ا

امیرحسین

@shvb2007 · ۱۳۲ امتیاز

★★★★★ ۴ از ۵ (۱۱ رأی)

ا
امیرحسین ۱۱ سال پیش
جوک

راهنمایی که بودیم سر کلاس عربی مون یه بازرس از آموزش و پرورش اومد. نمی دونم الآن هم اینجوری هست یا نه. بازرسه چند تا دانش آموز رو انتخاب می کرد و ازشون سوال درسی می پرسید تا ببینه وضعیت کلاس چه جوریه. کتاب رو برداشت و در حالی که عکس یه کاسه رو به یکی از بچه ها نشون می داد ازش پرسید: ما هذا؟ (یعنی این چیه؟) پسره دست و پاش رو جمع کرد و گفت: هذه کاسه!!! کلاس رفت هوا. هنوز برنگشته بود زمین (کلاس رو می گم) که بازرس در حالی که به من اشاره می کرد از یکی از بچه ها پرسید: ما هو؟ (او کیست؟) دوستان خودشون می دونن معمولا جواب این سوال کتاب این بود: هو طالب (او دانش آموز است) اما پسره جواب داد: هذا امیرحسین!!!
هنوزم که هنوزه یکی از کلاس های مدرسه مون سر جاش نیست. کسی از اون موقع دیگه ازش خبر نداره. وقتی رفت هوا هنوز برنگشته زمین!!! پیداش کردین با زدن لایک منو خبر کنین!
O___O

ا
امیرحسین ۱۱ سال پیش
جوک

اولین روزی که رفته بودم دبیرستان خیلی دلم گرفته بود... نه دوستی داشتم نه هیچی آخه از دوستای راهنمایی م هیچ کدوم نیومده بودن اون مدرسه. سر کلاس (چون بچه درس خون بودم و قدم هم کوتاه بود!!!) ردیف اول نشستم. معلمه که اومد دید صندلیش خاکیه. به من گفت برم از دفتر یه دستمال بگیرم. منم که اعتماد به نفسم پایین بود با استرس فراوان رفتم دفتر و دستمال رو گرفتم. وارد کلاس که شدم دستمال رو به طرف معلم گرفتم و گفتم بفرمایید!!! و برگشتم بنشینم سرجام. یه هو دیدم خنده ی بچه ها رفت هوا: خودت باید تمیز کنی. من نگاهی به معلم انداختم دیدم ضایع شدم برگشتم بگیرم ازش لبخندی زد و گفت: نمی خواد بنشین. خداییش معلم خوب کم نیست. برای من که کم نبود! اوناای که قبول دارن لایک کنن.

ا
امیرحسین ۱۱ سال پیش
جوک

شمام یادتون میاد اولین باری که صفحه ی یه سایت رو بازکردین و یه هو روی مانیتور با این پیام مواجه شدین: تبریک شما برنده ی جایزه ویژه ی ما شدید. اول فکر کردم چه خوش شانسم من. همین جور که گذشت صفحه های برنده شدن جوایز هم عوض شدن. یه روز دیدم یه صفحه اومده عین این بمب های ساعتی یه زمان سنج روشه و بالاش نوشته تبریک! اگه تا 10 دقیقه جایزه ت رو نخری دیگه نه من نه تو! دوستان که دیدن نه تشویق فایده داره نه تهدید حالا رفتن سراغ التماس. یه صفحه جدید برام باز شده به التماس افتاده هی می گه جون مادرت منو بخر سه تا بچه دانشگاه آزادی دارم بدبختم یه کلیه هام رو فروختم جون مادرت یه کمکی بکن! حالا مواظب باشید قراره نسخه ی هوشمندش هم بیاد که از فیس بوک تون اطلاعات جمع می کنه و اگه سوتی داده باشید می گه اگه منو نخری به بابات می گما!

