اگه یه روز یکیو تو خیابون دیدید که عینک آفتابی زده و هدفون تو گوشش داشت،
یقین کنید که اون من نیستم چون هر روز یکیشو یادم میره با خودم بیارم !
@p0y@n · ۴۱۱ امتیاز
★★★★★ ۴ از ۵ (۲۶ رأی)
اگه یه روز یکیو تو خیابون دیدید که عینک آفتابی زده و هدفون تو گوشش داشت،
یقین کنید که اون من نیستم چون هر روز یکیشو یادم میره با خودم بیارم !
با بچه ها قرار گذاشتیم هیچ کس به استاد یادآوری نکنه که امتحان داریم اما همون روز و به محض ورود معلم سر کلاس با صدای بلند گفتم: «استاد! امتحان داریم! » ، بعد از کلاس هم که چند نفر اومدن حالمو بگیرن، به اونا گفتم: «انسان باید راستگو باشد، راستگویی امر بسیار خوبی است! » البته بین خودمون باشه با خودم گفتم من که این درسو چه بخونم چه نخونم آخرش نمره درست و حسابی که نمی گیرم، پس چه بهتر که بقیه هم نخونده امتحان بدند که همه نمره ها بره روی نمودار!
میگم که:یــه وقــت بــد نباشــه من بــا ایــن ســن و ســـال تـــا حــــالا کســـی رو نداشتم که تـــو فصـل پــاییــــــز باهــــاش قـــدم بزنم.!!!!
خداکه متعلق به آدمهای خوب نیست.
خداخدای آدمهای خلافکارهم هست؛
فقط خداست که بین بندگانش فرقی نمیگذارد...
فی الواقع؛
خداوند:
اندلطافت
اندبخشش
اندبیخیال شدن
اندچشم پوشی
واندرفاقت است!
(فیلم مارمولک)
من 4 سالم بود که پدرم فوت شد(سال1365).من و داداشم که 2سال از من بزرگتره تو یه مدرسه درس میخوندیم و یه جورایی همیشه هوای منو تو مدرسه داشت.هر دومون با اینکه مجبور بودیم کار کنیم،همیشه شاگرد ممتاز بودیم،سال قبلشم من تو مسابقات علمی کشوری دوم شده بودم.تو شهرستان اینجوری نبود که قبل از شروع مدارس بچه رو ببرن ثبت نام کنن.پدر و مادرا اول مهر بچه رو میبردن تحویل مدیر میدادن کار تمام.
حالا اول مهر شده داداشم دست منو گرفت تا با هم بریم ثبت نام.مدیر تا مارو دید شروع کرد به تعریف از ما دو نفر جلوی خانواده ها.داداشم گفت اومدیم واسه ثبت نام.مدیر گفت:پول اوردین؟دادشم گفت بله.مدیر گفت:هزینه ثبت نام نفری میشه 100تومن.داداشم دستش وا کرد دیدم 2تا پنجاهی مچاله دستشه.اونارو داد به مدیر.مدیر گفت با این پول فقط میتونم یکیتونو ثبت نام کنم.داداشم گفت منو نمیخاد و داداشمو ثبت نام کنید.خلاصه زیر نگاه سنگین و ترحم آمیز خانواده ها با خجالت برگشتیم خونه.مادرم سر تنور داشت نون میپخت(اون موقع ها شهرستان ما نونوایی نداشت).گفت چی شد؟ثبت نام کردین؟داداشم توضیح داد چی شده.گفت شما که شاگرد ممتازید پس چرا؟گفتم مامان این چیزا مهم نیست پول میخان.داداشم بعد از 3 هفته اومد مدرسه همون سال جفتمون ممتاز شدیم.
حالا سال1392:رفتنم مطب داداشم کارش داشتم.دیدم پشت در مطبش نوشته"هموطن عزیز در این مطب در صورت حصول کامل بهبودی پول دریافت میشود"
گفتم بابا اینجوری که نمیشه.گفت یادته(خاطره بالا رو تعریف کرد)گفت اون روز ما خورد شدیم.ولی با این نوشته هر کی پول نداشته باشه به بهانه اینکه خوب نشده پول نمیده اینجوری آبروشم حفظ میشه.
عین واقعیت:
دیروز رفتم خونه خواهرم یه سری بهشون بزنم.به محمد(گودزیلای خواهرم)میگم مدرسه خوبه؟خوش میگذره؟خانم معلمتون خوشگل هست؟اگه مجرد و قصد ازدواج داره من بیام ببینمش!!!
"دو تا دستش برد بالا گفت:خدایا شکرت،همه مریضارو شفا بده"
دوست داشتن به تعــــداد دفعات گفـــــتن نیست.؟؟؟!!
حسی است که باید بــــــی کلام هم لمــــــس شود...
چقدر این دوست داشتن های بی دلیل خوب است
درست مثل همین باران…که بی سوال …
فقط می بارد…آرام …شمرده شمرده…فقط می بارد…
چقدر این دوست داشتن های بی دلیل خوب است.
