#داستان کوتاه

پ
پریا ۶ سال پیش
پیام

داستان کوتاه و تاثیرگذار پیرمرد بیمار در انتظار پسرش
کد مطلب : 37148زمان مطالعه : 2 دقیقه
در این بخش داستان کوتاهی از فداکاری پسری میخوانید که به پیرمرد نا آشنای بیمار که در انتظار پسرش بود کمک کرد و...
داستان کوتاه و زیبای پیرمرد منتظر
پرستار بیمارستان، مردی با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت:«آقا پسر شما اینجاست.»
پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند. پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در حالیکه بخاطر حمله قلبی درد می کشید، جوان یونیفرم پوشی را که کنار چادر اکسیژن ایستاده بود دید و دستش را بسوی او دراز کرد و سرباز دست زمخت او را که در اثر سکته لمس شده بود در دست گرفت و گرمی محبت را در آن حس کرد.
پیرمرد در انتظار پسر
پیرمرد بیمار در انتظار پسر
پرستار یک صندلی برایش آورد و سرباز توانست کنار تخت بنشیند. تمام طول شب آن سرباز کنار تخت نشسته بود و در حالیکه نور ملایمی به آنها می تابید، دست پیرمرد را گرفته بود و جملاتی از عشق و استقامت برایش می گفت. پس از مدتی پرستار به او پیشنهاد کرد که کمی استراحت کند ولی او نپذیرفت.
آن سرباز هیچ توجهی به رفت و آمد پرستار، صداهای شبانه بیمارستان، آه و ناله بیماران دیگر و صدای مخزن اکسیژن رسانی نداشت و در تمام مدت با آرامش صحبت می کرد و پیرمرد در حال مرگ بدون آنکه چیزی بگوید تنها دست پسرش را در تمام طول شب محکم گرفته بود. در آخر، پیرمرد مرد و سرباز دست بیجان او را رها کرد و رفت تا به پرستار بگوید. منتظر ماند تا او کارهایش را انجام دهد. وقتی پرستار آمد و دید پیرمرد مرده، شروع کرد به سرباز تسلیت و دلداری دادن، ولی سرباز حرف او را قطع کرد و پرسید:«این مرد که بود؟»
پرستار با حیرت جواب داد:«پدرتون!»
سرباز گفت:«نه اون پدر من نیست، من تا بحال او را ندیده بودم.»
پرستار گفت:«پس چرا وقتی من شما را پیش او بردم چیزی نگفتید؟»
سرباز گفت:«میدونم اشتباه شده بود ولی اون مرد به پسرش نیاز داشت و پسرش اینجا نبود و وقتی دیدم او آنقدر مریض است که نمی تواند تشخیص دهد من پسرش نیستم و چقدر به وجود من نیاز دارد تصمیم گرفتم بمانم. در هر صورت من امشب آمده بودم اینجا تا آقای ویلیام گری را پیدا کنم. پسر ایشان امروز در جنگ کشته شده و من مامور شدم تا این خبر را به ایشان بدهم. راستی اسم این پیرمرد چه بود؟»
پرستار در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت:«آقای ویلیام گری...»
دفعه بعد زمانی که کسی به شما نیاز داشت فقط آنجا باشید و بمانید و تنهایش نگذارید. ما انسانهائی نیستیم که در حال عبور از یک تجربه گذرای روحی باشیم بلکه روح هائی هستیم که در حال عبور از یک تجربه گذرای بشری هستیم.

پ
پریا ۶ سال پیش
پیام

پیرمرد بازنشسته
یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد.
در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سر و صداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملا مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند.
روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم که به سن شما بودم همین کار را می کردم.
حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی 1000 تومن به هر کدام از شما می دهم که بیایید اینجا و همین کارها را بکنید. بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند.
تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی 100 تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟
بچه ها گفتند: 100 تومن؟ اگه فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط 100 تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کورخوندی. ما نیستیم. از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.

