توی زندگیت هرچی میخوای باش!!
فقط نفر سومٍ خلوت های ۲ نفره نباش..
@آقا مهدی · ۳۸۷ امتیاز
★★★★☆ ۳ از ۵ (۴۴۲ رأی)
توی زندگیت هرچی میخوای باش!!
فقط نفر سومٍ خلوت های ۲ نفره نباش..
به سلامتی دختری که وقتی عشقشو میبینه دلش پر میکشه که بپره تو بغلش ولی نجابتش نمیزاره.
به سلامتی پسری که به خودش اجازه نداده که دستش به عشقش بخوره ولی اگه پاش بیفته حاضره دستاشو واسه عشقش بده
چقدر سخته اون کسی که براش به طوفان زدی با یه نسیم کوچیک بره
اینقدر خرابم که نپرس
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد. یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت. پس از روزهای طولانی کار کردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای استفاده از این زمان استراحت میخواست تا از کار بازنشسته شود. صاحبکار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد. سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد، از او خواست تا به عنوان آخرین کار، ساخت خانهای را به عهده بگیرد. نجار در حالت رودربایستی، پذیرفت در حالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود. پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود. برای همین بهسرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و بهتندی و بیدقتی، به ساختن خانه مشغول شد و کار را سمبلبندی و تمام کرد.
او صاحبکار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحبکار برای دریافت کلید این آخرین کار، به آنجا آمد. زمان تحویل کلید، صاحبکار آن را به نجار بازگرداند و گفت: «این خانه هدیهای است از طرف من به تو؛ به خاطر سالهای همکاری!»
نجار، یکه خورد و بسیار شرمنده شد. حرفی برای گفتن نداشت. سرش را پایین انداخت و آرام از آنجا دور شد...
مرد فقیرى بود که همسرش از شیر گاوشان کره درست میکرد و او آنرا به تنها بقالى روستا مى فروخت.
آن زن روستایی کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت و همسرش در
ازای فروش آنها مایحتاج خانه را از همان بقالی مى خرید.
روزى مرد بقال به وزن کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند.
هنگامى که آنها را وزن کرد، دید که اندازه همه کره ها ۹۰۰ گرم است.
او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى خرم، تو
کره ها را به عنوان یک کیلویی به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.
مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: راستش ما ترازویی نداریم که کره ها رو وزن کنیم ولی یک کیلو شکر قبلا از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار دادیم یقین داشته باش که به مقیاس خودت برای تو اندازه مى گیریم.
ساعت 11 شبه یکشنبه 15/2/92 خیلی خیلی دلم گرفته فقط دعا میخوام
بچه ها اومدم خدافظی کردم واسه همیشه ولی پستم تایید نشد
قسمت نبود برم میشه یکوچولو از خداتون واسه من صبر بخواهین؟؟؟
احتیاج دارم به صبر خیلی زیاد
دلم خیلی گرفته دوست دارم الآن جای پسر خالم باشم لیاقتشو ندار�
بچه ها پسر خالم همونطور که احسان گفت خیلی گل بود دل و دماغ نوشتم ندارم سر فرصت میام در موردش میگم وقتی حرفایی که به علی داداشش زده رو شمام بنپشنوید مو به تنتون راست میشه
عادل رفته بود واسه توبه ...........
خدایا چقدر بندتو دوست داشتی خوشبحالش...
مرگ عادل یه فاجعه بود واسه من چون رفت دوست داشتم برام از مکه بگه از اینکه چی باعث شد اینطوری یهوو پاشه بره و .....
خدا بیامرزش
دیروز روز بدی بود خیلی بد آورد�
خواهر محمد دوستم خورد زمین و پاش شکست
اینا اصلا مهم نیست
خواهر محمد باردار بود و درست تو روز مادر بخاطر اینکه خورد زمین بچش سقط شد ....
