ع
علی ۷۰/۱۱ ۱۱ سال پیش
پیام

سلام به همه
حامد یادمه پرسیدی چمه ها؟
میخوای بدونی روحم چشه یا جسمم؟
کدوم نوعشو میخوای بدونی؟
بیخیال...
یه داستان براتون میگ�
یکی موند یکی نموند
دو تا داداش تو یه یکی از شهرهای خدا زندگی میکردن
داداش بزرگتره خیلی هوای داداش کوچیکه رو داشت،خیلی...
این دو تا هر کاری میخواستن بکنن با هم بود،از مسافرت و جنگل و دریا رفتن تا خرید و موتور سواری و ...
داداش بزرگه کلی رفیق داشت ولی داداش کوچیکه فقط با داداشش حال میکرد و رفیقی نداشت
گذشت و گذشت تا داداش بزرگه دانشگاه قبول شد تو یه استان دیگه و چون خانوادشون وضعیت مالی خوبی نداشت مجبور بود کار کنه که خرج دانشگاه دولتی شو دربیاره و فقط تابستونا برمیگشت خونه؛ اون وقت هم داداش کوچیکه سرکار بود...
بعد از دو سال، تابستون که داداش بزرگه برگشت، داداشا تصمیم گرفتن با دو تا از رفیقا برن مسافرت.
تو راه بودن که تصادف کردن...
ادامه دارد...
بچه ها فقط دعا کنین برا�
آبجی ماءده بدجور ذهنمو خراب کردی، یه راهی تو ذهنمه ولی نمیدونم بهت بگم یا نه
یا علی مدد

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.