S

SAHAR

@asmf · ۱۳۰ امتیاز

★★★★☆ ۳ از ۵ (۹ رأی)

s
sahar joon ۱۲ سال پیش
جوک

شب خواب بودیم ساعت 3 شب یه هو دیدیم صدااومد صدا میگما خونه لرزید بابام از خواب پرید حالا بابام:یا ابوالفضل زد دیدین آمریکا زد ننننن آمریکا نبود زلزله بود وای وای پرید بیرون یه هو مستجرمون اومد بیرون گفت آقای فلانی ببخشید مادرزنم از صندلی افتاد زمین ....
قیافه بابام:@@
قیافه ماهم بیخیال مهم نیس...
کف زمین غلت میزدیم

s
sahar joon ۱۲ سال پیش
جوک

یکی از دوستای مامانم بعد از مدت ها بهش زنگ زده بود ساعت 7صبح
مامان منم خوابالو برگشته میگه ماه سهیل شدی؟
اهالی خانه لهافاشونو گاز میزدن
حالا برگشته میگه شاید امروز یه نوک پا اومدم خونتون...
دیگه در این لحظه لحاف خورده بودیم داشتیم بالش میجوییدی�
ستاره سهیل...
ماه سهیل...
توک پا...
نوک پا...
لغت نامه معین...
خانواده خوشال ما***

s
sahar joon ۱۲ سال پیش
جوک

عاقا دوستم یه مامان بزرگ داره الزایمر داره یه سری بادوستم رفته بودیم خونش حالا مکالمه اینا باه�
مادر جون:توچرا بدون مامانت اومدی اینجا
دوستم:اومدم به شما سربزنم دیگه مادر جون
مادر جون : دروغ نگو بچه واست خاستگار اومده مامان فرستادتت اینجا
دوستم :وا مادر جون ن بخداااااااااا
حالا تا اینجا بیخیال شد دوستم ساکت بود یه دفعه دوباره شروع شد
مامان بزرگ: به چی فکر میکنی؟فکر دوس پسرتی؟
من:^-^
دوستم :مادر جون ....
مادر جون:اون انگشترتو دوس پسرت داده بهت...
دوستم :مادر جون دیگه نمیام اینجا این حرفا چیه
مادر جون : اصلا تو کی هستی تو خونه من چیکار میکنی؟؟؟
دوستم: مادر جون من نوتم دختر فاطی
مادرجون: دختر فاطی که اونه (اشاره به من) تو لنگ دراز کیی؟
من:من در حال گاز زدن دسته مبل
برای شادیش روح مادر جون صلوات دوروز پیش به رحمت خدارفت.

s
sahar joon ۱۲ سال پیش
جوک

یه سری از طرف مدرسه ما رفتیم مشهد شب اولی که با دوستام که 3نفر بودیم تو هتلمون میخواستیم بخوابیم دیدیم یه در هست تو هتلمون با بدختی بازش کردیم دید بلععععععععععععععه این در واسه به اتاق بغلی وا میشه تو اون اتاقم هم 4نفر از دوستامون تو خواب هف پادشاه ماهم شیطنت گل کرد من چادر مشکی کشیدم روسرم دستکش سیاه پوشیدم و یه شال سیاهم بستم به صورتم که همه جام سیاه باشه یه کی دیگه از دوستام ملافه ی تختو که سفید بود کشید رو سرش اون یکی دوستمم چهار دستو پا اومد هیچی نداشت همه جاهم تاریک یواشکی رفتیم اتاقشون پریدیم رو چهارتاشون که رو تخت خواب بودن دوتا تخت دونفره کنار هم بود
دیگه بقیشو خودتون حدس بزنید چی شد ...
اونشب من پیش ناظمون خوابیدم یادش بخیر

s
sahar joon ۱۲ سال پیش
جوک

دیروز از مدرسه میومدم (حالا فهمیدین بچه مدرسه ای ام)یه بچه 4ساله خورود به پام سرمو آوردم پایین ببینم چیه دیدم یه تبلت دستشه داره بازی میکنه و با یه اخم به من که چرا بازیشو بهم زدم فکم چسبیده بود رو زمین.
والا به خدا بااین نوناشون...
من هم سن اون بودم تیله بازی میکردم بخدا حالا اینا...