ف
فاطیما ۶ سال پیش
پیام

وقتی همه چیز تموم شد ...
گفت: از اول میدونست�
اولش خجالت کشیدم انکار کردم ولی بی فایده بود
کم کم عصبانی شدم من بچه بودم .اونکه عاقل بود اون که میتونست راهو نشونم بده...
بابغضی که داشت خفم میکرد گفتم چرا سعی نکردی جلومو بگیری چرا سرم داد نکشیدی چرا یکی نخابوندی زیر گوشم که تو اصلا غلط میکنی با این ادم بپری و هزار تا چرای دیگه ...
مکث کرد... صداش عجیب گرفته بود...دلش پر بود ازم ...گفت من دخترمو میشناسم تا سرت به سنگ نمیخورد ادم نمیشدی..
ولی اشتباه میکرد ...
نه ادم شدم نه سرم خود به سنگ..
.
.
خودم سنگ شدم:)

ف
فاطیما ۶ سال پیش
پیام

وقتی همه چیز تموم شد ...
گفت: از اول میدونست�
اولش خجالت کشیدم انکار کردم ولی بی فایده بود
کم کم عصبانی شدم من بچه بودم .اونکه عاقل بود اون که میتونست راهو نشونم بده...
بابغضی که داشت خفم میکرد گفتم چرا سعی نکردی جلومو بگیری چرا سرم داد نکشیدی چرا یکی نخابوندی زیر گوشم که تو اصلا غلط میکنی با این ادم بپری و هزار تا چرای دیگه ...
مکث کرد... صداش عجیب گرفته بود...دلش پر بود ازم ...گفت من دخترمو میشناسم تا سرت به سنگ نمیخورد ادم نمیشدی..
ولی اشتباه میکرد ...
نه ادم شدم نه سرم خود به سنگ..
.
.
خودم سنگ شدم:)

s
sobhan ۶ سال پیش
پیام

یبار ی سگ رف تو قصابی و یک کاغذ تو دهنش بود قصاب کنجکاو شد و بگه را باز کرد و خوانند در لا ب لای برگه پول بود و نوشته شده بود کمی گوشت گوساله مرد گوشت را درون یک پلاستیک ریخت و به سگ داد سگ رفت و قصاب یواشکی در پی او رفت سگ رفت و ب خانه رسید در زد کسی در را باز نکرد سگ رفت کنار پنجره و ایستاد مرد بیرون امد و به سگ ناسزا گفت قصاب ماجرا را تعریف کرد و مرد گفت او سگ خنگی هست کلید های خانه را با خودش نمیبرد

e
ehsanbrmnd ۶ سال پیش
پیام

ﺗـــﻮ ﺭﺍ
ﺩﻭﺳـــت ﺩﺍﺭم…
ﭼﻪ ﻓـﺮقی ﻣﻰ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﭼــــﺮﺍ…؟
ﯾـــﺎ ﺍﺯ ﭼــــﻪ ﻭﻗـﺖ…!
ﯾـﺎ ﭼﻄـﻮﺭ ﺷـﺪ ﮐﻪ…!
ﭼﻪ ﻓـــــرقی ﻣﯿﮑـﻨﺪ…؟!
ﻭﻗﺘﻰ …
ﺗــﻮ ﺑـﺎﯾـﺪ ﺑـــﺎﻭﺭ ﮐﻨـﻰ،
ﮐـﻪ می کنـــﻰ…!

ﻣــﻦ نبـﺎﯾـﺪ ﻓـﺮﺍﻣــــﻮﺵ ﮐــﻨﻢ،
ﮐـﻪ ﻧﻤـﻰ ﮐــــﻨﻢ…!

e
ehsanbrmnd ۶ سال پیش
پیام

ڪـــــاش مـــــےشـــــد
مـــــن و ٺـــــو 《 مــــــــــا 》 بودیـــــ�
زیـــــر سقـــــف یـــــک خـــــانـــــه کوچـــــک ِ حیـــــاط دار
عصـــــرهـــــا
تـــــوی حیـــــاط
روی ِ یـــــک تـــــاب فلـــــزی کوچـــــک مـــــےنـــشســـــتیـــــ�
تـــــو ســـــر روی ِ شـــــانـــــه مــــن
در جـــــایـــــے درســـــٺ کنـــــار مـــــن
کــــــــــاش یــــــــــک خــــــــــانه داشتیــــــــــم !
《 مـــــــــــــــا 》
بــــــــــا هـــــــــــــــم …

