دیشب عمم اینا خونمون بودن
یه پسر کوشولو داره بهش میگیم چند سالته میگه من همسنه پرایده بابام�
خلاصه من کپه مرگمو گذاشته بودم احساس کردم دارن از چشمام دارم میزنن فکر کردم خواب میبینم دیدم دردش خیلی زیاد شد ترسیدم پریدم از خواب حالا فکرشو بکن دیشبش اصلا نخوابیده بودم تازه هم خوابم برده بود با یه مکافات
هیچی نگاه کردم دیدم سپهر بالا سرمه میگم داری چیکار میکنی با چشمای من کشتی میگیری؟؟؟خو نشین انقدر پای این فیلمای اکشن
گفت نخیر سارا(خواهرش)بهم گفت مهسی مزه هاس مصنوویه خو منم اومدم بچسم ببینم تنده میسه یا نه؟؟؟ولی هرسی میچسم مزه مصنوویات تنده نمیسه
گفتم دمت گرم
به سارا میگم چرا یه همچین فکری کردی
میگه فکر که نبود آخه منکه دخترم مژه هام به بلندی مژه های تو نیست لا مصب مژه نیست که تو داری که
آنچنان با پام کوبیدم به تخته های تو مبل که خودم دردم گرفت
خو لامصب بزن به تخته بعد سق بزن
اگه فردا من افتادم سپهر مرد و چشمای من کور شد خدا شاهده این منو چشم زد
لامصصصصصصصصصصصصصصصب فامیله ما داریم؟؟؟