م

محمد رضا

@پدرم · ۳۳۱ امتیاز

★★★★★ ۴ از ۵ (۶۵۰ رأی)

*
*تنها*‏ ۸ سال پیش
پیام

مادرش زنده ماند...
او زخمی نشده بود...
مادر سالم بود ، کاملا سالم...
ناگهان سراغ فرزندش را گرفت...همسایگان به سختی به او گفتن علی از دنیا رفته...
مادر به یکباره قلبش ایستاد و او نیز پیش علی رفت...
___
به قربان مادری که طاقت نبود فرزندش را ندارد...
برگرفته از واقعیت..
زلزله سرپل ذهاب.. استان کرمانشاه

*
*شادمهری ام‏*‏ ۱۰ سال پیش
پیام

وقتی توی نم نم بارون به گذشته ها فکر میکنی ، بی اختیار اشک چشمات گونه هاتو گرم نگه میداره... اصلا گذشت زمان رو متوجه نمیشی ، یهو به خودت میای میبینی از بس که راه رفتی همین نم نم بارون کل هیکلتو خیس کرده.
میری یه گوشه ، گوشیتو در میاری میری ۴جوک ، می بینی دردات به عنوان جوک به اشتراک گذاشته شدن.. دردایی که قسمت کوتاهی از زندگیت بودن اسمشون شده جوک..
خدایا کنکورو از دست دادم ، " کمکم کن خودمم دارم از دست میرم.
صفحه داستان کوتاه.. ساعت نزدیکای 1 شب

*
*شادمهری ام‏*‏ ۱۰ سال پیش
جوک

همین پنج شنبه یعنی فردا کنکور ارشدمه.. من الان کجام؟ مث هر شب دارم قدم میزنمو ماشینا رو میشمارم.. سکوت کردم، دیگه اهنگی گوش نمیدم..دارم به کارام فکر میکنم..به اونایی که دوستشون داشتم ، همونا باعث شدن من امسال سرباز بشم.. منی که رتبه تک رقمی کنکور کاردانیم..
بعضیا اصلا نمیدونن تصمیمشون باعث نابودی من شد... ساعت نزدیکای 1 شب

*
*شادمهری ام‏*‏ ۱۰ سال پیش
پیام

و اما دخترفداکار اصلا پسر را در نظر نداشت و عجولانه قضاوت کردو روزها و شب ها باعث گریه و دلتنگی پسر شد ‏..
پسر که دیگر کنکور برایش معنی نداشت و بی برنامگی توی زندگیش جا خوش کرده بود و شب ها و روزهاشو وارونه کرده بود تنها با گفتن یک جمله خطاب به دختر میخواست او را به اشتباهش آگاه سازد و آن اینکه ‏
،‏ ‏
"هیچوقت به یک یتیم نگو ‏،‏ نادرست ‏‏"‏
و پسر باز هم مثل هر شب چشمای خیسش را به امید بیدار نشدن روی هم گذاشت.‏
19‏ فروردین ‏،‏ ساعت 3:29‏ نصفه شب‏.
‏(ص.‏ داستان کوتاه‏)‏

*
*شادمهری ام‏*‏ ۱۰ سال پیش
پیام

یه گوشی نوکیا ‏..
یه پوشه شادمهر ‏..
یه پوشه پاشایی ‏..
یه چند تا هم اهنگ مختلف ‏..
یه هندزفری ..
یه من بی کس ‏..
یه جاده بی انتها ‏..
یه جفت کفش پاره ‏..
پیاده راه رفتنو گریه کردن به خاطر یه "عزیز‏" که به قول خودش حتی اسمم رو نمیدونه ‏..
نمیدونم ‏،‏ شاید حتی این پستم نخونه ‏..
فقط میدونم موهام خیلی سفیدتر از قبل شده ‏..
راستی ‏60‏ ‏،‏ ‏70‏ روز دیگه کنکور ارشدمه ‏،‏ اما من ترجیح میدم بجای درس خوندن با همون کفشای پاره و همون پاهای خستم فقط قدم بزنمو به تو فکر کنم ‏..‏ به زندگی با تو ‏..‏ به خوشحالی تو ‏..
به شاد بودنت ای بانو ‏..
‏(صفحه داستان کوتاه‏)‏

*
*شادمهری ام‏*‏ ۱۰ سال پیش
پیام

یادمه انقدر واسه این روز برنامه ریزی کرده بودم که کلا از درس خوندن افتاده بودم ‏..
دست خودم نبودا ‏،‏ فقط میدونم یه چیزی فراتر از دوس داشتن های معمولی بود ‏..
امروز ‏17‏ بهمن ‏..
‏*زاد روزت مبارک‏*‏
‏_‏‏_‏‏_‏
‏(صفحه تبریک روز تولد‏)‏

*
*شادمهری ام‏*‏ ۱۰ سال پیش
پیام

من و تو ‏،
"ما‏" ‏..
یه داستان خیالی و افسانه ای ‏..
‏_‏‏_‏‏_‏
الان دقیقا ساعت ‏5:51‏ صبح ‏..
بخدا بازم خوابم نبرده ‏..
ساعت ‏7‏ هم باید برم سرکار ‏،‏ کی بخوابم پس ‏..
سعید تنها ‏‏(من و اون‏) ‏،‏ تا حالا ‏2‏ یا ‏3‏ تا از پستاتو بیشتر نخوندم ‏..
اینو گفتم چون اون روز تو اون وبلاگه شد حرفمون ‏...
حرفمو پس میگیرم ‏،‏ چون هیچی از زندگیت نمیدونم ‏..
چیه خو ؟ خودت بودی اعصابمو خورد کردی ‏..‏ الانم اعصاب ندارم ‏،‏ حرفیه ؟ ‏^.‏^‏
فقط میدونم میخوای موتور بخری ‏..
اگرم خریدی مبارک باشه پسر ‏..‏
‏(صفحه داستان کوتاه‏)‏

*
*شادمهری ام‏*‏ ۱۰ سال پیش
پیام

‏"به نام چشماش‏"‏
به من بگو حج رفتن تو چه معنایی دارد ؟؟
وقتی کودکی گرسنه سر بر بالش میگذارد ‏..
وقتی مادری شرمنده بچه هایش میشود ‏..
وقتی جوانی از ابراز احساساتش میترسد ‏..
وقتی جوانی ‏،‏ خیلی زود پیر میشود ‏..
به من بگو حج رفتنت چه معنایی دارد ؟؟
‏"وقتی خدا همین نزدیکیست‏" ‏..

*
*شادمهری ام‏*‏ ۱۰ سال پیش
پیام

‏"به نام چشماش‏"‏
وقتی جمله ی بالا فراموشت بشه ‏،‏ نسبت بهش بی تفاوت میشی ..
غرورتو زیرپا میزاری و با یکی دیگه صادقونه از احساساتت میگی ..
درسته اون یه نفر میگه نه و غرورتو میشکنه ‏،‏ اما تو هم بدون هیچ دلخوری از ته دل واسش آرزوی خوشبختی میکنی و به خدا میسپاریش ‏..
‏_‏‏_‏‏_‏‏_‏
چند روزه همش بغض ‏،‏ گریه ‏،‏ ناراحتی ‏،‏ سردرد ‏،‏ اعصاب خوردیو بداخلاقی ‏،گیر دادنای الکی به خونه ‏و پیاده تا ته شهر رفتن ‏..
دیگه بسه ‏..‏ دیگه طاقت دیدن اشک مادرمو ندارم..
بنظر باید برگشت دوباره شروع کرد و دور از همه ذره ذره غرور خورد شده رو جمع کرد ‏..
اما ‏،‏ اما و اما..
این دوباره شروع کردن باعث نمیشه خیلی حرفا و خیلی چیا رو یادت بره ‏،‏ بلکه تو ذهنت پر رنگ تر هم میشه کیا چیا که نگفتن ‏..
بازم یادت میفته که چند نفرو تا ابد نباید بخشید ‏،‏ آره تا ابد ‏..
‏"کسایی که خودشونو قاطی ماجرا کردن ‏،‏ بی دلیل بهت بی احترامی کردن و بهت تهمت زدنو دلیل اشکات شدن‏"‏
با شماهام !‏
یادتون باشه بغضو اشکو آه یتیم یعنی چه ..‏ یادتون باشه سنگ انداختن جلوی پای بقیه تاوان داره که همین الان چشمام خونه خون ‏..یادتون باشه چیا که نگفتید ‏..‏ به روح پدرم قسم نمی بخشمتون ‏.
‏>‏‏>منتظر پس دادن تاوانش باشید که آهم بدجور گریبان گیره ‏‏<‏‏<‏
من که محاله یادم بره ‏،‏ محااااااااااااال ‏..
پس شماها هم یادتون باشه..
ضمنا تویی که دهنتو باز کردیو گفتی نادرست ،‏ یادت باشه بخاطر این حرفت "بدجور آهم پشت سرته ‏‏..
حتی لیاقت ندارید اسمتونو بیارم لعنتیا ..
‏(صفحه به بعضیا باید گفت ‏،‏ دور از دلتنگی لعنتی‏) ‏..