A
Ariana akbarnjad ۶ سال پیش
پیام

-از مرکز سوهان به مرکز ووهان
-از مرکز سوهان به مرکز ووهان
مرکز سوهان بگوشم. لطفا گزارش بدین.
– مرکز، ما وارد ایران شدیم. ولی به نظر میرسه اینجا شانسی برای عرض اندام نداریم. اینجا هیچکس مارو جدی نمیگیره! هر ثانیه صدها جک برای ما منتشر میشه. روحیه سربازها به شدت نابود شده.
سعی کنید از طریق روحی نابودشون کنید. خودتونو
به مراکز معنوی شون برسونید.
-اتفاقا همینکار رو هم کردیم. از قم شروع کردیم. ولی تقریبا کل ملت بی خیالن!!
شما اونجا رقیبی ندارید. میتونید کولاک کنید!
– اتفاقا اشتباه ما هم همین بود. اینجا یه رقیب گردن کلفت به نام پراید هست که روزانه ۴۰ تا ۵۰ نفر رو میکشه! ما در ۱۰۰ روز فقط ۸ نفر رو کشتیم.
واای چقدر شما بی عرضه این. مسایل بهداشتی شون رو هدف قرار بدین.
– ای بابا! مرکز تو اصلا حالیت نیست. اینها رو همون شوفاژی که جورابشون رو خشک میکنن، نون هم گرم میکنن! من چی رو هدف قرار بدم. کو بهداشت اصلا!!!
اداراتشون رو تعطیل کنید. نذارید دور هم جمع بشن.
– مرکزجان! اینجا چند روز مدارس و دانشگاه ها رو تعطیل کردن، همه با هم رفتن مسافرت و تفریح و عشق و حال.
اینها اصلا با اون چیزی که شما تا حالا دیدین فرق دارن. خیلی عجیبن به قرآن!
این کلمه آخری چی بود گفتی!
– دقیق نمیدونم، ولی اکثر ویروسهایی که از جنگ بر میگردن مدام این کلمه رو تکرار میکنن!!
بگو سریع برگردن ووهان. به سربازها بگو به کاهدون زدن. سریع برگردین. قبل از اینکه شیعه دوازده امامی بشین ، نیروها رو برگردونین!!!

آ
آتیلا ۶ سال پیش
پیام

یروزی سه تا مرد ایرانی آمریکایی و عراقی میرن تو یه خونه مجردی زندگی کنند.فردای اون روز ازراعیل از راه میرسه و میگه باید با ارزشترین وسیله تونو به من بدید.آمریکاییه یه کفش فلزی میده.عراقیه هم دو تا خنچر بزرگ میده.ایرانیه هم یه بمب هسته‌ای میده.ازراعیل آون وسیله هارو برمیداره و میزاره تو جیبش و میره.بعد آون سه مرد برگیردن به خونه هاشون.آمریکاییه میرسه میبینه سر پدرش با زمین یکی شده و مادرش داره گریه میکنه.عراقیه هم میره میبینه سر پدرش از نصف جدا شده و مادرش گریه میکنه.ایرانیه هم میره میبینه که محله رفته به باد و مادرش هم میخنده.ایرانیه میگه چی شده و بعد مادرش میگه پدرت تو دستشویی بود و گوزید و محله رفت ب باد.
نتیجه.چرا این اتفاقات افتاده.
جواب.چون جیب ازراعیل سوراخ بوده.

ک
کوکو سبزی سخنگو ۶ سال پیش
پیام

یارو میره کله پزی یه مغز دمیخوره میبینه نیروی زیادی گرفته فرداش میره دو تا مغز میخوره با خودش میگه با این نیرو برم زن بگیرم بعد میره به ننش میگه واسم زن بگیر روز بعدش میاد سه تا مغز بخوره که میبینه به علت فروش گوشت خر پلمپ شده نگو مغز خر خورده بوده که میخواسته زن بگیره

ر
پیام

شعر استاد هندی تقدیم به قاسم سلیمانی و مردم ایران:
سروده دکتر سرویش تریپاتی شاعر هندوستانی تقدیم به قاسم سلیمانی و ملت ایران ( او استاد زبان سانسکریت دانشگاه‌های هند است و دکترای زبان سانسکریت دارد)
الا ای مسند ظلمت مکن فخر سخندانی
که ایران در دلش دارد نگینی چون سلیمانی
مکن بازی باطل در میان قوم ابراهی�
سیاوش را ملالی نیست کز آتش بترسانی
زمین حافظ و سعدی و مولانا همه نور است
تو از ایران و از عرفان ایرانی چه می‌دانی؟
گمان کردی که ایران است تنها پیش روی تو؟
همه هند است آماده برای جنگ و قربانی
شهادت هست تا فرهنگ این مردم نمی‌میرند
ز خون یک سلیمانی ببالد صد سلیمانی