s
sahar joon ۱۲ سال پیش
جوک

عاقا اعتراف میکنم شدیدااااا
ما بچه بودیم خونه مامان بزرگمینا یه انباری داشت که توش یه شیر آب داشت تو انباری فقط خشک بارو برنج و حبوبات میذاشتن خلاصه یه روز که ما داشتیم بازی میکردیم من تشنم شد رفتم شیر آب باز کردم تا آب بخورم ولی آب نیومد آخه آباشون اون موقع از تانکر میومد منم رفتم دیگه ولی قبلش یادم رفت شیر آبو ببندم شبش که مامان بزرگم رفت انباری دید بعله همه جارو آب برداشته چشمتون روز بد نبینه بچه هارو دونه دونه باز جویی کردن از منم نتونستن حرف بکشن خخخخخخخخخخخخ(همچین آدم دهن قرصی هستم من)
همه ی وسایل انباری هم دور ریختنی شده بود تاحالا اینو به هیچکس نگفته بودم شماهم به هیچکس نگینا بین خودم و خومدتون بمونه

s
sahar joon ۱۲ سال پیش
پیام

یهو تصمیم میگری عوض شی
پست های خنده دار میگذاری
آهنگ های شاد پلی میکنی
یه مدت ادامه میدی
ولی...
خیلی زود کم میاری...
دوباره غم تو چشات جون میگیره
تو اون آدمی که سعی داری بهش تظاهر کنی نیستی
دوباره آلبوم آهنگ های همیشگیتو پلی میکنی
وبه اندازه تموم اون مدتی که خودتو نگه داشتی و تظاهرکردی گریه میکنی
آره تو اینی...

s
sahar joon ۱۲ سال پیش
جوک

عاقا مایه پسر عموی گودزیلا داریم (4ساله)از اون خفنا اون روز اومده به من میگه: آبجی سحر میای زنم شی؟
من:@@ جااااااااان؟
گودزیلا:ببین اگه زنم شی (باباش سوزوکی داره) سوزوکی بابامو میدم بهت مال خود خودت بشه بعدشم از موچ تا آرنج برات النگو میخرم .
بازم من :@@
گودزیلا:تازه ماه عسلم میریم مشهد برگشتنی میریم از بیمارستان بچه میخریم میریم سر خونه زندگیمون.
و دوباره من :@@
دختر خانم های عزیز توجه کنند همچین خواستگارایی من دارم .
خو چی بچمون عاشق شده فقط یه 30 سال زودتر مهم نیست مهم تفاهمو که ما داریم خخخخخخخخخخخخخ
خودتونو مسخره کنید کفااااااصط

s
sahar joon ۱۲ سال پیش
جوک

عاقا یه روز رفته بودیم خرید داشتیم از خیابون رد میشدیم یه موتوریه که سه تا پسر ترک موتور نشسته بودن برگشتن به دوستم که داشت پیراشکی می خورد گفت خوشمزه اس. ماهم هیچی نگفتیم یه دفعه دیدم مامانم داره میخنده گفتم چی شده مامان چرا میخندی؟برگش گفت هه هه توف کردم روپسره .
مارومیگی داشتیم آسفالتارو گاز میزدیم.
بلایک به افتخار هر چی مامان باغیرته

