.

....

@کشکک زانو · ۵۲ امتیاز

★★★★★ ۴ از ۵ (۳۹ رأی)

خ
خادم الشهدا ۹ سال پیش
پیام

فرمانده گردانمون شهید حاج علی باقری نیم ساعت در مورد سکوت در شب حرف زد :
برادرا هیچ صدایی نباید از شما شنیده بشه !
سکوت ،سکوت،سکوت
کوچکترین صدا می تونه سرنوشت یک عملیات رو عوض کنه.
باید سکوت رو تمرین کنی�
گردان در یک ستون به حرکت در آمد و ما همه مواظب بودیم صدای پاهایمان هم شنیده نشود
که در سکوت و تاریکی مرگبار شب ناگهان فریادی از عمق وجود همه ما را میخکوب کرد
آقای اسحاقیان بود مرد ساده دلی که خیلی دوست داشتنی بود:
در تاریکی قبر علی بفریادت برسه بلند صلوات بفرست
همه بچه ها مانده بودند صلوات بفرستند ؟
بخندند؟
بعضی ها اجابت کرده و بلند صلوات فرستادند
و بعضی ها هم آرا�
اما حاج علی عصبانی فریاد کشید بابا سکوت سکوت سکوت
و باز سکوت بود که بر ستون حاکم شد و در تاریکی به پیش می رفت که،
این بار با صدایی به مراتب بلندتر فریاد کشید:
لال از دنیا نری بلند صلوات بفرست .
وباز ما مانده بودیم چه کنیم ...
حاج علی باقری دو باره عصبانی تر ...
هنوز حرفهای حاج علی تمام نشده بود که فریاد اسحاقیان بلند شد:
سلامتی فرماندهان اسلام سوم صلوات رو بلندتر ...
خود حاج علی هم از خنده نتونست دیگه حرف بزنه..
طنز جبهه
اللهم صلی علی محمد و آل محمد
وعجل فرجهم

خ
خادم الشهدا ۹ سال پیش
جوک

توی سنگر هر کسی مسئول کاری بود .
یک بار خمپاره ای آمد و خورد کنار سنگر
به خودمان که آمدیم ، دیدیم رسول پای راستش را با چفیه بسته است.
نمیتوانست درست راه برود . از آن به بعد کارهای رسول را هم بقیه بچه ها انجام دادند ..
کم کم بچه ها به رسول شک کردند یک شب چفیه را از پای راستش باز کردند و بستند به پای چپش .
صبح بلند شد ، راه افتاد ، پای چپش لنگید ! سنگر از خنده بچه ها رفت روی هوا !! تا میخورد زدنش و مجبورش کردن تا یه هفته کارای سنگر رو انجام بده .
خیلی شوخ بود ، همیشه به بچه ها روحیه می داد ، اصلا بدون رسول خوش نمی گذشت ...
شهید رسول خالقی
طنز جبهه

خ
خادم الشهدا ۹ سال پیش
پیام

گفتم:با فرمانده تان کار دار�
گفت:الان ساعت یازده است،ملاقاتی قبول نمیکند
رفتم پشت در اتاقش در زدم گفت:کیه؟
گفتم:مصطفی من هست�
گفت:بیا تو
سرش را ازسجده بلند کرد،چشمهای سرخ،خیس اشک ورنگش پریده بود.
نگران شدم:گفتم چه شده مصطفی؟خبری شده؟کسی طوری اش شده؟
دوزانونشست.سرش را انداخت پایین زُل زد به مهرش.دانه های تسبیح رایکی یکی ازلای انگشتهایش رد می کرد
گفت:ساعت ۱۱تا ۱۲هر روز رافقط برای خداگذاشتم.بر میگردم کارهایم رانگاه میکنم.ازخودم میپرسم کارهایی که کردم،برای خدابودیابرای دل خودم؟
شهید مصطفی ردانی پور

خ
خادم الشهدا ۹ سال پیش
پیام

بد جور دلشکسته ای و گریه می‌کنی
از اشک چهره شسته ای و گریه می‌کنی
بگذار تا عبایِ تو را ما تکان دهی�
بر خاکها نشسته ای و گریه می‌کنی
امشب به صبح امر بفرما طلوع مکن
امشب عجیب خسته‌ای و گریه می‌کنی
خونِ جگر برای شما قوت شب شده
با ناله عهد بسته‌ای و گریه می‌کنی
زنجیرها که پشتِ تو را زخم کرده‌اند
هر روز بینِ دسته‌ای و گریه می‌کنی
هیات تمام شد همه رفتند و تو هنوز
یک گوشه نشسته‌ای و گریه می‌کنی
آبی بزن به صورتِ مادر،زِ دست رفت
چون مادرت شکسته‌ای و گریه می‌کنی
آجرک الله یا صاحب الزمان(عج)

