h

hamed 72

@راشا · ۱۴۹۷ امتیاز

★★★★☆ ۴ از ۵ (۲۰۱۶ رأی)

ᐐ HĀMԐĐ 72 ᐐ ۱۲ سال پیش
جوک

•••°•••°•••°حـــــامـــــد 72 یا (| Ԑ |/|/ @ # •••°•••°•••°
کلیپس سارا تو حلق کامران و نیما و امیرمحمد اگه دروغ بگم ^_^
گودزیلای خالم زیاد شیطونی میکرد
بعد باباش بهش گف : دانیال بگیر بشین الان همسایه پایینی میاد بالا
گودزیلا: بابا دارم بازی میکنم مثلا من گرگم دارم دنبال بره ها میکن�
بابای گودزیلا هم یه نگاه عاقل اندر سفیه به افق کرد و برگشت گف:
خود گرگ هم وختی میخاد دنبال بره ها کنه آروم آروم راه میره تا بره ها نفهمن ^_^
ینی تو این 20 سال عمر با عزتی که خدا بهم داده تا حالا اینجوری قانع نشده بودم ^_^
دمش گرم , از این زاویه به ماجرا نگاه نکرده بود�
من که قانع شدم گودزیلای آمازونی رو نمیدونم

ᐐ HĀMԐĐ 72 ᐐ ۱۲ سال پیش
جوک

•••°•••°•••°حـــــامـــــد 72 یا (| Ԑ |/|/ @ # •••°•••°•••°
دیروز ماها(دختر عموم-همسر آیندم) اومده بود پیشم و ناراحتش اخمو بود
رفتم پیشش و بهش گفتم: عجیخم نمیخای بگی چی شده ؟؟
ماها : حامد دلم گرفته
من: آخ الهی من بمیرم نبینم غم داری تو ؛ چی شده !!
ماها : هیچی , حوصله ندارم ,
من: میخای شکلک درارم بخندی ؟؟
ماها: مسخره نشو که اصلا حوصله ندارم !!
من: باشه الان زنگ میزنم ب کتایون(دختر خالش) بیاد با هم بریم بیرون
ماها: میگم حوصله ندارم بیخی آل
زنگ زدم به کتایون گفتم: کتی پاشو بیا با ماها بریم بیرون
کتایون: حامد کار دارم , جون داداشی نمیتونم بیا�
من: باشه نیاااااااااا به همین پایه میز عسلی که نمیای , اصن من با همتون قهر�
ماها گوشی رو ازم گرفت گف: کتایون , چی گفتی حامد ناراحت شد؟؟
کتایون: ب ب بخدا ه ه هیچی ی ی ن ن نگفتم م م �
ماها: الان باید برم 3ساعت منت کشی کنم کصافط
حالا ماها اومده پیشم و من یه قیافه داغون ب خودم گرفت�
هیچی دیگه الان اون اومده به من میگه چی شده و از دلم در میاره !!
حامد است دیگر . . . . گاهی دلش میخاهد همسر آیندش نازش را بکشد

