ع
علی ۷۰/۱۱ ۱۱ سال پیش
پیام

سلا�
یه داستان از زندگیم که قسم خوردم کسی ازش خبردار نشه، اما امشب مینویسم واسه حامد...
یکی بود یکی نبود
تو یکی از شهرهای خدا، یه جوونی زندگی میکرد. این جوون قصه ی ما، دو و چند سال پیش برادرشو تو یه تصادف وحشتناک از دست داده بود. خیلی براش سخت بود که با این قضیه کنار بیاد، ولی خدا کمکش کرد و بعد از دو سال حالش بهتر شده بود. حالا چند وقت از قضیه گذشت و تونست خودشو جمع و جور کنه و دانشگاه دولتی، اونم روزانه قبول شه.
اوایل ترم دو بود که از یکی از همکلاسی هاش خوشش میاد؛ تا چند وقت زیر نظر میگیرتش که خیالش راحت شه، الکی که نبود، بحث یه عمر زندگی بود...
بعد خانوادشو در جریان میذاره، اما مشکل همیشگیشون باز خودنمایی میکنه...پول...
یه تصمیم دیگه میگیره. یکی از خانم های متأهل کلاس، درسش ضعیف بود، چند وقتی بود که جوون داستان ما برای اون و چند تا دیگه از بچه ها درسا رو مرور میکرد.
یه روز به این خانم میگه:خانم ...، شما جای خواهر من، راستش من از فلان دختر خوشم اومده و قصد دارم برم خواستگاریش، میشه لطف کنین و یه جوری آدرسشو برام بگیرین؟
اینجوری موفق میشه آدرس دختر مورد علاقشو به دست بیاره. فکر همه جا رو کرد، اول رفت تحقیق، بعد خانوادشو در جریان گذاشت و بعد به دختره جریان رو گفت. این رو هم گفت که به علت مشکل مالی فعلا باید یه مدتی بگذره که شاید طولانی هم باشه. دختره با خانوادش صحبت کرد یا نکرد، جوون نفهمید، ولی شماره ها رد و بدل شد...
همون اوایل یه سری چیزا رو مشخص کرد؛ اینکه وضعیت مالی خوبی نداره، اینکه باید خودش کار کنه و نمیتونه رو خانوادش حتی به اندازه ی پول یه عقد ساده حساب کنه، اینکه تو این مدت قبل از عقد و خواستگاری رسمی دوست نداره کسی از این موضوع خبردار شه و ...
به دختره گفت که حتی تو پیامهایی که رد و بدل میشه، من آقای ا... هستم و شما خانم ت...، لحن کاملا رسمیه و خبری از قربون صدقه رفتن نیست، ما به هم نامحرمی�
هر دفعه که دختره رو میدید دلش غنج میرفت، عشق کلافش کرده بود، شب و روزش فکر به دختره بود، پشت سر هم خوابشو میدید، چقدر حرف داشت که باهاش بزنه، چقدر عاشقش بود...
دختره میگفت حال روز اونم همین طوره، میگفت خیلی دوستتون دارم ولی خجالت میکشم رودررو بهتون بگم و ...
ادامه دارد...
-------------------------------------------
یا علی مدد

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.