دختر خالم تعریف میکنه :
یه شب ساعت 12 نصف شب داشتم میرفت خونمون که غرق در هَپَرُوت خواب بودم آروم آروم واسه خودم داشتم کلید می نداختم که یهو سگ نگهبان خونه همسایه
یهو شروع به پارس کردن کرد D:
هیچی دیگه بیچاره انقد هول شده که هنوزدرو باز نکرده با صورت میره تو در خونه
الان صورتش عین ته قابلمه مادربزرگا شده دماغش که دیگه نگو کتلت کتلت شده رفت D: