و اما دخترفداکار اصلا پسر را در نظر نداشت و عجولانه قضاوت کردو روزها و شب ها باعث گریه و دلتنگی پسر شد ..
پسر که دیگر کنکور برایش معنی نداشت و بی برنامگی توی زندگیش جا خوش کرده بود و شب ها و روزهاشو وارونه کرده بود تنها با گفتن یک جمله خطاب به دختر میخواست او را به اشتباهش آگاه سازد و آن اینکه
،
"هیچوقت به یک یتیم نگو ، نادرست "
و پسر باز هم مثل هر شب چشمای خیسش را به امید بیدار نشدن روی هم گذاشت.
19 فروردین ، ساعت 3:29 نصفه شب.
(ص. داستان کوتاه)