به قیافه بعضی از این دخترا همه چی میاد غیر از مادر شدن و مادر بودن!!!!!
آدم قطع نخاع بشه!!!ولی آبریزش بینی نگیره!!!
الان یه قطره افتاد رو کیبورد.
دیروز رفتم خونه خواهرم یه سری بهشون بزنم.دیدم گودزیلا(محمد 6ساله) با مامانش دعواش شده.برگشته به من میگه میخام از اینجا برم خسته شدم این دو تا منو خیلی اذیت میکنن.گفتم حقیقتش بخای منم خسته شدم بیا با هم بریم پرورشگاه زندگی کنیم.
برگشته میگه:شد من یه کاری کنم تو خودتو به ما نچسبونی.
من 4 سالم بود که پدرم فوت شد(سال1365).من و داداشم که 2سال از من بزرگتره تو یه مدرسه درس میخوندیم و یه جورایی همیشه هوای منو تو مدرسه داشت.هر دومون با اینکه مجبور بودیم کار کنیم،همیشه شاگرد ممتاز بودیم،سال قبلشم من تو مسابقات علمی کشوری دوم شده بودم.تو شهرستان اینجوری نبود که قبل از شروع مدارس بچه رو ببرن ثبت نام کنن.پدر و مادرا اول مهر بچه رو میبردن تحویل مدیر میدادن کار تمام.
حالا اول مهر شده داداشم دست منو گرفت تا با هم بریم ثبت نام.مدیر تا مارو دید شروع کرد به تعریف از ما دو نفر جلوی خانواده ها.داداشم گفت اومدیم واسه ثبت نام.مدیر گفت:پول اوردین؟دادشم گفت بله.مدیر گفت:هزینه ثبت نام نفری میشه 100تومن.داداشم دستش وا کرد دیدم 2تا پنجاهی مچاله دستشه.اونارو داد به مدیر.مدیر گفت با این پول فقط میتونم یکیتونو ثبت نام کنم.داداشم گفت منو نمیخاد و داداشمو ثبت نام کنید.خلاصه زیر نگاه سنگین و ترحم آمیز خانواده ها با خجالت برگشتیم خونه.مادرم سر تنور داشت نون میپخت(اون موقع ها شهرستان ما نونوایی نداشت).گفت چی شد؟ثبت نام کردین؟داداشم توضیح داد چی شده.گفت شما که شاگرد ممتازید پس چرا؟گفتم مامان این چیزا مهم نیست پول میخان.داداشم بعد از 3 هفته اومد مدرسه همون سال جفتمون ممتاز شدیم.
حالا سال1392:رفتنم مطب داداشم کارش داشتم.دیدم پشت در مطبش نوشته"هموطن عزیز در این مطب در صورت حصول کامل بهبودی پول دریافت میشود"
گفتم بابا اینجوری که نمیشه.گفت یادته(خاطره بالا رو تعریف کرد)گفت اون روز ما خورد شدیم.ولی با این نوشته هر کی پول نداشته باشه به بهانه اینکه خوب نشده پول نمیده اینجوری آبروشم حفظ میشه.
خیلی وقت است که کــــات گفته ام.
ولی تو همچنان برایم بــــازی می کنی.!!!
احترام گذاشتن به بعضیا
مثه تکون دادن پارچه ی قرمز جلوی گاوه .
یکی از فانتزیام اینه یه لامبورگینی رونتون بخرم پشتش بنویس�
(عاقبت فرار از مدرسه).
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻓﺎﻧﺘﺰﯾﺎﻡ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺯ ﭘﻠﻪ ﺑﺮﻗﯽ ﻣﯿﺮﻡ ﺑﺎﻻ … ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺑﯿﺎﺩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺑﻌﺪ ﻧﮕﺎﻫﻤﻮﻥ ﺑﻪ ﻫﻢ ﮔﺮﻩ ﺑﺨﻮﺭﻩ، ﺗﻮ ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﺑﺸﯿﻢ ، ﺑﻌﺪ ﻣﻦ ﺑﺮﻡ ﺑﺎﻻ ، ﺍﻭﻥ ﺑﺮﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺗﻮ ﺍﻓﻖ ﻣﻬﻮ ﺷﯿﻢ.!
تو خیابون از یه دختره خوشم اومد
بعد از کلی دردسر تونستم راضیش کنم آدرس خونشون رو برای امر خیر بده
بهم گفت حالا واقعا از من خوشت اومده ؟
پ نه پ شما در مقابل دوربین مخفی قرار دارید.
تمام چیزها در زندگی موقتی هستند. اگر خوب پیش می ره ازش لذت ببر، برای همیشه دوام نخواهند داشت.
اگر بد پیش می ره نگران نباش، برای همیشه دوام نخواهند داشت.
نگرانی مشکلات فردا را دور نمی کند.
بلکه تنها آرامش امروز را دور می کند.
اغلب وقتی امیدت رو از دست می دی و فکر می کنی که این اخر خطه ، خدا از بالا بهت لبخند می زنه و میگه:
آرام باش عزیزم ، این فقط یک پیچه نه پایان.