*
*شادمهری ام‏*‏ ۱۰ سال پیش
پیام

‏"به نام چشماش‏" ‏16دی
ویژه مهتا74‏ ‏،‏ پرنده شکاری ‏،‏ افسون ‏،‏ پری ‏،‏ پریسا و ...
‏_‏‏_‏‏_‏
پستای دوستاتو تو همین بخش دنبال کردم ‏،مطمئنم میدونی چرا..‏ توی پاتوق دوستات حرفی نزدم چون
محیطش ‏مردونه نبود ،خصوصا پاتوق "اتاقی به اندازه یک تنهایی‏"‏..میدونی بغض گلومو گرفته ‏،‏الان اشکام وتعداد کاراکترا اجازه ادامه پستمو نمیدن..همه حرفاتو خوندم مهسا..همشونو...‏ با دوستات هرچی دوس داشتی پشتم گفتی..
میدونی اشکام بخاطر چی میریزه؟بخاطر سادگیم.‏ بعد اون دختر ،‏ توی زندگی واقعیم باخیلیا میتونستم باشم اما نبودم..با همه احترامی که واسه جمله اول پستام قائلم باید اعتراف کنم
واسم باهمه ‏4جوکیا فرق داشتی..بی اراده مهرت به دلم افتاد..مجازی عاشقت شدم..مجبور بودم بهت بگم ابجی..به جون مهسای دنیای واقعیم این اولین اعتراف سنگین زندگیم بود..
چون این پست اخرمه میخوام هیچی بی جواب نمونه..
اگه جایی به قشنگی4جوک پیدا کردم،‏ دیگه عضو نمیشم..
ساعت نزدیکای ‏5صبح ‏،‏ درست مثل چند ماه پیش که نزدیکای ‏5صبح خط به خط پستاتو خوندم ...‏
راستی همیشه فکر نکن رفیقات بهترینا رو واست میخوان...امیدوارم ‏3رقمی ‏شدن رتبه کنکورت اغاز خوشبختیات باشه..‏*خداحافظ‏*‏
دلم خیلی براتون تنگ میشه...خییییلی دوستون دارم.
پرنده شکاری ‏،‏ این جمله اخرو دیگه نمیخواد تجزیه تحلیل کنی...خودش فهمیده..‏ ضمنا من به دلسوزی و ترحم کسی نیاز ندارم ‏،‏ عقاید عشقولانه ت هم واسه خودت نگه دار.

*
*شادمهری ام‏*‏ ۱۰ سال پیش
پیام

‏"به نام چشماش‏"‏
یه روز تموم خونه غرق خنده بود..
نمیشه دلخوشیم تموم شه خیلی زود..
دلم میخواد نگام کنی " یه جور ‏‏خاص"‏..‏
همونجوری که اون روزا دلم میخواس..
‏_‏‏_‏‏_‏‏_‏‏
کاش میشد به گذشته ها برگشت.
ابجی معصوم این محکم بودن موهامو همش سفید کرده..اونم چی؟ هنوز ‏21سالم نشده..چه فایده داره..
سادات ‏،‏ ‏‏^‏‏_‏‏^ نه بابا فقط اعصابم داغون بود و گرنه این جلف بازیا به ما نیومده..
همیشه بخند ،‏ سپاس ..
ابجی دریا تبریک..امیدوارم یه زندگی زیبا و آروم داشته باشی..
‏_‏‏_‏‏_‏
‏*ویژه*
جای یکی خیییییلی خالیه که داره واسه کنکور میخونه..‏ خواستم بگم واسه ابجیمون دعا کنید که رتبش ‏3رقمی شه.
‏14دی..