می خواستیم بریم مسافرت اونم گله ای با فک فامیل، ماشین ما هم وانت بود {چیه خوب اینم ماشین دیگه تازشم خیلیم حال میده هیجانی که تو وانت هست اصن تو ماشین سواری نیس، انقد جیغ گیسُ گیس کشی ، شوخی های باحالُ ، کتک کاری داره، از سرعت گیر رد میشی انگار پرش با موتور انجام میدی }، به مقصد که رسیدیم بابای ما یه کناره پارک کرد وقتی پیاده شدیم دیدیم اصن جا نیس یعنی جا بود ولی خیلی کم بود(یه ایل بودیم دیگه) بلاخره با هزار دَنگُ فَنگ جا گیر شدیم بابای ما هم گفت میره یه دوری این اطراف بزنه ببین جای بهتری گیر میاره، همه رفتن گرفتن خوابیدن من رفت عقب وانت خوابیدم حالا بابام برگشته اومده به من میگه پاشو من خوابم میاد من کجا بخوابم ؟؟؟ -_-
من: هرجا دلد خواست بخواب ^_^ -_-
ـ : پاشو من این جا می خوام بخوابم ، پاشو دیگه من خودم با این هیبت چه جوری جا بدم تو کوچکی خودتو یه جور جا بده پاشو که خیلی خسته ام خوابم میااااااااد o_O
من: بابا خو من خیلی خسته ام با این وانت مَشت مَندَلید فک کردی دل روده میمونه واسه آدم ^_^
ـ :بلند شو بیا بیرون از ماشین مش مَندَلی من همینم از سَرت زیاد o_O
من با این بدنه کوفته از ماشین انداخت بیرون خودش رف توش خوابید o_O ، هیجام جا نبود-_- . منم همون گوشه موشه ها به حالت نشسته (ببخشیدا ولی مثل وقتی که سر سنگ دستشویی نشسته باشی )^_^ دستام از هر دو طرف آویزون بود، سرمم که به طرف پایین، شده بودم عین این معتادای لب جوب آب هر از گاهی هم سرم با شدت به زمین نزدیک میشد اصن یه وضی بود که نگوووووووو ،(تازه یکمی پول خورد ریخته بودند جلوم ،مردم دلشون به حالم سوخته بود^_^دیگه صبح بود که بابام بهم میگه پاشو برو بخواب نوبت تو وو o_O
از خود گذشتگی میبینی تو رو خدا