شهدا را یادکنید ولو باذکر یک صلوات...شهید ابراهیم همت
هرگاه شب جمعه شهدا را یاد کردید آنها شمارا نزد اباعبدالله یاد میکنند...شهید مهدی زین الدین
لایک=به یاد شهدا صلوات
@کشکک زانو · ۵۲ امتیاز
★★★★★ ۴ از ۵ (۳۹ رأی)
شهدا را یادکنید ولو باذکر یک صلوات...شهید ابراهیم همت
هرگاه شب جمعه شهدا را یاد کردید آنها شمارا نزد اباعبدالله یاد میکنند...شهید مهدی زین الدین
لایک=به یاد شهدا صلوات
علی(علی یوسفی سوره)میگفت:دلم میخواد تیر و ترکش به پهلوم بخوره،آخه بی بی پهلوش ضربه دید.
این حرفش علاقه اش به مادر سادات رامیرساند.
علی که همه ی حرف هایش درس بود
میگفت:دلم میخواد قبر نداشته باشم اما اگر قبر داشتم روی سنگ قبرم بنویسن نمیدانیم کیست؟!گمشده ای در بقیع ایران،در حسرت زیارت بقیع!...
برشی از کتاب زیبای (پایی که جاماند)
لایک=شادی روح شهدا صلوات
در را که باز کردم سر جایم میخکوب شدم.صمد بود.بچه هارا گرفته بود بغل و دور اتاق میچرخید و برایشان شعر میخواند.بچه ها هم کیف میکردند و میخندیدند.یک لحظه نگاهمان در هم گره خورد و بدون اینکه چیزی بگوییم چند ثانیه ای به هم نگاه کردیم.بعد از چهارماه داشتیم دوباره یکدیگر را میدیدیم.اشک توی چشم هایم جمع شد.باز هم او اول سلام داد و همان طور که صدایش را بچگانه کرده بود و برای خدیجه و معصومه شعر میخواند گفت:کجا بودی خانم من.کجا بودی عزیز من.کجا بودی قدم خانم؟!
از سر شوق اشک می ریختم و با پر چادر اشک هایم را پاک میکردم همان طور که بچه ها بغلش بودند روبه رویم ایستاد و گفت:گریه میکنی؟
بغض راه گلویم را بسته بود خندید و با همان لحن بچگانه گفت:آها فهمیدم.دلت برایم تنگ شده.خیلی خیلی زیاد.یعنی مرا دوست داری خیلی خیلی زیاد!
هرچه او بیشتر حرف میزد گریه ام بیشتر میشد.بچه ها را آورد جلوی صورتم و گفت:مامانی را بوس کنید مامانی را ناز کنید.
بچه ها با دست های کوچک و لطیفشان صورتم را ناز کردند ...
(برشی از کتاب بسیار زیبای دختر شینا؛زندگی همسر شهید ابراهیمی هژیر)
لایک=صلوات برای شادی روح شهدا
اومده بود مرخصي بگيره ، يه نگاهي بهش کرد ، گفت : " ميخواي بري ازدواج کني ؟ "
گفت :
" بله ميخوام برم خواستگاري "
- خب بيا خواهر منو بگير !
گفت :
" جدي ميگي آقا مهدي "
- به خانوادت بگو برن ببينن اگر پسنديدن بيا مرخصي بگير برو !
اون بنده خدا هم خوشحال دويده بود مخابرات تماس گرفته بود !
به خانوادش گفته بود :
" فرمانده ي لشکرمون گفته بيا خواهر منو بگير ، زود بريد خواستگاريش خبرشو به من بديد ! بچه هاي مخابرات مرده بودن از خنده!
پرسيده بود :
" چرا ميخنديد؟ خودش گفت بيا خواستگاري خواهر من ! "
گفته بودن :
" بنده خدا آقا مهدي سه تا خواهر داره، دوتاشون ازدواج کردن ، يکيشونم يکي دوماهشه !! "
سردار شهید مهدی زین الدین
لایک=شادی روح پاک تمام شهدا صلوات
شنيده بودم نــمــاز اول وقت برايش اهميت دارد،
ولی فكر نمی كردم انقدر مصمم باشد!
صدای اذان کہ بلند شد همه را بلند كرد؛
انگار نه انگار عروسی است،
آن هم عروسی خـــودش!
يكی را فرستاد جلو بقيہ هم پشت سرش،
نماز جـــماعتی شد بہ یاد ماندنی!!
شهید محمدعلی رهنمون
لایک=صلوات برای شادی روح شهدا
وقتی رسیدیم دزفول و وسایلمان را جابه جا کردیم، گفت: می روم سوسنگرد.
گفتم : مادر منو نمی بری اون جلو رو ببینم ؟
گفت : اگه دلتون خواست، با ماشین های راه بیایید.
این ماشین مال بیت الماله..
شهید مهدی زین الدین
لایک=صلوات برای شادی روح شهدا
به غير از آب قمقمه،آب ديگري نداشتيم.
دستور داد هر كس آب دارد بدهد به اسيرهايي
كه از ديشب توي محاصره بودند...
