thkjcd lu;,s
ببخشید فانتزی معکوسِ
فصل اول
شب بود و سرد,تنهای تنها تو اقیانوس آرام بین زمین و هوا ول بودم رو برج دیده بانی
صدای خنده و حرفای یواشکی میومد رو عرشه رو نگاه کردم دیدم اََََََََََََ عباس و سلنا اینجا چی میگه؟
داشتن باهم بازی میکردن(نه از اونا بیشور داشتن دنبال بازی میکردن) یادم آورد روز دیرین گردش یک روز شیرین توی جنگلهای گیلان کودکی ....
همین جور ک تو افق های روشن فانتزی هام داشتم محو میشدم سرمو که بالا نیاوردم ی کوه یخی دیدم آَه[ ] سری اکبرو صدا زدم گفتم دستیو بکش اکبر گفت ها؟؟بوم با دماغه رفتیم تو یخ بقل کشتی پاره شد
عباس اومد زیر برج گفت کمک,منم ی نارگیل انداختم واسش (تنها کاری که از دستم بر میومد)خورد تو سر سلنا و سلنا پخش بر زمین شد
عباس گفت بــوق بـــــــــــــوق بــــوق ... و یقه سلنا رو گرفتو کشان کشان بردتش
فصل دو�
دور میز نشسته بودیم که صدای داریم قرغ میشیم رو شنیدم اکبرو بلند کردم گفتم زود باش بریم گاب صندوق و خالی کن فرار کنیم داشتیم از پله ها میرفتیم بالا که دیدیم عباس داره سلنا رو میکشه اکبر غیرتی شد گفت با زنم چه کاری کردی سلنا رو با کتش کادو پیچ کرد و رفت طرف عرشه من موندم و عباس بردمش طبقه 5- زیرزمین کشتی و دستاشو بستم به لوله آب و خندیدمو رفت�
فصل سو�
همه جا هیاهو بود مسافرا داشتن از سر و کول هم بالا میرفتن که زنده بمونن آب داشت وارد کشتی میشد من و اصغر و جواد داشتیم آهنگ میزدیم تا مردم تو آخرین لحظه های زندگیشون حالشو ببرن اصغر مبهوت ته صحنه بود جائی ک افق با اقیانوش یکی شده بود اقیانوسی که دیگه آرام نبود یهو کشتی ی تکونی خورد و اصغر با مغز از کشتی پرت شد بیرون ولی منو جواد استوار ب کارمون ادامه میدادی�
سلنا و اکبر و مادر زنش اومدن کنار قایقا سلنا گفت من نمیام اکبر گفت هان؟
سلنا تف کرد تو صورتش اکبر پرت شد تو قایق قایقم افتاد تو آب سلنا رفت دنبال عباس و ما میخوندیم گل اگه باشی مونگُلی پرنده باشی اسکُلی تو چشم وا مونده من ....
فصل چهار�
ساکتو سربزیر سر جام وایساده بودم کشتی داشت قرغ میشد ولی داشتم وظیفه آبرسانیمو انجام میدادم عباس هم که دستاش به من بسته شده بود داشت بالا پائین میپرید فکر کنم دستشوئی داشت
یوهو صدای سلنا اومد عباس صدا زد اون صدا زد عباس صدا زد اون صدا زد ... تا سلنا پیدامون کرد اومد تو و ( ) بعد عباس گفت برو آب بیار سلنا گفت هان ؟ عباس گفت آب داره میاد بالا برو کمک بیار سلنا گفت آهان
رفت بیرون عباس آروم شده بود شاید مشکلش حضم شده بود سلنا اومد کمک پیدا کرده بود ی تَــــــــــــــــبَـــــــــــــر
آب تا گردنم اومده بود بالا عباس چشاو بست سلنا با تبر کوبید تو سرم نصفم رفت ب خودم ک اومدم دیدم جفتشون رفتن
فصل پنج�
داشتم آهنگو میزدم که کشتی از وسط تا شد نصفش داشت میرفت تو آب ولی اون نصفی که من بودم توش مقاومت میکرد کِشتی کَج شد تَش رفت هوا من با دندون میله محافظو گرفته بودم آهنگمو ادامه میدادم که دیدم جواد لز خورد رفت کف آب بد یهو دیدم سلنا و عباس دارن سربالائی میدوئن بالا رفتن میله هارو گرفتن آدمائی که در جدال با جاذبه شکست خورده بودن پرت میشدن پائین دستو پا بود که میخورد تو سرم ولی آهنگو ادامه میداد�
سلنا و عباس پریدن تو آب و رفتن رو ی تیکه چوب کشتی داشت میرفت پائین و حباب میومد بالا سلنا داشت واسه عباس شعر میخوند
a a love you like love song ab'bas--a a love you like a love song ab'bas
من که به کشتی الحاق شده بودم باهاش رفتم پائین ولی بازم آهنگ رو قطع نکردم سلنا گفت عباس؟عباس مثل چوب شور شده بود آره یخ زده بود سلنا داشت گریه میکرد و با لقد خوابوند تو صورت عباس که سری قرغ شه و زجر نکشه من کف اقیانوس بودم که عباس آروم افتاد کنارم و من آهنگمو میزدم که ی تیکه کاغذ و یه گردنبند از جیبش افتاد بیرون گردنبنده آلماس بود قلب دریا که مهریه سلنا بود و عباس پیچونده بود اون تیکه کاغذم که
♠من دیگه حرفی ندارم ♠