ا
امیرحسین ۱۲ سال پیش
جوک

تا حالا به این موضوع فکر کردین، این که می گن دستشویی، محل تفکره بی خود نبوده... اصلا خیلی از دانشمندان، تو همین دستشویی ایده های بزرگ به ذهنشون رسیده... خداییش فکر می کنین نیوتن زیر درخت سیب نشسته بود و سیب توی سرش خورد که نیروی جاذبه رو کشف کرد؟ نه ایشون داخل دستشویی طبقه ی اول بودن که از دستشویی طبقه دوم ...
حالا فهمیدین موضوع از چه قراره؟
نیوتن:))))))
سیب:O-o
دستشویی طبقه ی اول: (((((

ا
امیرحسین ۱۲ سال پیش
جوک

سلام ... این خاطره ای که می خوام براتون تعریف کنم مربوط به روزای اول ورودم به دانشگاه اصفهانه (مدیونی اگه فکر کنی می خواستم پز بدم که فارغ التحصیل دانشگاه اصفهانم) آقا برای اینکه کارت دانشجویی می گرفتیم باید حتما می رفتیم واکسن هپاتیت ب می زدیم. نوبت ما هم افتاده بود تو ماه رمضان. واکسن رو که زدیم رفتیم تو صف وایستادیم که کارتمون رو امضا کنن. دیدم داره حالم بد میشه (ضمنا تا حالا غش نکرده بودم که بدونم چه جوریه!) خلاصه داشتیم می دیدیم که دیگه یه هو ندیدیم! (یعنی غش نمودیم)
چند دقیقه ی بعد که به هوش اومدیم دیدیم دکتره و پرستارهای مرکز بهداشت وایستادن دارن آب می چکونن رومون. یه چند دقیقه ای که گذشت و حالم جا اومد فهمیدم از بیرون اتاق داره صدای جیغ و گریه ی یکی از خواهران دانشجو! میاد. پرستاره گفت: خدا شانس بده ببین داره چی کار می کنه برات. من و می گی دهنم باز مونده بود گفتم بله! منشیه گفت: وقتی غش کردی یه دختر اینجا وایستاده بود فکر کرد مردی!!! بله من همچین آدم جذاب و تو دل برویی هستم! بعد دکتره گفت بیا بریم تو رو نشونش بدیم بفهمه حالت خوبه. منم کم رو خواستم بپیچونمش ولی دکتره اصرار کرد. مام رفتیم دنبال دکتره به طرف اتاق بغلی. دیدم خانمه می خواد بهش آمپول آرامبخش بزنه همین که به دو قدمی در رسیدیم دختره با جیغ گفت: نه نه بگید نیاد! (چیه نکنه انتظار داشتید موقع آمپول زدن برم تو!)
ولی خب با این جیغ آخر این خانم شما فکر نمی کنید وقتی من غش کردم اتفاق دیگه ای هم افتاده بوده!!!! می ترسم وقتی غش کردم کنار من وایستاده بوده باشه!

ا
امیرحسین ۱۲ سال پیش
جوک

تو خوابگاه دانشجویی مخصوصا تو اتاق ما اتفاق های عجیب و غریب و مخصوصا خنده دار زیادی می افته. از اونجایی که برای دانشجو جماعت اونم از نوع خوابگاهیش قباحت داره زودتر از ساعت 2 بامداد بخوابه. ما هم از این دسته مستثنی نیستیم. با توجه به این قضیه و عیضا اینکه هر موجود زنده ای پس از چند ساعت غذا نخوردن در آن ساعت از نیمه شب گرسنه می شود هر شب به سرکردگی یکی از اهالی اتاق سفره ای پهن شده و مختصر چیزی (اگر پیدا شود) میل می فرماییم. دو تا تخم مرغ آبپز از صبحانه چند روز پیش باقی مونده بود(اهل دل می دونن اگه گشنه ت شد تخم مرغ آبپز چند ماه پیش رو هم می شه خورد) در یخچال رو باز کردم و چشمم به تخم مرغ ها افتاد برداشتم و به صورت همزمان به لبه ی میز کوبیده و... چشمتان روز بعد را نبیند! تخم مرغ ها نپخته بودن... بله لابد متوجه شده اید که تخم مرغ های آبپز در گوشه ای دیگر از یخچال خود را پنهان نموده بودند تا حال ما را بگیرند! از اون روز به بعد دیگه بچه ها هر وقت تخم مرغ میگذارن تو یخچال ازم می پرسن می خوای امتحان کنی ببینی آب پزه یا نه؟

