یه روز خالم رفته بود خرید واسه شوهرش لباس بخره داشته لباسای مردونه رو نگاه میکرده از یکیش خوشش میاد بعدش پیرهنه تن مانکن بوده خالم میخواسته جنس لباسرو نگاه کنه قشنگ داشته براندازمیکرده جنسشو یه دفعه مانکنه که فروشنده مغازه بوده برگشته به خالم گفته خانم کاری دارین این طوری می کین خالم میگه همچین ترسیدم تاده دیقه تو هنگ بودم که این یارو چرا عین مانکن وایساده و تکون نمی خوره آخه خالس ماداریم تا یه مدت می گف میخندید شده بود سوژه ی فامیل حالا تحصیل کرده مملکته 3تا لیسانس داره .