N

Neda

@edcrfv · ۵۵ امتیاز

★★★★★ ۵ از ۵ (۸ رأی)

@
@Labkhand@ ۱۰ سال پیش
پیام

هفت گام دوستی با خداوند
۱- خدا را بشناس.
۲- به خدا اعتماد کن.
۳- خدا را دوست بدار
۴- خدا را در آغوش گیر.
۵- از خدا بهرمند شو.
۶- خدا را یاری ده.
۷- خدا را شکر کن.
می توانی برای دوستی با هر کسی از همین۷ گام استفاده کنی
کتاب دوستی با خدا (گفت و گویی نا متعارف) از نیل دونالد والش ترجمه فرناز فرود

@
@Labkhand@ ۱۰ سال پیش
جوک

مامانم با تلفن داشت حرف میزد، دیگه آخرای حرف زدنش بود بعد اونی که پشت تلفن بود گفت بخشید مزاحم شدیما مامان حواس پرت ما در جواب گف نه خواهش می کنم شما مزاحم شدیدد :-O o_O خدافظ
ینی ما :دی از خنده داشتیم می ترکیدیم بعد خودش میگه چیه دوباره دیوار ترک خورده شما ریسه میرید بعد داداشم بهش ماجرا رو میگه خودش از خنده ریسه میره
مامان خانم حواس پرت

@
@Labkhand@ ۱۰ سال پیش
جوک

می خواستیم بریم مسافرت اونم گله ای با فک فامیل، ماشین ما هم وانت بود {چیه خوب اینم ماشین دیگه تازشم خیلیم حال میده هیجانی که تو وانت هست اصن تو ماشین سواری نیس، انقد جیغ گیسُ گیس کشی ، شوخی های باحالُ ، کتک کاری داره، از سرعت گیر رد میشی انگار پرش با موتور انجام میدی }، به مقصد که رسیدیم بابای ما یه کناره پارک کرد وقتی پیاده شدیم دیدیم اصن جا نیس یعنی جا بود ولی خیلی کم بود(یه ایل بودیم دیگه) بلاخره با هزار دَنگُ فَنگ جا گیر شدیم بابای ما هم گفت میره یه دوری این اطراف بزنه ببین جای بهتری گیر میاره، همه رفتن گرفتن خوابیدن من رفت عقب وانت خوابیدم حالا بابام برگشته اومده به من میگه پاشو من خوابم میاد من کجا بخوابم ؟؟؟ -_-
من: هرجا دلد خواست بخواب ^_^ -_-
ـ : پاشو من این جا می خوام بخوابم ، پاشو دیگه من خودم با این هیبت چه جوری جا بدم تو کوچکی خودتو یه جور جا بده پاشو که خیلی خسته ام خوابم میااااااااد o_O
من: بابا خو من خیلی خسته ام با این وانت مَشت مَندَلید فک کردی دل روده میمونه واسه آدم ^_^
ـ :بلند شو بیا بیرون از ماشین مش مَندَلی من همینم از سَرت زیاد o_O
من با این بدنه کوفته از ماشین انداخت بیرون خودش رف توش خوابید o_O ، هیجام جا نبود-_- . منم همون گوشه موشه ها به حالت نشسته (ببخشیدا ولی مثل وقتی که سر سنگ دستشویی نشسته باشی )^_^ دستام از هر دو طرف آویزون بود، سرمم که به طرف پایین، شده بودم عین این معتادای لب جوب آب هر از گاهی هم سرم با شدت به زمین نزدیک میشد اصن یه وضی بود که نگوووووووو ،(تازه یکمی پول خورد ریخته بودند جلوم ،مردم دلشون به حالم سوخته بود^_^دیگه صبح بود که بابام بهم میگه پاشو برو بخواب نوبت تو وو o_O
از خود گذشتگی میبینی تو رو خدا

@
@Labkhand@ ۱۰ سال پیش
جوک

دختر خالم تعریف میکنه :
یه شب ساعت 12 نصف شب داشتم میرفت خونمون که غرق در هَپَرُوت خواب بودم آروم آروم واسه خودم داشتم کلید می نداختم که یهو سگ نگهبان خونه همسایه
یهو شروع به پارس کردن کرد D:
هیچی دیگه بیچاره انقد هول شده که هنوزدرو باز نکرده با صورت میره تو در خونه
الان صورتش عین ته قابلمه مادربزرگا شده دماغش که دیگه نگو کتلت کتلت شده رفت D:

