دوستهای قدیمی طلا هستند! دوستان جدید الماس. اگر یک الماس به دست آوردی طلا را فراموش نکن چون برای نگه داشتن الماس همیشه به پایه طلا نیاز داری.
@p0y@n · ۴۱۱ امتیاز
★★★★★ ۴ از ۵ (۲۶ رأی)
دوستهای قدیمی طلا هستند! دوستان جدید الماس. اگر یک الماس به دست آوردی طلا را فراموش نکن چون برای نگه داشتن الماس همیشه به پایه طلا نیاز داری.
دوستی مثل یک کتابه. چند ثانیه طول می کشه که آتیش بگیره ولی سالها طول می کشه تا نوشته بشه.
دعا لاستیک یدک نیست که هرگاه مشکل داشتی از ان استفاده کنی، بلکه فرمان است که به راه درست هدایت می کند.
چند وقت پیش گودزیلامون(پسر خواهرم)رو بردیم واسه عمل(یه عمل خیلی سخت).بعد از عمل که بهوش اومد من خودم رو آماده کرده بودم که بهش روحیه بدم.خلاصه با بغض تو گلو رفتم ملاقاتش.گفتم سلام بر بن تن خودم(آخه بن تن رو دوست داره)در گوشش گفتم میدونی همه قبل از مدرسه رفتن میان بیمارستان و اینجا میخابن تا واسه مدرسه رفتن آماده شن.
با چشای آشک آلودش گفت:دایی ادامه نده میدونم که داری دروغ میگی به خاطر من.
"خدایا همه مریضا رو شفا بده"
شهاب تیام مهندس کامپیوتره و ده ساله که تو شرکت اینتل کار میکنه. آخه در شأن مهندس اینتل هست که بخونه :«از اون بالا کفتر میایه»؟
رفتم مغازه میگم cd دارید؟
میگه خام؟
پ ن پ تنوری باشه با قارچ و پنیر!!!!
تنت که پـیشِ من باشد و دلـت در آغوشِ دیگـری هزار خطبه ام کـه بخوانند باز هـم هرزگیست.
یاد بگیریم كه:
با احمق بحث نكنم و بگذاریم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی كند.
با وقیح جدل نكنیم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روح ما را تباه میكند.
از حسود دوری كنیم چون اگر دنیا را هم به او تقدیم كنیم باز از زندان تنگ حسادت بیرون نمی آید.
تنهایی را به بودن در جمعی كه ما را از خودمان جدا می کند، ترجیح دهیم.
از «از دست دادن» نهراسیم که ثروت ما به اندازه شهامت ما در نداشتن است.
من 4 سالم بود که پدرم فوت شد(سال1365).ما حدود 30تا گوسفند داشتیم.تابستونا بره هایی که باید میفروختیم رو از گله جدا میکردیم و از صحرا میووردیم داهات تا پروارشون کنیم واسه فروش.وظیفه من به چرا بردن گوسفندا از صبح تا غروب بود.اون موقع ها من برعکس همه بچه ها آرزو داشتم زودتر مهر بشه برم مدرسه تا یه کم استراحت کنم. ولی این رو هم میدونستم که خرجی 1ساله زندگی ما به فروش این گوسفندا وابستس.
طرف سوار اسب شده، عکسشو گذاشته فیس بوک، میگه اون بالاییه منم!!
دیروز رفتم خونه خواهرم یه سری بهشون بزنم.واسم میوه ردیف کرد.منم امون ندادم شروع کردم به درو کردن میوه ها.یه دفه محمد(گودزیلای7سالش)اومده میگه:میدونی واسه خریدن دونه به دونه این میوه ها بابام چقدر عرق ریخته.قیافه منو تصور کنین حالا خوشه انگورم تو دستم.
من 4 سالم بود که پدرم فوت شد(سال1365).5یا6 سال بعد یه روز که همه (ما 4تا خواهر و برادر و مامانم)نشسسته بودیم یهو من گفتم:من بستنی میخام.بعد مامانم پول داد به داداشه بزرگتر از من(من از همه کوچیکترم) ، دادشم رفت و 4تا بستنی خرید و خوردیم.مامانم گفت امروز بدترین زور عمرم بود چونکه 50تومن بیشتر تو خونه نبود.40تومن بستنی خوردیم 10تومن دیگه داریم.مزه تلخ اون بستنی هنوز تو دهنمه و صد البته شهامت "مادر"
امروز خسته و کوفته از سر کار اومدم خونه به پسر خواهرم(ابر گودزیلای کهکشانها)گفتم:یه کم منو ماساژ بده خسته ام.گفت واسم شارژ بگیر تا ماساژت بدم.گفتم حالا ماساژ بده من با موبایلم واست میگیرم.گفت نمیشه شاید توبزنی زیر حرفت.خلاصه ما واسش شارژ فرستادیم،اس ام اس تایید که واسش اومد برگشت به من گفت:پسر جون تو چقدر ساده ای ،ماساژ چی بدم،من از تو خسته ترم.فرار کرد رفت پیش مامانش گفت مامان بریم خونه خودمون من از دایی بدم می یاد.
من 4 سالم بود که پدرم فوت شد(سال1365).تلویزیون آدمایی رو نشون میداد که مصاحبه میکنن یا دارن تو جبهه ها میخونن.مادم میگفت اینا شهید شدن. اون موقع من فکر میکردم که هر کی از این دنیا بره یه روزی زنده میشه وبرمیگرده پیش خانوادش و میره تلویزیون مصاحبه میکنه.همیشه منتظرش بودم پیش خودم میگفتم من که دارم بزرگ میشم اگه بابام بیاد نکنه منو نشناسه،اصلا من روم نمیشه برم بغلش.خبر نداشتم که....من سالها با این تصور اشتباه ولی شیرین زندگی کردم.
اون موقع که دانشجو بودم وقتی با لپ تاپ میرفتم تو اینتریت یا بازی میکردم مامانم میومد میگفت خسته نباشی پسرم داری واسه درست کار میکنی،بعد واسم میوه و شربت ردیف میکرد.حالا که دانشگاه تموم شده و یه مدتی دارم با نرم افزار Matlab کار میکنم هر وقت منو پشت لپ تاپ می بینه میگه:خجالت بکش هم سن و سالات دارن2تا خونه رو خرجی می دن بعد تو مثل بچه ها داری بازی میکنی.