ᐐ HĀMԐĐ 72 ᐐ ۱۲ سال پیش
جوک

•••°•••°•••°حـــــامـــــد 72 یا (| Ԑ |/|/ @ # •••°•••°•••°
کیلیپس سارا تو اعماق گلوی کامران اگه دروغ بگم (کامران:o_0)
امروز گودزیلای 1/5 ساله همسایمون به همراه مامانش اومدن خونمون
از اونجایی ک این بچه خعلی عَـر میزنه مامانش یه چیپس و پفک باز کرد جلوش تا با اونا مشغول باشه و یه بستنی هم داده دستش
حالا منم داره شیکمم قار و قور میکنه , ناگهان یه فکری ب ذهنم خُطورید
با یه قیافه اینجوری رفتم سمت بچه و بغلش کردم و به مامانشم گفتم:
من امیرعلی رو میبرم تو اتاقم
مامانش: باشه حامد جان , فقط این خوراکی هام ببر ک گریه نکنه
من: باشععععه ! بیا بریم جوگولی بوگولی ^_^
حالا اومدم تو اتاقم پفکش رو که همشو خورد�
گودزیلا : 0_0
بعد حمله ور شدم سمت چیپسش
گودزیلا هم دستش یه چیپس بود که گرفت سمتم که مثلا منم باهاش بخور�
منم نامردی نکردم هر چی چیپس بود خورد�
گودزیلا در آستانه گریه : @_@
دیدم اوضاع خعلی خطریه تو فکر این بودم که چیکار کنم گودزیلا عَـر نزنه
ی نگاه اینجوری O_o به جورابم کردم و جورابمو گرفتم جلو دماغ گودزیلا
ناگهان گودزیلا به دیار باقی شتافت,روحش شاد و یادش گرامی باد
من: ^_^
کامران که قراره بیاد تولدم هم با هم برقصیم هم موزایی که خریدم رو بهش بدم: 0_0

ᐐ HĀMԐĐ 72 ᐐ ۱۲ سال پیش
جوک

•••°•••°•••°حـــــامـــــد 72 یا (| Ԑ |/|/ @ # •••°•••°•••°
سیلام به همگی, من برگشتم بلاخره ,
کیلیپس سارا تو حلق کامران اگه دروغ بگم ^_^
من 5 صبح رفتم ترمینال شهید کلانتری کرج که سرویس دانشگاه مون بیاد و باهاش بر�
من و 5 نفر دیگه از دوستام نشسته بودیم تو اتوبوس و بلاخره رسیدیم دانشگاه
حالا همه جمع شدیم جلو ساختمونی که میخایم امتحان بدی�
علیرضا(دوستم) رفت از رفیقش که ما نمیشناختیم سوئیچ ماشینشو گرفت , میخاست از توش جزوءش رو برداره و به ما گفت :
من میرم تو ماشین یکی از بچه ها کار دارم, الان میا�
حالا این وسط اون یکی دوستم (نام نبرم بهتره_حضرت صوتی) برگشته میگه:
این چیه ؟؟ این سوئیچ کیه ؟؟ مگه تو ماشین اوردی ؟؟
من: اَبلَه مگه ما 5-6 نفری 5صبح با هم نیومدیم ؟؟ پس چجوری این میتونه ماشین اورده باشه آخه ؟؟
ینی ب همین پایه میز عسلی سوگند میخورم هنوزم که هنوزه چنین آدمای اَبلَه و نادانی پیدا میشنا , شک نکنید
من: 0_0
حضرت سوتی ( دوستم) : 6_8
نیما: ^_^
کامران که قراره بیاد تولدم با هم برقصیم : o_0

ᐐ HĀMԐĐ 72 ᐐ ۱۲ سال پیش
جوک

•••°•••°•••°حـــــامـــــد 72 یا (| Ԑ |/|/ @ # •••°•••°•••°
عاقا تا حالا دقت کردید به این موضوع که :
میگن دانشمندایی مثل , ادیسون و انیشتین و گراهام بل و . . .
شبا زیر سو چراغ درس میخوندن
خو یکی نبود به اینا بگه , خیر سرتون دانشمند بودید مثلا ,
تو روز چه غلطی میکردید پس ؟؟
هان هان هان ؟؟؟؟
شما رو به همین پایه میز عسلی قسم یکی تون منو قانع کنه لدفا

ᐐ HĀMԐĐ 72 ᐐ ۱۲ سال پیش
پیام

•••°•••°•••°حـــــامـــــد 72 یا (| Ԑ |/|/ @ # •••°•••°•••°
آقــایـون , خــانـومـا !
پــاشـیـد ؛ پــاشــیـد , مــیـخـام یـه حــرف مــهـم بـــهـتـون بــزنـــ�
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بـشـیـنـیـد , بـشـیـنـیـد ! یـادم رفـت چـی مـیـخـاسـتـم بـگـم ^_^
کصافطم خودتونید :))))))))