ا
امیرحسین ۱۳ سال پیش
جوک

دبیرستان که بودیم حدود 8 سال پیش یه رفیق داشتم بلد نبود ایمیل بسازه قرار گذاشتیم بریم کافی نت براش ایمیل بسازم کافی نت اون روز بسته بود از مغازه بغلی پرسیدیم خونه صاحب کافی نت رو می دونید کجاست؟ مغازه دار گفت: آخر های اون کوچه یه خونه اس با در قهوه ای. رفتیم تو کوچه آقا دیدیم همه در خونه ها قهوه ایه. رفتیم ته کوچه گفتیم شاید این باشه. رفیقم زنگ زد. یه پسره از پشت آیفن جواب داد:بفرمایید؟ رفیقم گفت: ببخشید این کافی نت مال شماست؟ پسره گفت: کدوم کابینت؟ آقا ما رو میگی یه خنده کوچکی نمودیم و خودمون رو کنترل کردیم. رفیقم گفت: کابینت نه کافی نت.پسره گفت: کافی نت؟!!! رفیقم گفت: همین مغازه که کامپیوتر توشه. دوزاری پسره افتاد و از پشت آیفون گفت: آها خونه بغلیه. رفیقم گفت: کدوم. پسره گفت: اینوری!!! ما که از پشت آیفن نمی دیدیم کجا رو اشاره می کنه!!! رفیقم دستش رو به سمت راست گرفت و گفت: اینوری؟ این جا بود که دیگه شاخ درآودم. فکرنکنید آیفن تصویری بود ها معمولی بود. بعد پسره گفت: آره همونه. بعد مادر پسره آیفون رو گرفت و.... نهایتا اومدن دم در تا معلوم شد کدوم رو می گن.... باور کنید اون زمان ها هنوز دست چپ و راست اختراع نشده بود...

ا
امیرحسین ۱۳ سال پیش
جوک

یه معلم داشتیم خیلی ساده بود... دبیر کامپیوتر مون بود. از خودم تعریف نکرده باشم منم درسش رو بدون اینکه بخونم بلد بودم چیزی نبود که بخوام ازش یاد بگیرم. سر کلاس همه باهم حرف می زدن. اصلا نمی تونست کلاس رو کنترل کنه. هر وقت می اومد مدرسه بچه ها می ریختن دم در استقبالش البته می خواستن یه جورایی مسخره اش کنن. منم بدم نمی اومد می رفتم و هر دفعه باهاش دست می دادم. بچه هام از همین خنده شون می گرفت. جالب اینجاس که این دبیر فکر می کرد من واقعا دارم بهش احترام می گذارم. خیلی هم ازم خوشش می اومد. انصافا منم به اندازه بقیه اذیتش نمی کردم حق داشت ازم خوشش بیاد. اینم بگم یه رفیق داشتیم که بدجوری اهل رفاقت بود و به اصطلاح کم نمی آورد.یه روز که طبق معمول داشتیم سر کلاس این دبیر با هم حرف می زدیم و اونم داشت برای خودش مثلا درس می داد یه چیزی گفتیم که خنده مون گرفت. البته نه که قهقهه همون لبخند معمولی. آقا این معلمه یه هو گفت:آقای ... منو می گفت. گفتم: بله. گفت: به چی می خندی. گفتم: هیچی . گفت: منو مسخره می کنی. خیلی با ملایمت گفتم: نه داشتیم حرف می زدیم به شما کاری نداشتیم. گفت: چرا داشتی به من می خندیدی. انصافا ممکنه روزهای دیگه بهش خندیده باشم ولی این دفعه واقعا به اون ربطی نداشت. دیدیم هی گیر داده همون رفیقم بلند شد و اومد جلو گفت: چی می گه. منظورش معلم بود. آقا این رفیقمون هیکلی معلم هم لاغر. منم گفت: نمی دونم. گفت: با کی داره اینجوری حرف می زنه. گفتم: نمی دونم. گفت: با توئه؟ چیزی نگفتم. معلم گفت بنشین سرجات. رفیقم ادامه داد: با کی بودی؟ معلم دیگه معلوم بود داره کم کم می ترسه. رفیقم گفت: بگم بچه ها بیان سر کوچه شون وایستن؟ معلم دیگه گفت: بفرمایید بنشید با ایشون نبودم.اتفاقی نیفتاده. اینم از اقتدار معلم ما!!!!!!!!!!