.
.
شهید يونس زنگي آبادي
لایک=شادی روح شهدا صلوات
تعداد مجروحین بالا رفته بود
فرمانده از میان گرد و غبار انفجارها دوید طرفم و گفت :
سریع بیسیم بزن عقب و بگو یک آمبولانس بفرستند مجروحین را ببرد!
شاستی گوشی بیسیم را فشار دادم و بخاطر اینکه پیام لو نرود و عراقیها از خواستهمان سر در نیاورند، پشت بیسیم با کد حرف زد�
گفتم: ” حیدر حیدر رشید ”
چند لحظه صدای فش فش به گوشم رسید. بعد صدای کسی آمد:
– رشید بگوشم.
+ رشید جان! حاجی گفت یک دلبر قرمز بفرستید!
-هه هه دلبر قرمز دیگه چیه ؟
+ شما کی هستی؟ پس رشید کجاست؟
– رشید چهار چرخش رفته هوا. من در خدمتم.
+ اخوی مگه برگه کد نداری؟
– برگه کد دیگه چیه؟ بگو ببینم چی میخوای؟
دیدم عجب گرفتاری شدهام، از یکطرف باید با رمز حرف میزدم، از طرف دیگر با یک آدم ناوارد طرف شده بود�
+ رشید جان! از همانها که چرخ دارند!
– چه میگویی؟ درست حرف بزن ببینم چی میخواهی ؟
+ بابا از همانها که سفیده.
– هه هه! نکنه ترب میخوای.
+ بیمزه! بابا از همانها که رو سقفش یک چراغ قرمز داره
– ای بابا! خب زودتر بگو که آمبولانس میخوای!
کارد میزدند خونم در نمیآمد. هر چه بد و بیراه بود به آدم پشت بیسیم گفتم.
لایک=شادی روح شهدا صلوات
علاقه زیادی به نماز شب داشت.بارها افراد تعریف کردند که در سخت ترین موقعیت های جنگی،ایشان نماز شب را ترک نکرد،طوری که در تمام لشگریان تاثیر گذاشته بود.
در هر منطقه،در هر پادگانی،گودال هایی را کنده بودند و همه شبها میرفتند در این گودال ها نماز میخواندند تا کسی آنها را نبیند.
.
به نقل از پدر سردار رشید اسلام شهید مهدی زین الدین
لایک=شادی روح شهدا صلوات
استاد: آقای محمد رضا دهقان؟
.
.
آقای دهقان نیستن؟
.
.
.
استاد اجازه
محمدرضا شهید شده ...
شهید مدافع حرم محمدرضادهقان متولد 1374 در بیست یکمین روز ازآبان 1394در بیست سالگی آسمانی شد ...
دهه هفتادی ها هم شهید میشوند ....
لایک=صلوات برای شادی روح شهدا
خمپاره که آمد يکي داد مي زد : ساکت شو ! ساکت شو ! تو
نمي توني اشک منو در بياري!!؟؟
رفتم سمت صدا...
ديدم يک نفر انگشت هاش قطع شده . اين حرف رو به دست
خوني اش مي گويد : ساکت شو! ساکت شو! تو ...
لایک=صلوات برای شادی روح شهدا
پلاکش را آرام باز کرد و انداخت داخل رودخانه. دستش را گرفتم و با عصبانیت
گفتم:
این چه کاری بود کردی؟ اشکِ چشمانش سرازیر شد... سرش را بالا آورد و گفت:
حاجی! من سید هستم. میخوام مثل مادرم زهرا(س)گمنام بمونم.......
نثار ارواح طیبه ی شهدا صلوات..
شهید مدافع حرم حجت اصغری شربیانی
موقع اعزام حجت یه گوشه کز کرده بود رفته بود تو فکر،یکی از مسئولین متوجه اش شد ،گفت حجت چرا تو فکری اگر نگرانی و تردید داری، میتونیم اعزامت نکنیم اجباری نیست حتی الان که موقع اعزام فرا رسیده، میگفت حجت لبخندی زد وگفت نه بابا دارم به این فکر میکنم که میشه من هم مثل حضرت عباس شهید بشم!
رفیق حجت میگفت پس از آن شهادت حماسی و رشادت وار حجت که باعث نجات تعدادی از رزمنده ها هم شد،وقتی بدنش رو برگرداندند دو تا دستاش قطع شده بود... درست مثل حضرت عباس
به یاد شهدا صلوات
مورد داشتیم ...
باشـگاه کُشـتی بودیم که یکی از بچـه ها به ابــراهیم گفـت:
«ابرام جـون تیـپ و هیکلـت خیلی جالـب شـــده. توی راه که می اومـدی دو تا دختـر پشـت سرت بـودن و مرتـب از تو حـرف میـزدند.»
بعد ادامه داد: شلــوار و پیرهن شیـک که پوشـیدی، ساک ورزشی هم که دسـت گرفتی، کاملاً معلومه ورزشکاری.»
ابراهیم خیلی ناراحت شد، رفت توی فکر. اصلاً تـوقع چنیـن چیزی را نداشـت.
