من بعد از 10 دیقه درس خوندن
یه مگس اومده بود جلوم وول میخورد
موندم نیگاش کرد�
سعی کردم با چشام حالیش کنم:
بکش کنار... حال ندارم کیشت کنم... خستم ، میفهمی؟
خـــــــســــــــتــــــــــــه!!!
@voroojak · ۲۷۹ امتیاز
★★★☆☆ ۲ از ۵ (۷۷ رأی)
من بعد از 10 دیقه درس خوندن
یه مگس اومده بود جلوم وول میخورد
موندم نیگاش کرد�
سعی کردم با چشام حالیش کنم:
بکش کنار... حال ندارم کیشت کنم... خستم ، میفهمی؟
خـــــــســــــــتــــــــــــه!!!
خواب بودم زیر پتو
یهو جیغ گودزیلامون (خواهرم) از تو حیاط بلند شد
مامانم شیرجه زد خودشو رسوند حیاط
بابام هم با بالانس از اونور کوچه پرید تو خونه
دورشو گرفتی�
میگیم چی شده؟
[قربون صدقه های مامانم اینجا سانسور شد]
خواهرم همچنان گریه:
داشتم میومدم حیاط آجی از زیر پتو سرشو بلند کرد
حواسم پرت شد خوردم تو در
بعدشم افتادم رو دمپایی ها
تازه از رو دمپایی ها پرت شدم زمین
حسابی اوف شدم !
مامان و بابا چشم غره به من:
معلوم نیس ننه باباش چی بودن که انقد چشماش شوره!!!!...
من پتو رو انداختم رو کولم اومدم کنار جوب به انتظار نشست�
فقط یه سوال مخمو هنگولیده:
مگه دمپایی ها چقد ارتفاع دارن که آدم از روشون پرت شه زمین؟!!!
* ازون آدماییم که بعداز ظهر نخوابم بازار سوتی گرمه *
خـمـیـازه مـیـکـشـیـدم و سـرم تـو آیـیـنـه بـود
فکر کـردم مـامـانـم اومـده تـو هـال برگشتم سمتش داد زدم:
- چـش و ابـروی تـو رعـنــــــا رو بـنـازم...
دیـدم بـابـامـه از پشت ابروهاش چشم غره میره!
هـول کـردم ، اومـدم درسـش کـنـم گـفـتـم:
- تـو خـودتـی بـابـا؟!
یـکـی از عـظـیـم تـریـن رسـالـت هـا ...
رسـونـدن تـقـلـب بـه بـچـه قـرتـیـا سـر امـتـحـان دیـن و زنـدگـیـه!
اسـفـنـدمـاه هـم یـه عـده خـــیـلـی خـاص پـیـدا مـیـشـن
تـو خـونـه تـکـونـی فـقـط نـقـش کـوفـتـگـی رو ایـفـا مـیـکـنـن
.
.
.
مـدیـونـیـن اگـه بـه مـن شـک کـنـیـن!
گاهی بغضم میگیره
دلم میشه غروب شب جمعه!
نفس تاریک شب منو با خودش میبره تو اوج تنهایی...
جایی که ردی از من و شادی نیس...
من و آرزوهام...
من و تبسم عشق...
خدایــــــــا
این شب عیدی دل هیچکی رو تنگ نکن!
به بعضیا هم باس گفت
.
تا حالا خندیدی؟!
موشک کاغذی ست دیگر...
.
.
.
گاهی دلش میخواهد کنار پای دبیر فرود بیاید
بی توجه به آنچه که در انتظار توست!
هــــــــی ... کجایی انضباط!!!
میگم یه وقت زشت نباشه...
.
.
.
ترم 2 هم داره به آخر میرسه ،من هنو اینجا ولم؟!
چارشنبه امتحان زبان داشتیم...
پشتیبانی کل ردیفمون با من و مریم بود
ینی مریم تو کار تفتیش کتاب بود و منم تحلیل و انتشار ^ـ^
(تعاونمون تو دیافراگتون...)
تازه بعدش دبیر داد خودمون امتحانا رو سر کلاس صحیح کنیم
نصف امتحانو تصحیح کرده بودیم یهو یکی از فلاسفه ردیفمون داد زد:
خب بروبچ تا اینجا همه بیستیم!!!!
.
.
.
ینی شانس آوردیم
همینکه آمار کلاسو برده بودیم بالا دبیرو قانع کرده بود
و چیزی به رو خوش نیاورد
زنگ بعد صداشو شنیدیم داشت رو تجربیا داد میزد:
خجالت نمیکشید با این نمره هاتون؟ انسانیا همه 20 شدن!