《کیان _آشفته》 ۶ سال پیش
پیام

من نیاز دارم به دنیایی دیگر کوچ کن�
با کم شدن جاذبه
پرواز به آسمان
بچرخم و بگردم و دور شوم از زمین
جایی در آسمان ها فرود بیا�
در سیاره ای که ابرهایش مثلثی شکل باشند
رودخانه هایش نارنجی
درختانش نقره ای
آسمانش سفید و زمینش همیشه سبز
کوه هایش قرمز که با نور آبیِ خورشید سایه ی بنفش رو پدیدار کند
کبوترانش طلایی
روی شانه ی هرکسی بنشینند آرزویش محقق شود
آفتابگردانش آبی فیروزه ای و پروانه هایش زرد و خاکستری غروب ها از ابرهای مثلثی برف لاجوردی ببارد و تمام شب انعکاس ماهتاب را بر آبی لاجوردی تماشا کنی
موجوداتش ناشناخته و ضد آدمیانی که تا حال دیده ا�
چشمان زیاد و دو بال داشته باشند
قلبهایشان سفید و بیرون باشد و تپش هایشان قابل شمارش
افکارشان روی بال هایشان نمایان شود
و هر زمان که عاشق شوند قلبشان قرمز شود
شاید
شاید موجودی
دور تر از این مرزها مرا عاشق شود
مرا زندگی کند
و مرا با قلب قرمز بخواهد
من نیاز دارم به دنیایی دیگر کوچ کنم...
《کیان_آشفته》

M
Mahdis ^ _^ ۶ سال پیش
پیام

یک روز این گودزیلای ما( خواهرم مهسا ۶سالشه) میاد میگه بیا میخوام برات داستان مهدکودکمو برات آقا این قد می میگه آخری مغز منو میپوکونه (در حالی که من از مدرسه اومدم و گوش نمی دم) میگم مهسا توروخدا دیگه حرف نزن وقتی اینجوری گفتم چند تا‌ حرف و فحش نثارم کرد بعد حالاا وقتی میگم اه مامانم از اون ور میگه آخی عزیزم بمیرم واست بعد میگم مامان با من بودی میگه خفه شو خرس گنده هی داری اونو اذیت میکنی برو تو اتاقت بعد خواهرم میگه آره کسافت یعنی اینه یقوطی که ماشین میره روش پرس میشه‌ اونجور حالتی بهم دست داد بعد منم که دیگه وقتی حرفی واسه گفتن ندارم میرم تو اتاقم گریه میکنم البته بعضی اوقات بهدش میگیرم میخوابم انگار که هیچی نشده. من: o.O گودزیلا: :)))))). مامانم: :/ سازمان همایت از کودکان: :D

گ
پیام

واقعی...
من ، مثل همه پسر ها ، دوست داشتم یه سری ببینم دوست دختر داشتن چطوریه؟ اصلا چیه که این قدر منع میشه؟
خلاصه یکی رو پیدا کردم و شروع کردم به چت . از این در و اون در حرف زدن.
بعد یکی دو هفته مامان و داداشم فهمیدن ... وای جنگ جهانی سوم.... شروع کردن به داد و بیداد و... . منم خودمو زدم به موش مردگی که تموم کنید، من مثل بقیه کنجکاو بودم و این حرف ها
باسه در رفتن از حرف و سرکوفت هاشون ، سرمو گرفتم که یعنی سرم درد گرفت تموم کنید . ولی بازم داشتن سر کوفت می زدن ؛ شاید بی رحمانه باشه ولی اصلا احساس ناراحتی نداشتم .
بعد نیم ساعت ، بالاخره تموم شد... موقع رفتن به اتاقم ، مامانم ، با تمام نارحتیش، یه قرص بهم داد و گفت : بیا . باسه سر دردت....
به خدا قسم ، کل دنیا آوار شد روم... بی اختیار چشام سیاهی رفت....
کلید اسرار تعریف نمی کنم ... نمی گم که دوست با جنسیت مخالف نداشته باشید . میگم وقتی می گن بهشت زیر پاشه ، نگید با این غذاش؟؟؟ با سوپ به عنوان غذا اوردن؟ نگید با این همه غر غر؟
مراقبش باشید...