ᐐ HĀMԐĐ 72 ᐐ ۱۲ سال پیش
جوک

•••°•••°•••°حـــــامـــــد 72 یا (| Ԑ |/|/ @ # •••°تــولــدم نــزدیــکــه
به شولوار(شَروار- شَلوار) سه خط , قرمزم , قسم اگه دروغ بگم o_0
چند روز پیش سارا (دختر همسادمون) اومده بهم میگه :
داداش حامددد , من تو راه دانشگاه که دارم میام مزاحم دارم,خعلی زیگیله
مـن: 0_0 , کوووووووو ؟؟؟ کجاااااااااست ؟؟؟؟
سـارا : هر وخت از دانشگاه میام تا خونه دنبالم میکنه کصافط =__=
مــن: باشه , حَـلـِه چِـشـاتـِه , دیگه بقیه اَش با من , ^_^
سارا : مرسی ی ی ی ی داداچی ی ی ی ی ^_^
فرداش تو کوچه نشسته بودیم که سارا اومد, دیدم یه پسره اول خم شد بند کفشش رو ببنده , بعد بدو بدو راه افتاد دنبال سارا
منو میگی با یه قیافه اینجوری o_0 حمله کردم به پسره
عاقا حالا نزن کی بزن , به پسره فوش میدادم و میزدمش
حالا از اینور هم سارا دادا میزد : ح . .. حا . . . داداش حامد . . .
ولی من نمیزاشتم حرف بزنه که! , یهو سارا منو کشید کنار جیغ زد :
داداشی , اشتباه شده , این , اون نیست , این پسر خاله مامانمه
منو میگی حالا دارم اینجوری^_^ یـَقه پسره رو درست میکنم و ازش عذر خاهی میکن�
سارا : ^_^
خو سارا کیلیپست تو حلقت زودتر میگفتی جَوون مردم انقد کُتک نخوره دیگه

ᐐ HĀMԐĐ 72 ᐐ ۱۲ سال پیش
جوک

•••°•••°•••°حـــــامـــــد 72 یا (| Ԑ |/|/ @ # •••°تــولــدم نــزدیــکــه
به همین پایه میز عسله قسم ^_^
دیروز به بابام میگم : بابایی جمعست نریم بیرون عایا ؟؟
بابام: بنزین ندارم -__-
من: بیا بریم , بیا بریم که پول بنزینتم من میدم
بابام: حس رانندگی ندار�
من: من رانندگی میکن�
بابام: تو مثل اسب راه میری , من از جونم سیر نشدم با تو بیا�
من: o_O آروم میرم قول میدم ,
یهو داداشم اومد بیرون از اتاقش گف : بابا من درسام تموم شد بری�
بابام: بدو آماده شو پسر�
من: کجااااااااااااااااا ؟؟ پس من چی ؟؟؟؟؟؟
بابام: خفه شو , من و داداشت داریم میریم تو این پاساژه سر کوچه واسه داداشت شلوار لی بخر�
من: -___-
کامران: 0___0
نیما: ^_^
امیر محمد: #_#
کیلیپس سارا : $____$
راستی بچه ها من تا 4شنبه نیستم , دارم میرم دانشگاه (ابهر) امتحان دارم , واسم دعا کنید ناموسا , کیلیپس سارا تو حلقتون , یا علی

