ع
علی ۷۰/۱۱ ۱۱ سال پیش
پیام

سلا�
داستان تا اونجا رسید که پسر و دختر قصه ی ما عاشق هم شده بودن...
ادامه:
حال و روز جوون قصه ی ما همینطور بود و روزگار چرخید و دو سال گذشت...
تو این دو سال، روز به روز علاقه ی پسره به دختره بیشتر شد و بیشتر شد و بیشتر شد. تو این دو سال، دست این دو نفر هم به هم نخورد، تو این دو سال، اسمشون به زبون همدیگه نیومد، تو این دو سال هیچکس از این عشق آتشین خبردار نشد جز همون خانم متأهل که آدرس دختره رو واسه پسره گرفته بود...
ترم بهار بود، پسره تصمیم گرفت بعد از امتحانا بره خواستگاری و تابستون عقد کنن، ولی چیزی به دختره که دو سه روزی بود یه مقدار تاقچه بالا میذاشت نگفت، با خودش گفت امروز بهش پیام نمیدم، پیاماش رو هم جواب نمیدم، فردا هم گوشی رو خاموش میکنم بلکه یه کم تنبیه بشه، پس فردا، سر امتحان بهش میگم بعد امتحانا رسما میام خواستگاری
اون روز خودش پیام نداد، عجیب بود که دختره هم پیامی نداد، با خودش گفت حق داره عشقم، الان دو سال شده، حتما دوس داره زودتر تکلیفش مشخص شه، دختر مردم بازیچه ی دست تو نیست که...
اون دو روز گذشت، پس فردا رفت دانشگاه، چقدر زوق زده بود که زودتر عشقش رو ببینه و بهش بگه که چند روز دیگه میام خواستگاریت، اما دختره رو تو محوطه ندید، رفت سر جلسه، دختره دو تا صندلی جلوتر از جای پسره نشسته بود. محو نگاه بود که دختره دست چپش رو آورد بالا؛ یه چیزی تو دستش بود، تو انگشت حلقه، یه انگشتر طلایی قشنگ...
پسره بهتش زد، یعنی چی؟ این حلقه ست تو انگشتش؟ یعنی چی واقعا؟ مگه میشه؟ شاید داره اذیت میکنه؟ آره بابا داره اذیت میکنه. ولی چرا اینجوری نگاه میکنه؟ چرا تو صورتش خنده نیست پس؟ چرا اینقدر جدیه؟
همون خانمی که آدرس دختره رو ازش گرفته بود و تنها کسی بود که از ماجرا خبر داشت رو صندلی کناری نشسته بود و داشت بهش نگاه میکرد؛ پسر یه نگاه متعجب تو چشمای اون کرد و یه نگاه دیگه به انگشت حلقه ی عشقش و دوباره یه نگاه متعجب تر به چشمای خانمه بغل دستیش. اون هم سؤال پسره رو فهمید، سرشو به نشونه ی تأیید تکون داد و نگاهشو از چشای پر از اشک پسره دزدید...
معدل کل:۱۷/۴۵
معدل اون ترم:۱۲/۴۵
حال پسره تو تابستون بعد ترم:...
اسم جوون داستان ما:علی
احتمالا ادامه دارد...
-----------------------------------------------
یا علی مدد

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.