واس گزارش یه مورد رفتم دفتر مدرسه (بخاری کلاس ازقاطه)
از سر تا پای خودم مورد گرفتن کصافتا...
هیچ دیه ، نرفتم کلاس یه سره برگشتم خونه :/
" چـــــه مـیـکـنـه ایـن گـــــــــریـــــــــم! "
.
.
.
.
.
ستاد روحیه دهی به گریمور ستایش :)))
دقـت کـردیـن
از بـالـاتـرین لـذت هـا تـقلـب دسـتـه جـمـعـی سـر امـتـحـان تـرمـه؟!
بعضی از مراقبا هم هستن کمبود خواب چند
دهه ی اخیررو میذارن تو سالن امتحان جبران کنن...!!!
ما که تأمینیم ^ـــ^
خدا نصیب شما هم بکنه!
برد تیم امید رو تبریک میگم ^ــ^
گل سومو که زد پریدم تلویزیون بغل کردم!....
از دیشب تا الان خونواده باهام مهربون شدن
نمیذارن یه دیقه هم تنها بمونم... خخخ
امـیـدوارم بـوی خـلا رو بـفـهـمـی ولـی هـیـچـوقـت بـش نـرسـی
مـگـس بـی صـاحـابـی کـه تـو کـنـفـرانـسـم هـمـه جـا رو ول مـیـکـنـی
مـیـای مـیـشـیـنـی رو پـلـکـم!!!
دانـش آمـوز واقـعـی دو حـالـت داره:
1-خـوابـه!
2- خـارج کـلـاسـه!
یـه روز سـر درس ادبـیـات دوتـا از بـچـه هـا داشـتـن ور مـیـزدن
یـهـو دبـیـر قـهـر کـرد گـفـت:
دیـگـه درس بـهـتـون نـمـیـدم از کـلـاسـای دیـگـه جـزوه بـگـیـریـد.
و نـشـسـت سـر جـاش.
مـا هـم بـدون هــیچ گـلـه ای خـیـلـی شـنـگـول نـشـسـتـیـم فـک
زدیـم.
بـعـد 5 دیـقـه دبـیـر پـاشـد کـتـابـشـو بـرداشـت گـفـت:
خـیـلـی خـب درس مـیـدم... ولـی بـار آخـره کـه مـیـبـخـشـم!
یـنـی پـاهـامـونـو مـیـکـوبـیـدیـم زمـیـن کـه نـخـندیـم ولـی هـمه
مقنعه ها جوییده شد...
یـکـی نـبـود بـش بـگـه:
عـاخـه دبـیـر مـلـوس مـن ، تـو بـه چـه امـیـدی واس مـا شـرط مـیـذاری؟!!!
اعـتـراف مـیـکـنـم...
یـه وقـتـایـی از تـشـنـگـی بـخـار مـیـشـم ولـی از اتـاقـم نـمـیـرم
بـیـرون آب بـخـورم تـا کـسـی ازم چـایـی نـخـواد!!!
یـه هـمـچـیـن غـوره حـلـوایـیـم مـن =)
***بـه هـمـیـن بـــرق خــــرطــــوم آقـا فـیـلـه قـسـم.... ***
دیشب فک و فامیل دور هم جمع بودیم. زندایم هم درگیر
موبایلش بود.[سن بالا 50]
من: زندایی در خدمت باشیم؟[با ابرو اشاره دادم به موبایلش]
زندایی: والا نمیدونم چه مرگشه؟ به هرکی زنگ میزنم میره رو
پیام گیر اینگلیسی!!
من: O-o پیام گیر؟!
اعتبار سیمکارتشو گرفتم: 0 + 0 ریال اعتبار هدیه....
میگمش: زندایی اینکه تعطیله شارژش؟
زندایی: اَی بــــــابــــــــــا... همین مرداد 90 که رفتیم
بروجرد خونه داداشم اینا یه هزاری خرجش کردم!!!
مـــــرداد 90؟؟؟
هـــــــــزاری؟؟؟
جمعیتو میگی ، انفجار!
اونایی که قلبشون ضعیف بود با برانکارد منتقل شدن
بقیمو نو هم با بیل و گلنگ جمع کردن....
ینی سوژه تیر و طایفه تا شونصد و هیفده روز آینده تامین شد
فک و فامیله ما داریم؟!