ᐐ HĀMԐĐ 72 ᐐ ۱۲ سال پیش
جوک

•••°•••°•••°حـــــامـــــد 72 یا (| Ԑ |/|/ @ # •••°تــولــدم نــزدیــکــه
کیلیپس سارا تو حلقوم کامران اگه دروغ بگم ناموسا o_0
دیروز تو اتاقم داشتم تو 4جک دور دور میکردم که دیدم کامران پست گذاشت که راجع به امتحان های ما4جوکی ها بود ^_^
منم دیدم پُستش قشنگه با خنده و یه قیافه اینجوری ^_^ داد زدم:
ماااااااماااااااان بیااااااااااا کامران پست گذاشته ,
مامانم : چی شده حالا نمیری از خنده ^_^
مامانمم شروع کرد خوندن پست کامران رسید به آخراش اونجایی که کامران نوشته بود :
"پاشو پاشو بچه خر خون باید جشن بگیریم , بریم یه قلیون بزنیم که نیکوتینم افتاده "
مامانم با یه قیافه اینجوری O_o ب من نگاه کرد و گف:
طوله سگ حالا با کامران و امیر محمد میرید قهوه خونه ؟؟ هان ؟؟
من: 0_0 یا حضرت یعقوب من غلط بخورم , من چند روزه از خونه بیرون نرفتم که !!
مامانم: بووووق نخور , آدرس خونه کامران اینا رو بده ببین�
من: 0_0 من نمیدونم مادرم , اصن من غلط کردم , ببخشید
هیچی دیگه کامران جان داداش آب از سر من گذشت چون من امشب تو پارک�
ولی تو مواظب خودت باش چون مامانم بدجور شاکی از دستت , داره میاد خونتون , مثل اینکه با مامانت کار فوری داره خخخخخخخ ^_^

ᐐ HĀMԐĐ 72 ᐐ ۱۲ سال پیش
جوک

•••°•••°•••°حـــــامـــــد 72 یا (| Ԑ |/|/ @ # •••°تــولــدم نــزدیــکــه
لـامـصـب نـمـیدونـم چـه سـری تـو ایـن مُـسـتـراح هـسـت کــه ب مـحـض ایـنـکـه مــیـری تـوش , پـشـت سـر هـم ســوژه واسـه 4 جــک مـیـاد تــو ذهــنــت
مـــن اعـتـراف مـیـکـنـم کــه بــه شـخـصـه هـمـیـن الــان 3تــا ســوژه بـه ذهــنـم رســیـد
بـــه هـمـیـن پــایـه مـــیـز عــسـلـیـمـون سـوگـنـد
لایک : عــمـه مــو دوســت دار�

ᐐ HĀMԐĐ 72 ᐐ ۱۲ سال پیش
جوک

•••°•••°•••°حـــــامـــــد 72 یا (| Ԑ |/|/ @ # •••°تـولـدم نــزدیــکـه
کیلیپس سارا (دختر همسادمون) تو دستگاه گوارشیتون اگه دروغ بگم ^_^
دیروز حدود ساعت 3 ظهر یکی بهم اس داد :
اَه , اَه , اَه , چقد خطت رو عوض میکنی , دیگه حالم از این کارات بهم میخوره , خوب اگه منو نمیخای بگو نمیخام دیگه , چرا هی منو سرکار میزاری , از هر دوست و آشنایی که تو باهاشی سراغتو گرفتم تا بلاخره پیدات کردم , خسته اَم میفهمی , خـســتــه !!! :|
من: o_0 خسته نباشی واقعا !! تلاشت در خور تحسینه دوست خوبم , موفق باشی
اون بنده خدا : قول بده که دیگه هیچوقت تنهام نزاری :|
مــن : با این که سخته ولی باشه :))))
اون بنده خدا : آخه تو که اینقده مهربونی چطوری دلت میاد باهام این کار ها رو بکنی هان ؟؟ حالا میتونم شمارتو داشته باشم ؟؟
مـــن اصن اشک شوق تو چِشمام موج زد , طوری که دیروز یه جعبه دستمال کاغذی تموم کردم :|
واقعا تا حالا نمیدونستم از من شاسکول تر هم وجود داره , الهی شکر
به همین پایه میز عسلی اصن از دیروز داغونما
اینم مزاحمه ما داریم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

