چند شب پیش که خونه ی مادربزرگم بودیم، یه دایی دارم چند سالی ازم بزرگتره، خیلی با هم خوبیم. این دایی ما چند ماه پیش ازدواج کرد، خانمش هم سن منه. داشتن عکسای گوشی منو نگاه میکردن که رسیدن به عکس ترسناک...
زنداییم چند ثانیه نگاه کرد، بعد ترسید و روشو برگردوند، خودشو چسبوند به دایی و گفت وایییی ترسیدم؛ دایی منم گفت خب چرا نگاه میکنی وقتی میترسی؟
راستش اصلا حسود نیستم، ولی دلم خواست...
یه عیال ترسو که راه به راه بپره تو بغلت و بگه: میترسم...
هیییییییییییع خدا
علی خل و چل
------------------------------------------------
حامد دادا، از طریق یکی اد دوستا دنبالتم، پیام که به دستت رسید معطل نکن، حالا خودت میفهمی...
آبجی مژگاااان، زود باش زود باش شله زرد منو بیااااار.خخخخ
آبجی بیای بابل، توحید ۳۵، داد بزنی داداش علی مثل عقاب میام شله زردو میگیر�
چی؟ خودت؟ خوب باشه حالا خودتم میبینم....
ا ا ا آبجی باشه ببخشید، ا نخور شله زردو، بابا ببخشید دیگه، نخورررررررر
آبجیم بارانه کوشک
آبجی بچه ها خدایی غرضی ندارن اگه اسمتو تو پستاشون نمیارن، خدایی هر کی اینقدر مشکل داره که نه حواسی واسش میمونه نه اعصابی، مجنونن دیگه، چیکار کنیم؟
تو پستت خیلی غم بود آبجی، از بچه ها به دل نگیر.
مواظب دلاتون باشین بچه ها
یا علی مدد