s
sahar joon ۱۲ سال پیش
پیام

پیر مرد در گوشه ای بنشسته بود/در نگاهش زندگی پر درد بود
یادمی کرد آن دورانو دلخوشی های کودکی را/بازیگوشی با بابا و لالایی های مادری را
عشق بازی در جوانی و قرار های پنهانی را/وعده بچه داشتنو زندگیه بهترین را
آنقدر غرق در افکار شد/روز تارو آفتاب هم در پیش چشمش ماه شد
پیر مرد در گوشه ای از این دنیا بر روی تنه بریده شده ی درختی نشسته بود. از دوران گذشته یاد می کرد. یاد بچگی که کل دنیای ساختگی خود را با توپ بازی اش عوض نمی کرد. یاد پدرش که اورا به هوا پرت میکرد. یاد وقتهای گریه اش که در بغل روی زانوان مادرش به خواب می رفت. یاد روزی که عشقش را پیدا کرده بود وپیش خود فکر می کرد که دنیای نکبت بارش تمام شده . یاد وعده بهتر شدن دنیایش با داشتن بچه. یاد روزی که از لقمه دهان خود به دهان بچه اش می داد به خیال آنکه روزی او اینکار را بکند. یاد از دست دادن زنش وتنها شدن دوباره اش در دنیا.خلاصه پیر مرد در افکارش غرق بود که صدای بچه ای او را از حال خودش در آورد .آری او نوه اش بود که از او می خواست برایش قصه بگوید.که او اینچنین گفت:عزیزم زندگی یک داستان واقعی اما تلخ است. به اندازه ای تلخ است که بچه های کوچه به خاطر فقر پدرت تورا به بازی نمی گیرند یا به خاطر کفشهای پاره ات به دنبالت می افتندو تورا مسخره می کنند. این را بدان به پاکیه اشکهاو خنده های الآنت ومحبت پدرو مادرت به خود چیز پاکتری در این دنیا نخواهی دید . شادی هایش آنقدر زود گذر است که به یاد یک بار لیس زدن بر روی آبنبات چوبیه پسر همسایه می افتی که به خاطر آن جور کول کردنش را تا مدرسه کشیده بودی درست مانند دنیا که برای بدست آوردن شادی کوتاهش جور خیلی چیزهارا باید بکشی. خیلی چیزها می دهد وخودش هم می گیرد. مثل پستانکی که بهت دادندو ازتو گرفتند.خلاصه برعکس تن ها بودن الآنت تهش مثل من تنها می شوی وتنها دلخوشیت می شود نگاه کردن برنامه بچه های دیروز تا به یاد معصومیت و خاطرات بچگی ات گریه کنی.اما این دفعه گریه ات دیگر به پاکیه آنوقت ها نیست .اما هیچگاه در زندگیت خدا را فراموش نکن و هر گاه تنها شدی یادت باشد خدا هم مثل تو تنهاست وهمیشه به یاد بنده های تنهایش هست. بعد پیر مرد داستان پسرک و درخت سیب را برایش تعریف کرد.همان درختی که پسرک باپدرش آن را کاشته بود و در کودکی با آن بازی می کرد. بعد وقتی که جوانتر شد درخت شاخه هایش را داد تا پسرک برای خود خانه بسازد.ووقتی که به پول نیاز داشت درخت اول سیب هایش را وبعد تنه اش را به او داد تا با آن سرمایه ای بدست آورد(نمی دانم چگونه معرفت پسرک به او این اجازه را داد تا با درخت خاطرات بچگی اش این کار را کند)بعد وقتی هم که پیر و تنها شد دوباره پیش درخت آمد.درخت با معرفت هم از اینکه چیزی نداشت که به پسرک بدهدخجل شده بود و تنها توانست از او بخواهد که بر تنه کوچک باقی مانده اش بنشیند و برایش درد دل کند.در همین هنگام نوه پیر مرد حرفش را قطع کرد واز او پرسید :بابایی پسرک را می شناسی؟ ولی پیر مرد دیگر نتوانست جوابش را بدهد وته قصه را برایش بگوید .پیر مرد دیگر نفس نمی کشیدو به ته قصه ی خود رسیده بود.آری پسرک خود پیر مرد بود که بر روی همان درخت نشسته بود .آخر قصه
پسرک هم این بود:پسرک آدمکی بیش نبود...!