شعرطنز / خانه‌ی ما

۹ سال پیش · ۱۵۵۰۲ بازدید

 

کاریکاتور خانه

 

حکایت کنم قصه ای دلپسند
برای عزیزان که نیک اخترند
شنیدم که بهلول روزی نشست
سر راه مردم چو یک مستمند
کنارش نشست دختر کوچکش
که از مهر بابا شودبهره مند
بدیدند جمعی به ره آمده
یکی مرده بر دوش خود می کشند
بپرسید دختر در آن دم سوال
به من گو که او را کجا می برند
بگفتا به یک جای تاریک  و تنگ
امانی نباشد زنیش و گزند
به یک خانه ای جای گیرد کنون
نه نان باشد آنجا نه چای ونه قند
سراسیمه دختر بگفتا پدر
گمانم به خانه ی ما می برند



علی باقری

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.