•••°•••°•••°حـــــامـــــد 72 یا (| Ԑ |/|/ @ # •••° تولدم نزدیکه
کیلیپس سارا (دختر همساده مون) تو دندون عقلتون اگه دروغ بگم 0_o
بابام شبا دست و لب هاشو " کِـرِم " میزنه
دیشب بهم میگه : من که لب هامو کِرِم میزنم دیگه نمیتونم حرف بزنم تو واسه مامان و داداشت حرفای منو ترجمه کن
حالا بابام لب هاشو کِرِم زد و به داداشم گف : اوممم اوم عیم ااوووموم
مــــــن و داداشم : ^_^ o_0
مـــــن : حالا ترجمه این حرف بابا این میشه که , آنچه برای خود نمیپسندی برای دیگران هم , خفه شو ^_^
بابام و مامانم و داداشم : , 0_O_O , o , ^_^
مــــــن : ^_^ آها فهمیدم میشه , روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست , دلش خاست , دلش خاست ^_^
یه دفعه ای بابام دهنشو باز کرد گف : خفه شو , ترجمه حرفم این میشد , علیرضا گمشو برو بخاب فردا صبحی هستی و باید زود از خواب بیدار شی وگرنه جا میمونی و اگه جا بمونی من لوله جارو رقی رو میکنم تو حلقت
من موندم به همین پایه میز عسلی سوگند , ینی یه " اوممم اوم عیم ااوووموم " انقد معنی و ترجمه توش نهفته بود عایا ؟؟
بابای مختصر بگو من دارم ؟؟؟؟؟؟

•••°•••°•••°حـــــامـــــد 72 یا (| Ԑ |/|/ @ # •••°تولدم نزدیکه
کیلیپس دختر همسایمون تو آئـورتـم اگه مُـهـمـَل ببافم ( این جدیده) ^_^
رفته بودم خونه دوستم بعد دوستم داد زد : مـــــامـــــان ناهار چی داریم م م م م ؟؟؟؟؟؟
مامانشم عربده زد: دســــتـــه خـــــر ^_^
بعد دوستم داد زد: مـــــامـــــان ادب داشته باش , مهمون داریم مثلا !
بعد مامانش گفت: سلام , قرمه سبزی )))))))
به همین پایه میز عسلیمون داشتم لوله جارو برقیشونو میکردم تو حلقم جلو خنده مو بگیر�
من: ^__^
امیر محمد: $_-_$
نیما ب همراه سلول های بدنش : 0_-_0
یونس به همراه موهای هویجش : @_-_@

•••°•••°•••°حـــــامـــــد 72 یا (| Ԑ |/|/ @ # •••°•••°•••°
کیلیپس سارا ( دختر همسایمون ) تو چشاتون اگه دروغ بگم O_o
دیروز فرشته خانم (مامان سارا) با مامانم هماهنگ کرده که واسه شب نشینی بیان خونه ما
حالا داشته باشید تو خونه ما چه گذشت
مامانم : آقا پاشو برو میوه بگیر هیچی تو خونه نداری�
بابام: خانوم هر چی میخوای لیست کن تا 1 ساعت دیگه رو میزه ^_^
مامانم: دارم مینویسم واست , 1کیلو پرتغال ,نارنگی, سیب,انار,موز , 1 کیلو شیرینی تـَر هم بگیر
مـــن و داداشم: @_@ #__# آخخخخخخخ جون مــــــوززززززززز
مــن : خوب پدر تا ماشین رو آتیش کنی من اومدم پایین که بریم ^_^
بابام: خفه شو , سوسک طوله ! اولا ماشین بنزین نداره , دوما تا تو آق داداشت هستین ماشین نمیبرم که
داداشم: بابا , شرمنده گُل روتم , من امشب باید برم باشگاه ^_^
بابام: اشکال نداره حامد هست
من: @__@
حالا رفتیم بازار میوه و تره بار همه ی اون اجناس تو لیست رو بابام بهم بار زد مثل خر و بردم تا خونه
حالا بابام کلید انداخته اومدیم خونه میگه: وااااااااااای , کمر واسم نمونده
من: ^_^
مامانم: پس این نَرِه خر چیکاره بود میدادی ب این بیاره دیگه , بیخودی ب کمرت فشار آوردی , پس شیرینی کو ؟؟؟؟ هااااااااااان ؟
بابام: آخ یادم رفت , حامد پاشو , پاشو برو بگیر
من: +__+ ای خدااااااااااااااااااااااااا