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
پسر خالم قرار بود بیاد خونمون اسمش عادله هرچی منتظرش شدم نیومد پاشدم رفتم بیرون دنبالش ببینم چرا نیومد اخه گوشیشو ج نداد خونشونم کسی نبود هیچی افسر جلوی ماشینو گرف بخاطر کمربند مدارکمم همراهم نبود خنس بازی در آورد ماشینو برد پارکینگ حالا منه بدبخت بعده 3 ماه نشستم پشت فرمونا
جرثقیل اومد ماشینو برد خلاصه داشتم بر میگشتم دیدم زیر پل هوایی خیلی شلوغه رفتم اونجا دیدم تصادف شده یه موتوری بود رفتم جلوتر دیدم علی داداش عادله پاش دوتا تیکه شده بود یجوره وحشتناک گفتم عادل کو گفت خوردیم به یه ماشین پرت شد اونطرف
رفتم دیدم عادل پره خون افتاده اونجا منتظرن آمبولانس بیاد بیهوش بود بردنشون بخش اورژانس موتورشونم خورد بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
واسه مامانم یادم رفته بود کادو بگیرم رفتم بگیرم کیف پولم تو دستم بود با موبایلم که تو جیب جا نمیشه (راحتم در نمیاد)
هیچی یه موتوره اومد جفتشو بلند کرد دیگه پول نداشتم کادو بگیرم همه مدارکمم برد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رفتم دره مطب بابام بهش بگم عادل تصادف کرده و بریم بیمارستان یه خانومه با عجله داشت میومد از پله ها پایین منم با عجله بالا میرفتم خوردیم بهم اومدم بچشو بگیرم خودم با صورت خوردم رو پله ها هم گونم سیاه شد هم سر زانوم پاره شد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دارم با بابام بر میگردیم رفت ماشینو بیاره داره دنده عقب میاد منم تو موبایلم بود هیچی دیگه زد بهم من موندم بین ماشین بابام و یه سمنده که پشت ماشین بابام پارک کرده بود ناخود آگاه داد زدم خدایا مگه چیکار کردم بسه دیگه از صبح تا حالا داره برام میاد ااااااااااااااا
این بود روز مادر ما که خیلی نحس بود حالا چراشو دیگه نمیدونم
بهترین بخش بچه بودن زمانی بود
که روی کاناپه خوابمان میبرد
و فردا به صورت جادویی ، روی تخت بیدار میشدیم !
مادرم روزت مبارک
دیشب عمم اینا خونمون بودن
یه پسر کوشولو داره بهش میگیم چند سالته میگه من همسنه پرایده بابام�
خلاصه من کپه مرگمو گذاشته بودم احساس کردم دارن از چشمام دارم میزنن فکر کردم خواب میبینم دیدم دردش خیلی زیاد شد ترسیدم پریدم از خواب حالا فکرشو بکن دیشبش اصلا نخوابیده بودم تازه هم خوابم برده بود با یه مکافات
هیچی نگاه کردم دیدم سپهر بالا سرمه میگم داری چیکار میکنی با چشمای من کشتی میگیری؟؟؟خو نشین انقدر پای این فیلمای اکشن
گفت نخیر سارا(خواهرش)بهم گفت مهسی مزه هاس مصنوویه خو منم اومدم بچسم ببینم تنده میسه یا نه؟؟؟ولی هرسی میچسم مزه مصنوویات تنده نمیسه
گفتم دمت گرم
به سارا میگم چرا یه همچین فکری کردی
میگه فکر که نبود آخه منکه دخترم مژه هام به بلندی مژه های تو نیست لا مصب مژه نیست که تو داری که
آنچنان با پام کوبیدم به تخته های تو مبل که خودم دردم گرفت
خو لامصب بزن به تخته بعد سق بزن
اگه فردا من افتادم سپهر مرد و چشمای من کور شد خدا شاهده این منو چشم زد
لامصصصصصصصصصصصصصصصب فامیله ما داریم؟؟؟
اگه میدونستم جریان کارت عقد اینهمه توجهتونو جلب میکنه که نمیگفتم که ....
