•••°•••°•••°حـــــامـــــد 72 یا (| Ԑ |/|/ @ # •••°•••°•••°
کیلیپس سارا تو اعماق گلوی کامران اگه دروغ بگم (کامران:o_0)
امروز گودزیلای 1/5 ساله همسایمون به همراه مامانش اومدن خونمون
از اونجایی ک این بچه خعلی عَـر میزنه مامانش یه چیپس و پفک باز کرد جلوش تا با اونا مشغول باشه و یه بستنی هم داده دستش
حالا منم داره شیکمم قار و قور میکنه , ناگهان یه فکری ب ذهنم خُطورید
با یه قیافه اینجوری رفتم سمت بچه و بغلش کردم و به مامانشم گفتم:
من امیرعلی رو میبرم تو اتاقم
مامانش: باشه حامد جان , فقط این خوراکی هام ببر ک گریه نکنه
من: باشععععه ! بیا بریم جوگولی بوگولی ^_^
حالا اومدم تو اتاقم پفکش رو که همشو خورد�
گودزیلا : 0_0
بعد حمله ور شدم سمت چیپسش
گودزیلا هم دستش یه چیپس بود که گرفت سمتم که مثلا منم باهاش بخور�
منم نامردی نکردم هر چی چیپس بود خورد�
گودزیلا در آستانه گریه : @_@
دیدم اوضاع خعلی خطریه تو فکر این بودم که چیکار کنم گودزیلا عَـر نزنه
ی نگاه اینجوری O_o به جورابم کردم و جورابمو گرفتم جلو دماغ گودزیلا
ناگهان گودزیلا به دیار باقی شتافت,روحش شاد و یادش گرامی باد
من: ^_^
کامران که قراره بیاد تولدم هم با هم برقصیم هم موزایی که خریدم رو بهش بدم: 0_0