@
@Labkhand@ ۱۰ سال پیش
جوک

داداشم اندازه 5 کیلوووووووووو ریش گذاشته بود بعد با اسرارهای مامانم و دوستاش راضی شد اینا رو بزنه .بعد با ماشین ریش تراشی داشت میزد تا نصف های صورتشو زده بود که یهویی برق رفت
ما دراون حال (((((((((((((((:
بعد خواست کارش با تیغ خواست کارش انجام بده که تیغ ندااااشتیم
حالا از اون طرف هي دوستاش بهش زنگ میزدند که بیا سر قرا چرا نیومدی از این حرفا .
باز ما دراون حال (((((((((((((((:
خودش ): /:

@
@Labkhand@ ۱۰ سال پیش
پیام

زنان خروسی، مردان زیر زمینی
از صبح به چیدن کتاب ها در قفسه ها مشغول هستیم. اوستمایمان می گوید: آن کتاب های نان و آب دار را جلوی چشم بچین و آن کتاب هایی که نه خیر دنیا و آخرت برای نویسنده شان دارند نه برای ما، آن پشت و پسل ها قایم کن. ما فکر می کنیم کتاب ها هم خوشبخت و بدبخت دارند. این را به اوستایمان می گوییم. اوستایمان می گوید ما مرده شور هستیم. بد وخوب را باید آب کنیم. همین موقع که ما و اوستایمان در حال گفتمان فلسفی و ریخت شناسی کتاب هستیم، یک دختر و پسر وارد کتاب فروشی می شوند، پسره می گوید: کتاب عاشق شدن در دقیقه نود را دارید؟ بعد یواش در گوش دختره می گوید : این بهترین کتاب فلسفی است که تا به حال خوانده ام حتی از کتاب های ر.ا و ف. ر هم بهتر است، من زیاد کتاب می خوانم ولی این یک چیزه دیگه است. ما می گوییم: آن کتاب را نداریم. پسر چهره اش درهم می رود و می گوید: خوب کتاب صد پنجاه ثانیه تا عشق را چی؟ و به دختر می گوید: تاثیر این یکی کمتر است مثل آن یکی معجزه نمی کند ولی تاثیرش طولانی تراست ما می گوییم آن را هم تمام کردیم دختره می گوید : کتاب «پسرها درباره ی دخترها چه چیزی می داند که نباید بدانند و چه چیزی نمی دانند که باید بدانند»را دارید. ما میگوییم با عرض معذرت این شاهکار را هم تمام کرده ایم پسره چهره اش درهم می رود می گوید: مردم را مسخره کرده اید. کتاب فروشی یتان را جمع کنید. وقتی سه تا از شاهکار های مهم تاریخ ادبیات ،فلسفه و روان شناسی عشقی را ندارید، بیخود کرده اید کتاب فروشی راه انداختید.اوستایمان می پرد وسط و می گوید چند دقیقه صبر کنید الان جورش می کنم، بعد به ما می گوید بپر از جواد عشقی، همه این شاهکارها را بگیر و بگو شاهکار حدید هم دارد بدهد، بجنب تا مشتری نپریده. ما هم جَلدی می رویم مغازه جواد عشقی، جواد آقا می گوید این کتاب هایی که تو می خواهی زیرزمینی هستند. خواهان زیادی دارند ولی محض روی گل اوستات می دهم ببری. بعد می رود زیر زمین کتاب ها را می آورد و به ما می دهد. ما هم خوشحال از این که در حال گسترش فرهنگ عمومی مطالعه هستیم کتاب را به دختر و پسر می رسانیم و آنها خوشحال راهی خانه مشوند. خدا پدر این جواد عشقی را بیامرزد که به فرهنگ این کشور خدمت می کند.

