تو فقط
میخوانی
فوق فوقش لایک هم خواهی کرد
آن هم از روی تره�
باشد اشکال ندارد.
اما...
سخت است
از حرف نباشد
جنس بغض دلت!
نتوانی بنویسی..
یا به تصویر بگویی..
یاکه فریاد زنی..
مینویس�
اما
زندگی جاریست. زندگی باید کرد
@sarv · ۴۴۸ امتیاز
★★★☆☆ ۳ از ۵ (۴۳۶ رأی)
تو فقط
میخوانی
فوق فوقش لایک هم خواهی کرد
آن هم از روی تره�
باشد اشکال ندارد.
اما...
سخت است
از حرف نباشد
جنس بغض دلت!
نتوانی بنویسی..
یا به تصویر بگویی..
یاکه فریاد زنی..
مینویس�
اما
زندگی جاریست. زندگی باید کرد
میخواست�
با تو باش�
میخواستم من هم بشوم مثل خیلی ها
ولی نشد
نه اینکه چیزی کم داشته باش�
نه
اتفاقا برای با تو بودن
باید میشدم مثل تو امثال آنها که با تو هستند
یکی کپ خودتان
ب ی ش ر ف
بودن کار من نیست...
پس تنها بمانم بهتر است
بیا کنارم بنشین
برای یکبار هم که شده مرد باش
قشنگ خودت را بگو
تمام آن چیزی که هستی
میخواهم از دهن خودت بشنو�
میخواهم یکبار بشکنم...
نه اینکه هر روز با شنیدن واقعیت
از دهان ویگران صدبار بشکنم....
تو خیال کن فراموش کرده ا�
خودت . یادت و کارهایت را....
ولی من
در بالاترین نقطه ی انتظار ایستاده ا�
تا رسوائی ات را ببین�
با دیدن رسوائی ات خیال نکن که شاد خواهم شد
نه
من بی غیرت نیست�
با شکستن تو
دوباره من خواهم شکست
یبار برای خودم و یکبار برای تو...
سلام... بعد از 100روز
فعلا" نميدونم چي بنويسم پس نمينويسم!
.
فقط اومدم يه حاضري بزنم و بگ�
سربازيم تموم شد و من هنوز زنده ا�
يه وق اشتباهي فاتحه نخونين برام!!!!!
الكي مثلا" منم تو زندگيم هستن دوستاني كه
بعد رفتنم يادم بكنن... الكي ديگه
.
شيشه ي عطري خالي..
شاخه گلي خشكيده..
قاب عكس شكسته!
با هركدامشان ميشود به ياد تو افتاد
ولي
لذت هيچكدامشان به اندازه ي تنگي نفس هايم نيست
نفسي سخت برر سينه اي پر از درد در عصر يك روز سرد...
و من اين تنگي نفس را دوست دارم.
حالي خراب
بر روي تخت
و پرستاري آمپول به دست
ميگويد بعد از اين آرام ميشوي...
هه
زهي خيال باطل!
.
***** اگه ميشه ميخوام تنها باهش حرف بزنم...*****
به قول آخرين حرف دكتر:
اين برگه هاي در دستم را بگذار كنار
تمام دنيارا فراموش كن
به اين فكر نكن كه تا كي زنده اي
و اگر در نفس كشيدن هايت سينه ات سوخت
غمگين مباش
سعي كن از اين تنگي نفس هم خاطره اي خوب بجا بگذاري...
.
.
چند وقت پيش
و من منتظر روز موعود...
.
.
.
.
هيچوقت نگذاشت�
هيچكس از حال واقعيم با خبر بشه
خدارو چه ديدين شايد خوب شدم و اومدم دوباره
فعلا
آخراي سالتون شاد
سال جديدتون هم جيلو جيلو موبارك
اينجا ايران زنجان خدابنده
اگر روزی نشناختمت
دلگیر مشو
یا خیال نکن که دنیایم آنقدر شلوغ شده که
گذشته أم از یادم برود!!
نه...
اتفاقا" فراموشی أ�
از خلوتی روزهایم است.
آنقدر خلوت
که گاه فراموش میکنم هستی أم را...
............
ولی در خلوت های�
با صدای مرتضی پاشایی آرام میشد�
این آرامش دیگر نیست
چرا که مرتضی هم دیگر نیست.
تسلیت به جامعه هنری
و دوست داران واقعی مرتضی پاشایی
بالکن
پناهگاه امنیست برای مرور خاطره ها
با تمام سردی اش!
کاش نه بالکنی بود
به کوچه ای پر از برگ پاییزی
نه من
و نه تو...
ولی من از این خانه و خاطره هایش
دست خواهم کشید...
پاییز:
فصل انار
پرتقال
کیوی و...
فصل خوردنی های خوب
و بچه ای که در راه برگشت از مدرسه میوه ها را بخاطر میسپارد
و شب
بر شانه های پدر سوار و آرام درگوشش زمزمه میکند
پدر کارگرش هم امید زندگی اش را بوسیده و به او میگوید:
فردا تمام میوه هایی که گفتی را برایت میخرم!
پدر آن روز تمام دستمزدش را میدهد برای میوه!
اندکی مکث!
قیمت های بالای مغازه ها!
میوه های پشت وانتی مناسب است...
