحال باشین با هم داش
خدایااااا همه ی عاشقا رو به هم برسون؛ آمین
دریاچه ی من، آبجی کوچولوم، هر تصمیمی بگیری من پشتتم و ازت حمایت میکنم؛ رسم برادر خواهری همینه دیگه، نه؟
و در ضمن آبجی مژگان تازه وارد، اولا خوش اومدی، دوما من شله زرد اونم نذری خعععععلیییی دوست دارم، شمام که شمالی آبجی گلم، آدرس بدی میام نذری خودمو میگیرم و میرم ^_^
یا علی مدد

ع
علی ۷۰/۱۱ ۱۱ سال پیش
پیام

سلااا�
دیگه نمیخوام داستانم رو، داستان زندگیمو ادامه بدم...
غم رو غم کی بذارم؟
ماشاا... بچه های اینجا کوه دردن واسه خودشون
--------------------------------------------------------
خوشحال هستم، ولی خسته
میخندم، ولی پر درد
خودم رو به بیخیالی زدم، ولی قلبم ...
از این که بهم ترحم بشه متنفرم، من با "غرورم" زنده ا�
وقتی گفتم بیخیال، بدون دلم پره
خنده ام رو که دیدی، بدون برا دلخوشی اطرافیانه
اما اشکم از ته قلبم میاد، اونوقت بدون که کارد به استخونم رسیده
----------------------------------------------
داش مجتبی (میم مثل ...):
شنیدی میگن چشای طرف سگ داره؟
خدایی نوشته هات سگ داره از نوع گیرا
سلامت باشی داش
بچه ها موفق باشین
یا علی مدد

ع
علی ۷۰/۱۱ ۱۱ سال پیش
پیام

سلام به همه
اول حامد که الان کبکش عربی میخونه و خود کصافطش هم داره میرقصه: خدایااااا شکرت که این دیوونه بختش باز شد. یعنی نصف مشکلات من حل شد.
حامد جو نده، قضیه رو تعریف کن ببینیم چی شد، مطمئن باش همه خوشحال میشن.
اما آبجی مائده که ما رو تحویل نمیگیره و میخواد بره: کجا آبجی؟ تو رو هم باید با تبر تهدید کنم آیا؟
آبجی اون راهی که گفتم تو ذهنمه رو میگم ولی امیدوارم که ناراحت نشی
آبجی یادم نمیاد گفتی از کدوم شهری، ولی مطمئنم اونجا دانشگاه داره؛ میتونی همخونه ایی دانشجو بگیری؟
اینجوری هم از تنهایی در میای، هم دوستای جدید پیدا میکنی، هم تو زندگیت یه تنوع باحال ایجاد میشه، خوب نیست؟
بازم امیدوارم ناراحت نشی...
این دریاچه کجاست؟ خبری ازش نیست؟ آبجی دریا کوچولو؟ دریاچه؟
بچه هایی که به یادم بودن، دستشون درد نکنه و بچه هایی که نبودن، دمشون گرم

ع
علی ۷۰/۱۱ ۱۱ سال پیش
پیام

سلا�
میخوام براتون یه داستان بگم، بهش دقت کنین چون نوشتنش خیلی سخته
یکی موند، یکی نموند
تو یکی از شهرهای خدا، دو تا داداش زندگی میکردن که خیلی با هم رفیق بودن.
این دوتا از بچگی همه کاراشون با هم بود...
یه روز تابستونی که با ماشین رفیقشون رفته بودن مسافرت، یه جایی کنار جاده نگه میدارن و داداش کوچیکه میره اون دست اتوبان خرید کنه.
تو مغازه بود که یهو یه صدای بلندی میاد و پشت سرش صدای ترمز ماشینا و داد و بیداد مردم...
وقتی سرشو میاره بیرون، میبینه یه راننده سنگین خوابآلود، ماشینشون رو له کرده؛ اول بهتش میزنه، ولی یهو میدوه اون سمت خیابون، بدون اینکه متوجه باشه که تو اتوبانه.
هنوز به جدول وسط نرسیده بود که صدایه یه ترمز دیگه میاد و ...
وقتی بهوش میاد اول میفهمه که بالاتنش کلا تو گچه، هر دوتا دستش، یه پاش، دنده هاش و سرش شکسته ولی نمیفهمه چطوری؟؟؟
بعدش کلی خون یادش میاد!!!
بعدش یادش میاد که در دویدن به سمت یه چیزی، یه ماشین شاسی بلند بهش زده، اما چه چیزی؟؟؟
و وقتی اون چیز رو یادش میاد...
با این حال زنده میمونه.
از بیمارستان که مرخص میشه و بعد چند وقت که گچاش رو باز میکنه، تا چند وقت کارش شبها تو تاریکی آرامگاه رفتن و گریه کردن تو تنهاییاشه، چند وقت دیگه کارش نقاشی با چاقو رو بازوهاشه، چند وقت دیگه هم،،،، بگذری�
داداش بزرگه نموند،با یه عالمه خاطره واسه بقیه؛ داداش کوچیکه موند، با یه بدن پر از درد واسه خودش
داداش بزرگه که نموند اسمش رضا بود و داداش کوچیکه که موند، اسمش علی
ادامه دارد...
یا علی مدد

ع
علی ۷۰/۱۱ ۱۱ سال پیش
پیام

سلام به همه
حامد یادمه پرسیدی چمه ها؟
میخوای بدونی روحم چشه یا جسمم؟
کدوم نوعشو میخوای بدونی؟
بیخیال...
یه داستان براتون میگ�
یکی موند یکی نموند
دو تا داداش تو یه یکی از شهرهای خدا زندگی میکردن
داداش بزرگتره خیلی هوای داداش کوچیکه رو داشت،خیلی...
این دو تا هر کاری میخواستن بکنن با هم بود،از مسافرت و جنگل و دریا رفتن تا خرید و موتور سواری و ...
داداش بزرگه کلی رفیق داشت ولی داداش کوچیکه فقط با داداشش حال میکرد و رفیقی نداشت
گذشت و گذشت تا داداش بزرگه دانشگاه قبول شد تو یه استان دیگه و چون خانوادشون وضعیت مالی خوبی نداشت مجبور بود کار کنه که خرج دانشگاه دولتی شو دربیاره و فقط تابستونا برمیگشت خونه؛ اون وقت هم داداش کوچیکه سرکار بود...
بعد از دو سال، تابستون که داداش بزرگه برگشت، داداشا تصمیم گرفتن با دو تا از رفیقا برن مسافرت.
تو راه بودن که تصادف کردن...
ادامه دارد...
بچه ها فقط دعا کنین برا�
آبجی ماءده بدجور ذهنمو خراب کردی، یه راهی تو ذهنمه ولی نمیدونم بهت بگم یا نه
یا علی مدد