یبار ی سگ رف تو قصابی و یک کاغذ تو دهنش بود قصاب کنجکاو شد و بگه را باز کرد و خوانند در لا ب لای برگه پول بود و نوشته شده بود کمی گوشت گوساله مرد گوشت را درون یک پلاستیک ریخت و به سگ داد سگ رفت و قصاب یواشکی در پی او رفت سگ رفت و ب خانه رسید در زد کسی در را باز نکرد سگ رفت کنار پنجره و ایستاد مرد بیرون امد و به سگ ناسزا گفت قصاب ماجرا را تعریف کرد و مرد گفت او سگ خنگی هست کلید های خانه را با خودش نمیبرد