فاطمه (ایمان) نازی خطه آخر و لیلی و هیچکس و صادق و eli64 , tanha-m , elham143m , mitra70 , AR m IN , miss.gol , شماها که مشتاقید بدونید چی شد
دیگه هرکی از قلم افتاد ببخشین
روزی که احسان برام کارت آورد 9 ماه بود رابطه منو دلا تموم شده بود همه میگفتن که دلا و احسان و باهم میبینن خیلی زیاد
وقتی کارت آورد لای کارتو باز کردم چشمامم خیلی بد وضعی داشتن نوشته بود احسان و دل آرام
دیگه هیچی نخوندم جز آدرسه تالار گذاشتم تو پاکت رفتم تو اتاقم گذاشتمش زیر کیبرد کامپیوترم و سرمو گذاشتم روی میزو گریه میکردم و صدتا فوش ناجور میدادم به احسان
ولی وقتی گفت برو با دقت بخون از اولش خوندم
تیتر با سایز بزرگ نوشته بود
احسان و دل آرا�
از دورترین فاصله ها به هم رسیدیم و تا اوج بودن با همی�
بهای عشق چیست به جز عشق
به هم رسیدن یعنی آغاز
باهم ماندن یعنی زندگی
زندگی با عشق یعنی کامیابی
پایان هر رفتن رسیدن است
و ما اکنون به نقطهای رسیدهایم که آغاز یک رفتن است
در این آغاز همسفر ما باشید
کشوری(فامیل احسان) درخشنده(فامیل عروس)
بصرف شیرینی و شا�
مکان:اوین - تالار پذیرایی دشت بهشت
خب الآن نکته اینجاست که فامیل دل آرامی که من باهاش بودم صفدار بود نه درخشنده
همین
حالا موندم چیکار کنم نه روم میشه توروی احسانی نگاه کنم که چند بار ازم پرسیده رفتی کارتو بخونی
حرفای احسان بمن:::::
دیدی اشتباه میکردی دیدی جا داشت واقعا برات تاسف بخورم همه جا رو پر کردی که من عشقتو دزدیدم و رکب زدم ولی بخدا من نمیدونستم دلا میدونست جریان چیه ولی چرا بتو نگفت نمیدونم تو چرا فکر کردی دلای تو زنه منه دلا میگفت یبار بهش گفتی فامیل شوهرتو صدا میکنم بیان آبروتو ببرم دلا همش بهم میگفت منکه ازدواج نکردم چرا مهدی اینو بهم گفت ؟؟؟؟
مهدی تو خودت اشتباه کردی دلا که هیچ وقت بهت نگفت زنه منه فقط بهت گفته دارم ازدواج میکنم که دلتو برحم بیاره اما تو.....
کلی هم از دلا برام اس داده که چی شده و چطوری با هم بودن و علتش چی بوده
نمی دونم الآن دلا ...........
با دلا چیکار کنم که هنوز پابنده منه احسان به مامانم همه چیزو گفته اونروزم که دلا اومده بوده دره ساختمون با مامانه من قرار داشته تازه هم از بیمارستان مرخص شده بود چون افسردگی گرفته بوده شدید
تقصیر دلائه که سوار ماشین احسان شد دیگه
سلام عرض شد
اول میخواستم بگم خانوم صادقی دمت گرم فراوون میگید به چه علت؟؟
خوب معلومه به این علت که
خب
والا
همینجوری گفتم دیگه چرا گیر دادید حالا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سپیده 72 ببخشید که اسمت از قلم افتاد اینجا اختصاصی ازت تشکر میکن�
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لابستر(داداش حبیب) تیر من تو قلب بدخواه مدخواهات
عزیزم بشین سر درست اینترنت همیشه هست اما هیچ وقت دیگه نمیتونی برگردی به اینجایی که الآن هستی بشین سر درست ماهم قول میدیم فراموشت نکنیم ولی عوضش رفتی دانشگاه نیایی اینجا برامون کلاس بذاریا ها گفته باشم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رفت جان اسم خودت چیه؟؟؟
میخواستم بگم این همه نشستی از خصوصیات اخلاقی اردیبهشتیا نوشتی اسم افراد مشهورم نوشتی
خب دورت بگردم اسم منو توی لیست افراد مشهور ک یادت رفته بنویسی ک
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داش کیان D$D$D خدا شاهده میخواستم بنویسم برات گلومو صاف کردم یعنی تا این حد برات احترام قائلما
نباشم که دستت اخ شده پسر
من آرزوم بود آتش نشان بشم هنوزم آرزومه ولی بابام میگه واسش کسر شانه یعنی نجات دادن آدما واسش افت داره هه میبینی تو رو خدا مامانم میگه دوست نداره از دستت بده واس خاطر همین میگه
گفتم مامانی اگه قرار باشه من بمیرم میمیرم اگه هم نه مطمئن باش تو هزارتا حادثه یه خراشم بر نمیدارم ولااااااااااااااا
چ کنم که زیر بار نمیرن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوستتون دارم منه بیچاره آخه مگه دلم تو دنیا جز شما کسیو داره؟؟؟
بعضی وقت ها
دلم میخواد
محکم بایستم و بگم :
نــــــــه !!
