در را که باز کردم سر جایم میخکوب شدم.صمد بود.بچه هارا گرفته بود بغل و دور اتاق میچرخید و برایشان شعر میخواند.بچه ها هم کیف میکردند و میخندیدند.یک لحظه نگاهمان در هم گره خورد و بدون اینکه چیزی بگوییم چند ثانیه ای به هم نگاه کردیم.بعد از چهارماه داشتیم دوباره یکدیگر را میدیدیم.اشک توی چشم هایم جمع شد.باز هم او اول سلام داد و همان طور که صدایش را بچگانه کرده بود و برای خدیجه و معصومه شعر میخواند گفت:کجا بودی خانم من.کجا بودی عزیز من.کجا بودی قدم خانم؟!
از سر شوق اشک می ریختم و با پر چادر اشک هایم را پاک میکردم همان طور که بچه ها بغلش بودند روبه رویم ایستاد و گفت:گریه میکنی؟
بغض راه گلویم را بسته بود خندید و با همان لحن بچگانه گفت:آها فهمیدم.دلت برایم تنگ شده.خیلی خیلی زیاد.یعنی مرا دوست داری خیلی خیلی زیاد!
هرچه او بیشتر حرف میزد گریه ام بیشتر میشد.بچه ها را آورد جلوی صورتم و گفت:مامانی را بوس کنید مامانی را ناز کنید.
بچه ها با دست های کوچک و لطیفشان صورتم را ناز کردند ...
(برشی از کتاب بسیار زیبای دختر شینا؛زندگی همسر شهید ابراهیمی هژیر)
لایک=صلوات برای شادی روح شهدا