خ
خادم الشهدا ۹ سال پیش
پیام

پدر آرامش دنیا، پدر فرزند أعطینا
پدر خون خدا اما، پسر مجنون پسر لیلا
به کم قانع نبود اکبر، لبالب گشت از دلبر
به یکدیگر رسید آخر، لب رود و لب دریا
پسر دور از پدر می‌شد، مهیّای خطر می‌شد
پدر هی پیرتر می‌شد، پسر می‌بُرد دلها را
پسر زخمی، پدر افتاد، پسر در خون، پدر جان داد
پسر ناله، پدر فریاد، میان هلهله، غوغا
پسر از زخم آکنده، پسر هر سو پراکنده
پدر چون مرغ پرکنده، از این صحرا به آن صحرا
که دیده این‌چنین گیسو،چنین زخمی شود پهلو؟
وخاک آلوده تر از او ،به غیر از چادر زهرا(س)...
یاعلی اکبر لیلا(ع)...

خ
خادم الشهدا ۹ سال پیش
پیام

تو هم یه مدافعی ، چادر سرت کن
از طعنه کلافه ای ، چادر سرت کن
روبرو آیِنه ، رفتی خونه بِایست
یکبار ایندفعه ، چادر سرت کن
ببین چقد تفاوت داری با یه روز قَبلِت
الان دیگه شدی دردونه ی حضرت زهرا
سختیِ روزای گرم هوا می ارزه چون که
دیگه شدی عزیز خونه ی حضرت زهرا
قول بده توی محرم به عقیله
بگو بانو دیگه حجابمم تکمیله
«پای حرفم می مون�
هرچی تو بگی خانومم»
تو هم با چادرت ، سرباز زینبی
با این تعصبت ، سرباز زینبی
قول دادی که حجابتو نگه داری
با این تعهدت ، سرباز زینبی

خ
خادم الشهدا ۹ سال پیش
پیام

برات قشنگ ‌میشه ، مُحرّمِ امسال
حجابت آرامشه ، مُحرّمِ امسال
بذار که چادرت، امشب توی روضه
یادگاریت بشه، مُحرّمِ امسال
لیاقتِ تو این نیست بِزَنن طعنه بهت تا
غرورت بشکنه هر روز تو کوچه و خیابون
یکیشو امشب انتخاب بکن ولی بدون که
با چادرت سَرِت بالاست میون شهدامون
قول بده به زینب و عقیله
بگو‌بانودیگه حجابم تکمیله
پای حرفم می مون�
هرچی تو‌بگی خانومم...
مداحی زیبای چادر سرت کن،
سید رضا نریمانی

خ
خادم الشهدا ۹ سال پیش
پیام

مثل مادر شده پهلوی علی اکبر تو
یادگار غم دیوار ودرت را بردار
چقدر مثل پدر (ع) فرق سرش وا شده است
مسجد کوفه شده پس پدرت را بردار
قرض دادی پسرت را به خداوند حسین
پس مضاعف شده ی بیشترت را بردار
یک نفر رفت به میدان و کنون در صحرا
اربا اربای هزاران نفرت را بردار
داغ عباس کمر می شکند، سخت تر است
پس به جان علی اکبر (ع) کمرت را بردار
چادرم هست، عبایت اگر عاجز مانده
پــســرت را، پــســرت را، پــســرت را بردار...
عمه ات آمده، برخیز وفریاد بزن:
چشم ناپاک حرامی، نظرت را بردار...
یاعلی اکبر حسین(ع)...

خ
خادم الشهدا ۹ سال پیش
پیام

ليلا براي پسرش
براي قرص قمرش
شبيه پروانه‌اي بود
که پر مي‌زد دور و برش
- تو پيرهنت حرز مي‌ذار�
بي تو من آروم ندار�
بيرون اگه خواستي بري
فقط با عباس مي‌ذار�
کنار عباس که باشي
یه خورده کمتر تو چشي
براي خلق تو خدا
انگار کشيده نقاشي
«والتين» يه آيه از لبات
«واليل» مال گيسوات
سوار اسبت که مي‌شي
نازل مي‌شه «والعاديات»
دستات که پيمونه ‌مي‌شه
سجاده ميخونه مي‌شه
«سبحان ربي» که مي‌گي
فرشته ديوونه مي‌شه
تو خونه حيدري دار�
شبه پيمبري دار�
الله اکبر! ، روبروم
علي اکبري دارم...
سلام گل لیلا*...