جلسـه بعد که ابراهـیم را دیـدم، خـنده ام گرفت.
پیراهن بلنــد پوشیده بود و شلوار گشـاد.
به جای سـاک ورزشی هم کیسـه پلاسـتیکی دست گـرفته بـود.
تیپش به هر آدمی می خورد غیر از کـُشتی گیر.
بچه ها میگفتــند: «تو دیگه چه جـور آدمی هسـتی؟! ما باشگـاه میایم تا هیکـل ورزشـکاری پیدا کنـیم، بعد هم لباس تنـگ بپوشـیم.
اما تو با این هیکل قشـنگ و رو فرم، آخه این چه لباس هاییِ که میپوشی؟»
ابراهیم به این حــرف ها اهمیت نمی داد و به بچه ها توصیه میکرد:
ورزش اگه برای خدا باشه عبادته؛
به هر نیت دیگه ای باشه، فقط ضرره.
شهید جاوید الاثر ابراهیم هادی
عشـــــق یعنی کربـــــــلا,یعنی من و تنهاحــــــــــر�
عشـــــق یعنی عکس سلفی یادگاری باحــــــــــــــر�
ای خدا!این روزها شــــــــش گــــــوشه میخواهد دل�
عشـــــق یعنی اربعیـــــن پـــای پیـــــاده تـــاحـــــر�
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین(ع)
السلام علیک یاثارالله (ع )
کنار قدمهای جابر،سوی نینوا رهسپاری�
ستونهای این جاده را ما،به شوق حرم میشماری�
شبیه رباب و سکینه،برای شما بیقراری�
ازاین سردی و سختی راه،به شوق تو باکی نداری�
فدایی زینب،پر از شور شوقی�
اگرکه خدا خواست،بزودی دمشقیم...
لبیک یابن الحیدر...
ظاهرا توی محلهشان مسئول پایگاه بوده پدرش میگفت یک شب دیر آمد خانه به شدت از دستش عصبانی بودم،
پشت در قدم میزدم تا بیاید، تا در را باز کرد سرش فریاد زدم کجا بودی تا این موقع شب؟
در اوج غرور جوانی خیلی آرام آمد جلو و دست من را بوسید و گفت
بابا جان چرا عصبانی هستی من دو کلام با شما حرف دارم اگر حرف هایم شما را قانع کرد که هیچ اگر نه حق با شماست
، هر تنبیهی در نظر داشتید من در خدمتم. پدر جان من جوانم و پر انرژی و
باید آن را تخلیه کنم و حالا هم در مسجد محل برنامه های فرهنگی و گاهی ایست بازرسیهایی که میگذاریم سرم گرم است و به لطف خدا این نیروی جوانی را در این مسیر خرج میکنم.
حالا اگر اشتباه میکنم شما بگویید چه کنم؟
پدرش گفت آنقدر مردانه حرف زد و محکم صحبت کرد که حرفی برای گفتن نداشتم گفتم هیچی حق با توست برو بخواب
فرمانده دلاور گردان عمارتیپ فاطمیون شهید مصطفی صدرزاده (سیدابراهیم)...وی در شب عاشورا عاشورایی شد..
ذکر صلوات هدیه به شهدا..
شهید مصطفی صدرزاده که در شب عاشورا به شهادت رسید در یادداشتی به دوستان بسیجی خود مینویسد:
چه میشود روزی سوریه امن و امان شود و کاروان راهیان نور مثل شلمچه و فکه به سمت حلب و دمشق راه بیافتد.
فکرش را بکن، راه میروی و راوی میگوید اینجا قتلگاه شهید رسول خلیلی است، یا اینجا را که میبینی همان جایی است که مهدی عزیزی را دوره کردند و شروع کردند از پایش زدند تا ... شهید شد.
کاروان راهیان نور مدافعان حرم!
یا مثلا اینجا همان جایی است که شهید حیدری نماز جماعت میخواند، شهید بیضایی بالای همین صخره نیروها را رصد میکرد و کمین خورد، شهید شهریاری را که میشناسید همینجا با لهجه آذری برای بچهها مداحی میکرد، یا شهید مرادی آخرین لحظات زندگیش را اینجا در خون خودش غلتیده بود، یا شهید حامد جوانی اینجا عباسوار پرکشید.
خدا بیامرزد شهید اسکندری را همینجا سرش بالای نیزه رفت و شهید جهاد مغنیه در این دشت با یارانش پر کشید.
عجب حال و هوایی میشود کاروان راهیان نور مدافعین حرم، عجب حال و هوایی...
شادی روح شهدای مدافع حرم صلوات..
حضرت سکینه (س)در قتلگاه کنار پیکر پاره پاره پدر از ایشان شنیدند:
*شیعیان من هنگام نوشیدن آب خوش گوارا مرا یاد کنید و اگر از غریب یاشهیدی چیزی شنیدید بر من گریه کنید*
آخ..
بمیرم برای دل رباب...
دارد
ساز غمناک ترین مرثیه ی جهان کوک میشود..
علی لای لای...