دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  262491

تو دنیای نامزد من رنگ ها به سه دسته تقسیم میشن سیاه ، سفید ، صورتی ???? یعنی اگه  جسمی سیاه یا سفید نباشه قطعن صورتیه ... حالا تازگیا یکم از من چند تا رنگ یاد گرفته ولی فقط اسمشون رو می دونه ... اون روز یه پیرهن گرفته بود اومده با افتخار میگه خانوم ! یه پیرهن گرفتم آبی ِ کاربنیه ... منم گفتم اوووو پسندیدم چ پیشرفت چشمگیری داشتی مردِ قهرمان و شگفت انگیز من ????????... بعد ک پیرهن رو دیدم ، دیدم یاسیه ... آخه چطور میشه ب یاسی گفت آبی کاربنی ، لاقل میخوای کلاس بذاری بگو بنفش که بگنجه

  262489

سال ها پیش دلم میخواست، رییس یه گروه مافیایی می شدم تا همه کله گنده های شهر ازم حساب ببرن!


الان که بزرگ شدم فهمیدم اگر فقط برای کارمندی تو شهرداری تلاش میکردم، کارکردم بیشتر از او رییس مافیایی بود!

#کی می خوان دست از ظلم کردنشون بردارن آخه؟؟!

  262488

سلام دوستان

میخواهم یه چیزی بگم فقط دلتون نسوزه تروخدا چون اذیت میشم

یه هنذفری خریدم نه تنها گره نمیخوره

بلکه خودتم گرش بزنی باز میشه

دیگه مشکل هنذفری ندارم راحتم

برای اینکه دعاکنم گیرت بیادازاین هنذفری ها

بزن لایک قشنگرو:)

  262487

یکی از دوستان یه بزغاله داشت صداش یه جوری بود که انگار به جای مَع میگفت نَعععع :))
( این بنده خدا هم یه دختری رو میخواست رفته بود خواستگاری جواب رد داده بودن..)
یه بار بهش گفتم بزغاله ت چرا نع نع میکنه؟!
گفت:
تو روزگاری که آدماش تو چشت نیگا میکنن و بهت میگن نع! از بزغاله ش چه انتظاری داری!! :)))))


پ.ن: [ این یک داستان تخیلی است]

  262459

یه روز وسط کلاس مجازی یه لینک فیک سرکار گذاشتن با لوگوی سایت مستهجن فرستادم وسط کلاس مجازی حتی معلم لینکو زده بود
دیدم همه دارن فحش میدن بهم چون مستهجنی درکار نبود :)

  262309

یه بارم ‏رفتیم خواستگاری یه دختر پولدار
بابای دختره گفت احساس میکنم به خاطر مال ومنال منه که اومدین خاستگاری دخترم

گفتم حالاما یه کم فضای خونه رونگاه کردیم، دلیل نمیشه این تهمت رو بزنین.
گفت : به اون کار ندارم باباتون چرا دارن کف خونه رو متراژ میکنن ؟!
خیلی بهم برخورد داداشمو از گاوصندوق آوردم بیرون و رفتیم

  262283

‏یه بارم پسرخاله‌ ام هفت ساله بود که تنهایی اومد ایران، رفتیم فرودگاه تحویلش گرفتیم...
شب نیمه شعبان بود

بهش گفتیم ببین همه‌ی این خیابون ها رو برای اومدن تو چراغونی کردیم ها؛ جشن گرفتیم‌ و شربت میدیم
بچه از فرودگاه‌ مهرآباد تا خود خونه هی تشکر کرد اَزمون ، پراش ریخته بود

  262179

این قسمت:
( خاطرات یک بچه ی اوشکول $_$ )
یه روز مامانم میخواست بره بیرون، بعد به من گفت:
طاها؛ لطفن چند پیمانه برنج بردار و خیسشون کن.
حالا منم نمیدونستم، رفتم 15 تا پیمانه برنج برداشتم ( اونم برای چهار نفر #_# )
من اسکل فک میکردم باید کل قابلمه برنج باشه :))
حالا این هیچی. باید کتلت هم درست میکردم^_^
خداروشکر همه چی تا سر سفره ی ناهار خوب بود( البته تقریبا )
بعدش یهو به خودم اومدم و دیدم که دارم برنج و کتلت با چاشنی کتک میخورم !_!
حالا مشکلش چی بود؟
نه تنها برنج زیاد اومد( فک کنم به اندازه یه ماهمون میشد ^_^)
بلکه من احمق به جای گوشت چرخ کرده، از سویا استفاده کردم و همش مزه آرد نخودچی میداد &_&
الان بیگین من چیکار بوکولم؟
طاها سرآشپز ¤_¤

