من و تو ،
"ما" ..
یه داستان خیالی و افسانه ای ..
___
الان دقیقا ساعت 5:51 صبح ..
بخدا بازم خوابم نبرده ..
ساعت 7 هم باید برم سرکار ، کی بخوابم پس ..
سعید تنها (من و اون) ، تا حالا 2 یا 3 تا از پستاتو بیشتر نخوندم ..
اینو گفتم چون اون روز تو اون وبلاگه شد حرفمون ...
حرفمو پس میگیرم ، چون هیچی از زندگیت نمیدونم ..
چیه خو ؟ خودت بودی اعصابمو خورد کردی .. الانم اعصاب ندارم ، حرفیه ؟ ^.^
فقط میدونم میخوای موتور بخری ..
اگرم خریدی مبارک باشه پسر ..
(صفحه داستان کوتاه)