خ
خادم الشهدا ۱۰ سال پیش
پیام

دوران دبیرستان بود
ابراهیم عصرها در بازار مشغول به کار بود،برای خودش درآمد داشت
متوجه شد یکی از همسایه ها مشکل مالی شدیدی دارد
آنها علیرغم از دست دادن مرد خانواده،کسی را برای تامین هزینه ها نداشتند
ابراهیم به کسی چیزی نگفت هر ماه وقتی حقوق میگرفت ،بیشتر هزینه ی آن خانواده را تامین می گرد
هر وقت در خانه زیاد غذا پخته میشد،حتما برای آن خانواده میفرستاد
این ماجرا تا سالها و تا زمان شهادت ابراهیم ادامه داشت ...
کتاب سلام بر ابراهی�
خاطرات و زندگی نامه شهید ابراهیم هادی
به یاد شهداصلوات

خ
خادم الشهدا ۱۰ سال پیش
پیام

جارونکش! که فاطمه جان درد می کش�
دارم شبیه پهلوی تان درد می کش�
جارو نکش! که عطربهشت ست می بری
روی ِ مرا زمین نزن این روز آخری
باغ بدون غنچه و گل دلنواز نیست
ویرانه را به خانه تکانی نیاز نیست
گیرم که گردگیری امروز هم گذشت...
فصل بهارآمد و این سوز هم گذشت....
آشفته خانه ی جگرم را چه می کنی !؟
خاکی که ریخته به سرم را چه می کنی!؟
یازهرا (س)
لایک=هدیه ی یک شاخه گل صلوات به حضرت زهرا از طرف شهدا

خ
خادم الشهدا ۱۰ سال پیش
پیام

بعضی شبا وقتی بابا،
کنج دلش غوغا میشه،
یابعضی وقتا دل شب،
وقتی که از خواب پا میشه،
میره یه گوشه میشینه
آلبومشو وا میکنه،
خوب می دونم گذشتشو با اونا پیدا میکنه،
درد و دل این روزاشو با اونا نجوا میکنه،
یاد امام و شهدا دلو میبره کرب وبلا
دلو میبره کرب و بلا
22اسفندروز بزرگداشت شهدا گرامی

خ
خادم الشهدا ۱۰ سال پیش
پیام

چقدر خوب می‌شد سر تو بدنم نداشته باشم
چقدر جالب و رؤیایی و زیباست وقتی ارباب می‌آیند بالا سر�
تن ِ تکه‌تکه‌ام براشون آشنا باشه
و با دیدن شباهت‌های تو بدن من و شهزاده علی اکبر(ع)یه کمی از اون غم و غصه بدن ارباً ارباً تسلی پیدا کند!
خدایا نگذار آرزو به دل بمیرم.
برشی از وصیت نامه شهید مهدی صابری
.
.
نهم اسفند
اولین سالروز آسمانی شدن
شهید تشنه لب مدافع حرم مهدی صابری
گرامی ...

خ
خادم الشهدا ۱۰ سال پیش
پیام

ته خاكريز بود
هركس مي‌خواست او را پيدا كند، مي‌رفت ته خاكريز،
جبهه كه آمد، گفتند بچه است؛ امدادگر بشود،
هركس مي‌افتاد، داد مي‌زد
«امدادگر...! امدادگر...»
اگر هم خودش نمي‌توانست،
ديگراني كه اطرافش بودند داد مي‌زدند:
امدادگر...! امدادگر...
خمپاره که منفجر شد؛
او كه افتاد،
ديگران نمي‌دانستند چه كسي را صدا بزنند،
ولي خودش گفت: «يا زهرا...! يا زهرا...»
لایک=یک شاخه گل صلوات هدیه به حضرت فاطمه (س)از طرف جمیع شهدا

خ
خادم الشهدا ۱۰ سال پیش
پیام

محمد در عملیات ها میگفت
بچه سید ها پیشانی بند سبز ببندند. صحنه زیبایی بود.
نیمی از گردان ما پیشانی بند سبز داشتند
خود محمد به شوخی میگفت :
یک اشتباه صورت گرفته من باید سید میشدم! برای همین من شال سبز میبندم!
بعد از کربلای پنج
به برگه ای خیره شده بود واشک میریخت،
اسامی شهدای گردان در شلمچه بود
تعداد شهدای ما صد و سی و پنج نفر بود.
محمد گفت :
خوب نگاه کن. نود نفر اینها سادات هستند. فرزندان حضرت زهرا آن هم در عملیاتی که با رمز یا فاطمه الزهرا س بود.
شهید محمدرضاتورجی زاده
منبع کتاب یازهرا با اندکی تلخیص
لایک=هدیه یک صلوات به حضرت زهرا س از طرف شهدا

خ
خادم الشهدا ۱۰ سال پیش
پیام

وقتی در میدان مین بیهوش روی زمین افتاده بودم چهره ای نورانی را مشاهده کردم که بالای سرم آمد وسرم را به زانو گرفت و دست نوازشی بر سرم کشید بعد هم مرا از محدوده خطر خارج کرد وفرمودند:یکی از دوستان ما می آید وتو را نجات خواهد داد.
لحظاتی بعد احساس کردم کسی مرا تکان میدهد وبعد مرا روی دوش قرار داد وحرکت کرد وقتی به هوش آمدم متوجه شدم بر روی دوش ابراهیم قرار دارم ...
برشی از کتاب زیبای سلام بر ابراهیم ...
خاطرات شهید جاویدالاثر ابراهیم هادی
لایک=به یاد شهدا صلوات