  262166

دیروز خفن ترین سوتی عُمرمو دادم
دیروز سرحال و سرخوش داشتم از دانشگاه برمیگشتم رسیدم دم در خونَمون دیدم مامانم با خانم امیری همسایمون دارن صحبت میکنن سلام علیک کردم رفتم تو خونه (پسر خانم امیری آقا محمد رسول خواستگار منه چند روز پیش اومدن اجازه گرفتن که بیان خواستگاری حالا این آقا محمدرسول خدمات کامپیوتری داره سیستم مام روشن نمیشد نگو بابام صبح رفته بهش گفته بی زحمت برو ی نگاه به سیستم بچه ها بنداز)رفتم تو شروع کردم به خوندن با اون صدا خوشگلم آخ داراخ داخ داخ عاشقشم من آخ آخ .. آها اها...همین روزا میخرم واسش یه دونه بنزِ می باخ ...همراه با حرکات موزون رفتم سر یخچال یه خیار برداشتم در حال خوردن میخوندم مجنون من اونه که واسم زندگی سازه اووووووو حالا از خودم صدا درمیووردم مثلا ریتمه آهنگه. برای دل تنگم بخدا شور نیازه (حرکت موزون) ناز نفسمممممممم همه عالمو آدم میدونن چقدر میخوامش دلم پیش تموم آدما بهش میناززززززززززه رسیدم در اتاق یعنی خــــــــاک تو سرم یه حرکت خفن کردم این آدمای حرفه ای هستن تِکنو میزنن از دست و پاشون موج میره از اون حرکتا انجام دادم در حین انجام کیفو پرت کردم تو اتاق دیدم اووووووووه محمدرسول داره ریز میخنده اول شوکه شدم خیار تو دهنمو قورت دادم گفتم سلام...
محمدرسول:اومد جواب سلام بده پُفففففففففففففففففففففففففففف زد زیر خنده پخش زمین شد غش کرده بود اَ خنده.
مُردم از خجالت سریع صحنه رو ترک کردم
فکر کنم محمدرسول الان با خودش میگه خوب شد قبل از ازدواج فهمیدم دختره دیوونه اس :)

  262109

یه بار خواهرم آب گذاشته بود بجوشه بعد تلفنش زنگ خورد و تلفن رو جواب داد آب هم جوشیده بود یه لحظه میخواست بگه آب جوشید جوش و سوخت رو قاطی کرد گفت آب جوخت...هیچی دیگه یارو پشت تلفن از خنده توی ساعت قایم شده هر پنج دقیقه کوکو میکنه ماهم که پخش زمین شدیم از خنده?

  261987

‏واسه رفیقم دنبال خونه بودیم، با کلی وام و قرض ۵۰ تومن برای پول پیش جور کرده بود.
تو یکی از این بنگاه‌ها دو نفر داشتن یه مغازه ۲ میلیاردی رو معامله می‌کردن، فروشنده به خریدار گفت بخاطر گل روی شما ۱۰۰ تومن تخفیف دادم.

رفیقم گفت ببین، اینا حتی گل روشون هم از کل دارایی من بیشتره.

  261919

یکی دیگه از خاطراتی که برای گرفتن گواهی نامه یادم اومد اینه که یه بار تو خیابون اصلی داشتیم میرفتیم سرهنگه گفت همین جا نگه دار.منم بحای اینکه بیام کنار، دقیقا همونجا وسط خیابون ماشینو نگه داشتم

یعنی سرهنگه شوکه شد. باتعجب گفت این چکاریه جرا وسط خیابون نگه داشتی

  261812

یبارم یکی زنگ زده بود از بابام ماشینشو قرض بگیره حالا مکالمه رو
+داداش ماشینتو یه روز میدی دستم باشه
-اره مشکلی نداره فقط خلاف ملاف که نمیخوای بکنی
+نه بابا خلاف کجا بود فقط. یه ۲۰ لیتر مشروب میخوام از بابلسر بیارم
-:/

  261664

اسم پروفایل تلگرامم اسم داداشمه بعد منو رفته بودن تو یه گروه چت عضو کرده بودن منم هر کی میومد پی وی شماره داداشمو می دادم بهشون (حالا داداشم کلاس ششمه) خلاصه این دخترا زنگ میزدن بهش اون بیچاره هم هنگ میکرد یه بار بابام که از این زنگ زدنا عصبانی شده بودن خودشون گوشی رو برداشتن حالا چی شنیدن بماند ولی بعدش با داداشم یه دعوای مفصل داشتن منم این طرف داشتم از خنده غش میکردم .
اگه تو هم مثل من انقدر با محبتی لایک کن

  261596

اون قدیما که با دختر خاله و پسرخاله و... بازی میکردم و بچه بودم یه قانون نانوشته برا گل یا پوچ وجود داشت که میگفت اون دستی که توش گله نبضش تند تر می تپه برا همین دست طرف رو می گرفتیم و نبضش رو چک میکردیم که ببینیم گل تو کدومه
اون اولا که به سن تکلیف رسیده بودم و احکام و اینا رو فهمیده بودم
یه بار دو باره خواستیم باهم بازی کنیم واز قضا گل تو دست من بود
حالا هی پسر داییم میگف باید دستتو بگیرم هی من میگفتم نه دیگه این قانون قبول نیس و... ( روم نمی شد بگم نامحرمی) هیچی دیگه نزدیک بود دعوا شه سر این موضوع منم که بی اعصاب... ولی خدا رو شکر دختر داییم اومد وسط قضیه ختم به خیر شد ...
الان چند سال از اون سالا گذشته و مکالمه الانمون از یه سلام خدافظ فرا تر نمیره و واقعن دلم برا اون روزا و اون بازیا که برا همچین چیزای مسخره ای تموم شد تنگ شده ....
افسوس و صد افسوس برا این میزان از تباهی من):

قبلی12345...1144بعدی