@
@Labkhand@ ۱۱ سال پیش
جوک

تفریحات سال�
یکی از تفریحات سالم من این که مگس های مزاحم رو با مگس کش به طور نیم جون مجرووح کرده
وبعد میندازمشون توی پش کش برقی این پش کش هم همینطور جرقه میزنه مگس کباب میشه منم میزنم زیر خنده
خخخخخخخ
چیه خوب اینم یه تفریح دیگه تازه نه خرج داره نه به کسی زحمتی میدی�
هرچییم میگن به خودت میگن
دکترم نمیخوام برم

@
@Labkhand@ ۱۱ سال پیش
پیام

انشاء
در مورد روزه هر چه میدانید بنویسید.
البته آنچه بر همگان واضح و مبرهن است و بر ما واضح و مبرهن نیست این است که روزه چیست؟
بعضی از افراد روزه را می گیرند و بعضی آن را می خورند وما درنهایت نفهمیدیم که روزه گرفتنی است و یا خوردنی است. اما فکر میکنیم روزه خوردنی مفیدی است و برای مسافر و غش و ضعف و زخم معده بسیار مفید است. آقا جان ما زخم معده دارد و هر سال مقداری روزه میخورد. دایی ما غش وضعف دارد و عموی ما هم چند سال است که در ماه رمضان مسافر است وهمگی دورهم روزه می خورند و حالشان خوب می شود. مامانمان می گوید: تو این مشکلات را نداری و بهتر است روزه بگیری ، البته کله گنجشکی. ما معنی کله گنجشکی را نفهمیده ایم و هرچه گشتیم کله گنجشک را هم پیدا نکردیم، ولی گنجشکی که اصغر گرفته بود‍، فردای آن کله نداشت و ما فکر کردیم روزه کله گنجشکی به این مربوط است، ولی نبود.
ما در ماه رمضان دو چیز را ازهمه بیشتر دوست داریم: اول زولبیا و بامیه سفره افطار و دوم زولبیا و بامیه سفره سحر. البته دعاهای افطار و سحری را هم خیلی دوست داریم، حتی بیشتر از آن دوتای قبلی واین را اول نگفتیم تا ریا نشود واین را آقاجان گفته است و از یک چیز خیلی بدمان می آید، اینکه سحرها ما را بیدار نمی کنند و می گویند تو هنوز بچه ای و باید بخوابی تا کسری خواب نکنی. ما در صبح که بیدار میشویم مادرمان می گوید سحر هر چه قدر صدایت کردم بیدار نشدی و خدا بدون سحری هم روزه تو را قبول میکند و بیا صبحانه بخور و بعد تا ناهار چیزی نخور. ما هم لج میکنیم و بدون صبحانه به مدرسه می آییم و زبانمان را به اصغر و حسن نشان میدهیم که از زبان آنها سفیدتر است و آنها میفهمند که ما از آنها روزه تریم.
البته یک دفعه که اصغر زبانش را نشان داد، ما روی آن تف کردیم و از آن به بعد دیگر اصغر زبانش را به ما نشان نمی دهد و می گوید: اگر زبانش را نشان بدهد ریا میشود و روزه اش قبول نیست.پدر ومادرمان به ما گفته اند که در ماه رمضان نباید دروغ بگوییم و کارهای بد انجام دهیم و نباید کسی را اذیت کنیم. ماهم در ماه رمضان هر وقت دیر کنیم، دورغکی به آقای ناظم نمی گوییم که مادرمان مریض بود یا پدربزرگمان را برده بودیم پارک و هر وقت غیبت داشتیم، نمی گوییم که عموی پدرمان فوت کرده بود یا آنفلانزای نوع اول اچ وان ان وان از نوع خوکی گرفته بودیم وبه آقای مدیر نمی گوییم که پدرمان رفته مٱموریت ونتوانسته به انجمن اولیا و مربیان بیاید و میگوییم نمیخواست به انجمن پول بدهد، نیامد. دیگر کله اکبر را لای نرده های کلاس فرو نمیکنیم و دیگر موی خواهرمان را در خواب به تخت نمی بندیم و آقا نجف پیرمرد همسایه را وسط خیابان ول نمی کنیم تا به ما و مادرمان فحش بدهد. . آقای ناظم هم در ماه رمضان هر کسی کار بدی میکند، ما را با کمربند سیاه و کبود میکند و حرفهای ما را باور نمی کند. آقای معلم هم به انشای ما که راست است نمره صفر میدهد و به کامبیز که همیشه دروغ مینویسد نمره بیست می دهد.