پدر با دلی گرم از برای اجابت درخواست فرزندش
منتظر شادی اوست.
شب کنار ه�
دور کرسی
چهره ی خندان خانواده.
ولی...
میوه ها خراب!!!
.
لعنت به میوه فروشی که جنس خراب میفروشد..
.
ی نمونه از روزای قدیم زندگیم.. که دنیای خیلی ها عوضش نمیکنم.
خدایا شکرت
زادگاهم شهریست کوهستانی
شهری که چشم مردمانش هر صبح
به قله ی کوهی می افتد که در آسمان شهر
با رقص نوری ضعیف از خورشید
ویا با تکه ای ابر و مه
یکه تازی میکند برای خودش...
به خیال خودش آسمان فقط برای اوست!
.
و اولین نفس هایم در نیمه ی اول آخرین ماه از اولین فصل سال 69 در زنجان(خدابنده) رقم خورده است.
از رفتنش ناراحت نیست�
چراکه هرکس حق دارد برای زندگی اش تصمیم بگیرد.
فقط از این ناراحتم که مرا به شغالی فروخت و رفت!
.
شاید...
شاید برای اینکه بهترین ها نصیب انسان شود
باید شغال بود و نقش بره را بازی کرد....
كاش اسم ها تكرار نداشت!
و از يك نام فقط براي يكنفر استفاده ميشد..
آخر نميداني چه زجري ميكشم با شنيدن نام تو!
بر جسم هايي كه تو نيستند
و
مدام مرا به ياد تو مي اندازند.
فراموشت نخواهم کرد.
نه اینکه هنوز دوستت دارم!
نه اینکه هنوز عاشقت هستم!
نه...
چراکه تو دیگر سهم دیگری هستی.
فراموش نکردنت یک دلیل دارد!
اینکه میترسم باز در گوشه ای از این دنیای بی گوشه
مخاطب چشمانم شوی
نشناسمت
و باز
عاشقت شوم!!!
تنهایی یعنی
مطمئن باشی که آدمای فردای زندگیت
همون نامردای امروز و دیروزت هستن!!
و بدترین درد تنهایی اینه که
دلت برای دیروزی ها تنگ میشه...
انگار دست به دست شدن را دوست داری!!
ولی
یک روز یا یک شب
دلت تمام گذشته را مرور خواهد کرد
تمام لحظه هایی که خیال میکردی خوش است.
تمام روزهایی که هرکدام با یک نفر سر شده است.
تمام حماقت هایت که اسمشان را ریسک گذاشته بودی.
تمام هرزگی هایی که اسمش را روشنفکری گذاشته بودی.
آنجاست که دلت آرام تیر خواهد کشید.
جوری که قطره ای اشک گونه ات را خیس خواهد کرد..
آنجاست که من
باز برایت دعا خواهم کرد..
.
راستی؟
هنوز هم به آنها که آدم هستند
با تمسخر نگاه میکنی؟
هنوز هم دهاتی خطابشان میکنی؟
هنوز هم برایشان تور پهن میکنی؟
هنوز هم...
بیخیال
حق نگهدارت
مرا ببخش به نبودن هایم در لحظه هایت...
ببخش بخاطر حفظ حرمت ها..
ببخش بخاطر غیرتی که دارم..
ببخش بخاطر ترس هایم..
ببخش بخاطر درک حرام..
ببخش بخاطر نبودنم همچو دیگران..
ببخش بخاطر تمام چیزهایی که دیگران دارند و من ندارم..
ببخش بخاطر سنتی بودنم..
ببخش بخاطر فهمیدن ناموس..
ببخش بخاطر آدم بودنم..
من به مرد بودن عادت دار�
پس بدان
ترک عادت مرض است.
واقعیت رفتنش را بعد از 1سال درک خواهی کرد!!
آنجا که آهسته در دلت خواهی گفت:
پارسال همین موقع کنارهم بودیم..
و از آنجاست که شروع میشود
لحظه لحظه پیر شدنت...
من دلم خوش است به همین بودن های کنارهم!
از راه دور!
از نوع مجازی!
از جنس بی ریا!
وگرنه دنیای واقعی من یکنفریست...
شاید نصبتی داشته ای با میوه ی محبوب من!!
لیموی شیرین..
که یک دروغ بزرگ است!
او نیز مثل تو اولش شیرین است
بعد تلخی اش تمام وجودت را فرا میگیرد!!
درست مثل تو
که یک روز با حضورت لحظه ها را شیرین
و یک روز با رفتنت
تملم روزهای بعد از خودت را تلخ کردی...
تو شیرین ترین لیموشیرین زندگی ام بودی!!!
دروغ بود که بی تو سخت خواهد گذشت.
بی تو..
آنقدر آرام میگذرد
که مو به موی حرفهایت
هر روز در ذهنم مرور میشود...
میبینی
تمام حرفهاااا دروغ است
.
بی تو اینجا
لحظه ها
آرا�
آرا�
آرامتر سر میشود
بعد از تو نگران خودمم..
چراکه میدان�
برایت
تنها نماندن کار سختی نیست!
و با یک لبخند
هزاران عاشق ساعتی پیدا خواهی کرد!
بعد از تو ویرانه این دل بیچاره ی من است
که
هنوز باورش نشده که
تو هم رهگذری بیش نبودی...