•••°•••°•••°حـــــامـــــد 72 یا (| Ԑ |/|/ @ # •••°•••°•••°
کیلیپس دختر همسایمون توی مِعده اَم اگه دروغ بگم o_0
رفـتـه بـودم خـونـه رفـیـقـم بـعـد رو دیـوار خـونـشـون نـوشـتـه بـودن :
لـعـنـت بـر عـمـه کـســی کـه در ایــن مــکـان آشـغـال بـــریـزد : دی :دی
بــعدش یـه ذره اونــور تَــرش یـکی دیـگـه نــوشـتــه بـــود :
مــن عــمـه نــدارم داداش , پــس مــیـریــزم تــا چـِـشِـت درآد :دی :))))
بــه هــمـیـن پـــایـه مـــیـز عــسـلـیـه قــسـ�
خــدایا ایـن خُــرسـنـدی هــا را از مــا نـگـیــر (الــهــی آمــیـــن :دی)
من: @_@
نیما:^_^
امیرمحمد: #__#
یونس:$_$
کیلیپس سارا (دختر همسادمون) : *__*
اصن " 176,346,983 " وضیییییییییییییییییی

•••°•••°•••°حـــــامـــــد 72 یا (| Ԑ |/|/ @ # •••°•••°•••°
هـَـمــیــشــہ پــآے یــِک زَن دَر مـــیــآن اَســــت
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
مـــــــــــــامـــــــــــــان بــبــنــد اون آبُ ,جــون اون عــمــه بــُزُرگـَـت
چیه خو ؟؟ من تو این حموم یخ زدم خو !! :)))))))

•••°•••°•••°حـــــامـــــد 72 یا (| Ԑ |/|/ @ # •••°•••°•••°
دوستـان کیلیپس ســارا (دختر همسایمون) تـو حلقتون
انـقدر کـه پست هـام رو لـایـک نمیکنیدا
.
.
آدم پیش خودش فکر میکنه , حتما دست هـای پشت پرده ای تـو کاره
بـه هـمـیـن پـایـه مـیـز عـسـلـیـمـون سـوگـنـد

•••°•••°•••°حـــــامـــــد 72 یا (| Ԑ |/|/ @ # •••°•••°•••°
درود به همه4جوکی ها .کیلیپس دختر همسایمون تو حلقتون اگه دروغ بگ�
عاقا حکایتی از گودزیلای خالم واستون بگم ؛ شاید یه کمی بخندید^_^
دانیال پسرخالم , معلمشون بهش گفته : خاطرات یک روزتون رو با کمک مادرتون بنویسید و آخرش یه شعر بنویسید و بیارید
حالا این اومده ب من میگه: حامد بیا هر چی میگم بنویس
من: o_0 باشه
حالا فک میکنید چی ب من بگه خوبه ؟؟
برگشته میگه: " مامانی من, من رو صبح زود اول (ببین چی میگه , میگه صبح زود اول) منو بیدار میکنه , من میگم نمیرم مدرسه , من از مدرسه بدم می آید , من از خانم شعبانی(معلم بنده خداشون) بدم می آید
حالم ازش بهم میخورد , مامانم نمیگذارد که بعد از ظهر ها که خسته و کوفته اَم بخابم , چون میگوید شب نمیتوانی بخابی
خوب بس است دیگه من چیزی به ذهنم نمیرسد , خداحافظ
حالا شعر آخرشو نگاه کن چی نوشته :
منو بُردن کلانتری / بهم گفتن چند سال داری ؟/ منم گفتم یه سال دارم / دوسال دارم / سه سال دارم / اِســهــال دارم ^_^
نه ناموسا شما بگید اینم فک و فامیله که من دارم عایااااااا ؟؟؟