پیر مرد در گوشه ای بنشسته بود/در نگاهش زندگی پر درد بود
یادمی کرد آن دورانو دلخوشی های کودکی را/بازیگوشی با بابا و لالایی های مادری را
عشق بازی در جوانی و قرار های پنهانی را/وعده بچه داشتنو زندگیه بهترین را
آنقدر غرق در افکار شد/روز تارو آفتاب هم در پیش چشمش ماه شد
پیر مرد در گوشه ای از این دنیا بر روی تنه بریده شده ی درختی نشسته بود. از دوران گذشته یاد می کرد. یاد بچگی که کل دنیای ساختگی خود را با توپ بازی اش عوض نمی کرد. یاد پدرش که اورا به هوا پرت میکرد. یاد وقتهای گریه اش که در بغل روی زانوان مادرش به خواب می رفت. یاد روزی که عشقش را پیدا کرده بود وپیش خود فکر می کرد که دنیای نکبت بارش تمام شده . یاد وعده بهتر شدن دنیایش با داشتن بچه. یاد روزی که از لقمه دهان خود به دهان بچه اش می داد به خیال آنکه روزی او اینکار را بکند. یاد از دست دادن زنش وتنها شدن دوباره اش در دنیا.خلاصه پیر مرد در افکارش غرق بود که صدای بچه ای او را از حال خودش در آورد .آری او نوه اش بود که از او می خواست برایش قصه بگوید.که او اینچنین گفت:عزیزم زندگی یک داستان واقعی اما تلخ است. به اندازه ای تلخ است که بچه های کوچه به خاطر فقر پدرت تورا به بازی نمی گیرند یا به خاطر کفشهای پاره ات به دنبالت می افتندو تورا مسخره می کنند. این را بدان به پاکیه اشکهاو خنده های الآنت ومحبت پدرو مادرت به خود چیز پاکتری در این دنیا نخواهی دید . شادی هایش آنقدر زود گذر است که به یاد یک بار لیس زدن بر روی آبنبات چوبیه پسر همسایه می افتی که به خاطر آن جور کول کردنش را تا مدرسه کشیده بودی درست مانند دنیا که برای بدست آوردن شادی کوتاهش جور خیلی چیزهارا باید بکشی. خیلی چیزها می دهد وخودش هم می گیرد. مثل پستانکی که بهت دادندو ازتو گرفتند.خلاصه برعکس تن ها بودن الآنت تهش مثل من تنها می شوی وتنها دلخوشیت می شود نگاه کردن برنامه بچه های دیروز تا به یاد معصومیت و خاطرات بچگی ات گریه کنی.اما این دفعه گریه ات دیگر به پاکیه آنوقت ها نیست .اما هیچگاه در زندگیت خدا را فراموش نکن و هر گاه تنها شدی یادت باشد خدا هم مثل تو تنهاست وهمیشه به یاد بنده های تنهایش هست. بعد پیر مرد داستان پسرک و درخت سیب را برایش تعریف کرد.همان درختی که پسرک باپدرش آن را کاشته بود و در کودکی با آن بازی می کرد. بعد وقتی که جوانتر شد درخت شاخه هایش را داد تا پسرک برای خود خانه بسازد.ووقتی که به پول نیاز داشت درخت اول سیب هایش را وبعد تنه اش را به او داد تا با آن سرمایه ای بدست آورد(نمی دانم چگونه معرفت پسرک به او این اجازه را داد تا با درخت خاطرات بچگی اش این کار را کند)بعد وقتی هم که پیر و تنها شد دوباره پیش درخت آمد.درخت با معرفت هم از اینکه چیزی نداشت که به پسرک بدهدخجل شده بود و تنها توانست از او بخواهد که بر تنه کوچک باقی مانده اش بنشیند و برایش درد دل کند.در همین هنگام نوه پیر مرد حرفش را قطع کرد واز او پرسید :بابایی پسرک را می شناسی؟ ولی پیر مرد دیگر نتوانست جوابش را بدهد وته قصه را برایش بگوید .پیر مرد دیگر نفس نمی کشیدو به ته قصه ی خود رسیده بود.آری پسرک خود پیر مرد بود که بر روی همان درخت نشسته بود .آخر قصه
پسرک هم این بود:پسرک آدمکی بیش نبود...!