قاطی دنیا نـــمی شــم . . . .
نمیدونم تا کی باید این شعرو بذارم و گریه کنم گریه کنم گریه ی بی اراده واقعا وجودمو این شعر آتیش میزنه که حتی از ریختن اشکام خجالت نمیکشم اگه اشتباه نوشتم بذارید بپای چشمام که پره اشکه
مرسی از علی لهراسبیه عزیز که با اون سوز می خونه و من عاشقش�
تو رو حتی تو رویامم ندیدم♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
ولی یه عمره جات خالیه پیشم♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
ندیدمت چه احساس غریبی♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
ندیدم و برات دلتنگ میشم♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
فقط بگو کدوم هفته کدوم روز♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
کجا منتظر رسیدنت شم♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
میخوام کاری بدم دست خودم که♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
خودم بهونه ی اومدنت شم♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
سپردی دست کی پیراهنت رو♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
که یه عمره برامون نمیاره♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
چه بوی نرگسی می پیچه اینجا♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
اگه این باد سرگردون بزاره♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
بیا تا کفترا دورت بگردن♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
براشون هر قدم دونه بپاشی♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
چراغون می کنم پس کوچه ها رو♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
شاید قسمت بشه این جمعه باشی♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
فقط بگو کدوم هفته کدوم روز♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
کجا منتظر رسیدنت شم♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
میخوام کاری بدم دست خودم که♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
خودم بهونه ی اومدنت شم♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
چشمام منتظره دیدنته لایقش هستم؟؟؟
رقیه (س) ثابتـ کرد:
اگر حسین را صدا زنی،
حسیـــن به خرابه هم می آید ...
و اگر خوب تمنا کنی،
حسیــن با سر می آید ...
حسین جان
به خرابه ی دل ما هم سری بزن ...
من رسم دوستی ام مثل نان نیست که گرمش سر سفره دل باشد و سرد و بیاتش سهم نمکی
چه گرمای حضورت
چه سرمای نبودنت
هر دو را دوست دارم
حوّایت میشد�
اگر سیبِ سرخی داشتی
حیف
«آدم» نیستی!!!
از هیاهوی واژه ها خسته ا�
من سکوتم را از اوراق سپید آموخته ا�
آیا سکوت روشن ترین واژه ها نیست ؟
همیشه در خلوتم مرگ را مجسم دیده ا�
آیا مرگ خونسرد ترین واژه ها نیست ؟
تا چشم گشودم ، از چشم زندگی افتاد�
شبی ، شاید امشب ، زیر نور یک واژه خواهم نشست
نام خونسرد معشوقه ام را بر حواس پنج گانه ام ، خال خواهم کوفت
و هم زمان پایین آخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت
پایان
زندگی کنید و از بودنتان لذت ببرید...
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد،
جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد،
آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.
به پر و پای فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد،
كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد،
دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه
و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است،
بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."
لا به لاي هق هقش گفت:
"اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."
خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمیيابد هزار سال هم به كارش نمیآيد"،
آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و
گفت: "حالا برو و يک روز زندگی كن."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش میدرخشيد، اما !!!!
میترسيد حركت كند، میترسيد راه برود، میترسيد زندگی از لا بلای
انگشتانش بريزد، قدری ايستاد،
بعد با خودش گفت: "وقتی فردايي ندارم، نگهداشتن اين زندگی چه فايدهای دارد؟ بگذار اين مشت زندگی را مصرف كنم.."
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد میتواند تا ته دنيا بدود، ميتواند بال بزند، میتواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را بدست نياورد، اما ...
اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمیشناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد،
او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگی كرد.
فردای آن روز فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه
هزار سال زيست!"
زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگی آن است.
امروز را از دست ندهيد،
آيا ضمانتی برای ديدن طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