#خاطرات خنده دار

H
Hsoori ۵ سال پیش
جوک

من همون ادمی هستم که کلاس ششم سر امتحان آخر گفتن فرم مدرسه رو بدید واسه سال بعد(تازه پول هم گرفته بودن-_-) منم از شدت خوشحالی دوتا خودکار و سه عدد دستمال دوتاش آلوده(همون .... خودمون^_^) به همراه کارت جلسه رو گزاشت، تو جیب و لباسو دادم و با یه لباس که زیر بقلش پاره بود برگشتم^_^
نامردا چقد بهم خندیدن^____^

M
Mmaa41148 ۵ سال پیش
جوک

ی بارم با عموم اینا رفتیم مشهد بعدش با پسر عموم قرار گذاشتیم یکم بابای من دو عمومو بترسونیم وقتی که شب شد من ی چادر سفید روم انداختم بعد یواشکی رفتم کنار عموی خودم در گوشش گفتم من عزراییل اومدم با خودم ببرم دیدیم اصلا نترسید رفتیم خوابیدیم وبی فردا صبح دیدیم ای دل غافل عموم کلیه هاش مشکل داره کلا خودشو خالی کرده

خ
خر کیف ۶ سال پیش
جوک

آقا ما یه دوستی داریم خیلی سوتی میده اونم از نوع خفنش.اسمش امیر رضاس.
ما اون روز توی ناهار خوری بودیم،این دوست ما هم بود.داشت راه می رفت،پاش به صندلی گیر کرد افتاد زمین.
آقا چشمتون روز بد نبینه؛این چنان لقدی به صندلی زد که پرت شد دو سه میز جلوتر افتاد زمین:0
ما رو میگی،اصن سالن غذا خوری رفت رو هوا D:
بیچاره معاونمون که این هنگ کرده بود چه کار کنه همین جور زل زده بود://

خ
خر کیف ۶ سال پیش
جوک

سلام دوستان خر کیف هستم و این اولین پستمه
آقا یه روز تو کلاس ادبیات داشتیم مشاعره می کردیم بعد نوبت من شد با حرف جی�
منم تو حال خودم بودم یهو رو کردم به استاد گفتم:
جان بی جمال جانان میل جهان ندارد
هر کس که این(اشاره ای به ...م)ندارد،حقا که آن(اشاره به استاد) ندارد
کلاس رفت رو هوا دیدم هرکی پاشید یه طرف
استادم خندش گرفته بود

E
Eeshghamm ۶ سال پیش
جوک

یادم میاد کلاس سوم که بودم منو بچه ها داشتیم تو حیاط تقلب مینوشتیم مدیرمون هم داشت ما رو نگاه میکرد خلاصه رفتیم تو کلاس مدیر اومد تو کلاسمون معلممون هم بود معلم گفت آقا روباهه خبر آورده داشتید تقلب مینوشتین
مدیر O_O بچه ها :))
مدیرمون گفت : اول اینکه تقلب کار اشتباهیه دوم اینکه آقا کلاغه خبر میاره نه آقا روباهه
معلم :(

y
yasi mom ۶ سال پیش
جوک

چند ماهی بود که نامزد کرده بودیم همسرم سرباز بود تو شهر دیگه .. یبار براش تیکه نون با خیار و گوجه گذاشتم تا با دوستاش بخورن .. دوستای همسرم که مجرد بودند و از ازدواج میترسیدند همسرم از من خیلی تعریف کرده بود که خانومم کم توقعه و مهربونه و... (اخه از قدیم گفتن هرکی بیفته ته فاضلاب دوست داره همه رو بکشه پایین پیش خودش خخخ) خلاصه به گفته همسرم داشتن خیار گوجه و نون رو میخوردن یکی از دوستاش گفته حالا که اینقدر از خانومت تعریف میکنی نمک نزاشته ؟ اونم با غرور گفته چراااااا نذاشته .وقتی نمک یکبار مصرف بسته بندی شده رو از نایلون باغرور تمام برداشته که بده به دوستاش ... با کمال ناباروری دیده بسته سماغه ... خخخخ
خلاصه اونجا سریع تصمیم گرفته از یاد رفتن نمک بهتر از برچسب خنگ بودنه زنشه .... خخخخخخ

د
جوک

صرفا دل نوشته!
من سال 92 عضو این سایت شدم! الان اتفاقی یادش افتادم بعد 7 سال :)) یه حس عجیبیه اون موقع دختر شنگول خوشحال الان دختر افسرده غمگین :)) روزگار غریبیست نازنین:)) بزرگ شدن اصلا اونجوری که تصور می کردم نبود از من 15 ساله تا من 22 سال خیلی فاصلست خیلی!

پ
پوریا o_O ۶ سال پیش
جوک

مادربزرگم هربار که می خواد حرفشو پیش ببره،خواب پدربزرگمو می بینه!
دیشب پدربزرگمو گرسنه با لباسهای پاره دیده و ازش پرسیده این چه سر و شکلیه مرد؟! من که برات هر هفته خیرات میدم! اونم گفته تو بورس سرمایه گذاری کردم و همه چیزمو از دست دادم!بگو بچه ها تو بورس سرمایه گذاری نکنن زن!

ج
جناب خان ۶ سال پیش
جوک

اون موقع که راهنمایی بودم یه معلم حرفه و فن داشتیم خدای اخلاق سگی بود....یعنی خود مدیرم ازش حساب میبرد ماها که بماند :/
کلا هیچکس خنده شو ندیده بود...
یه بار گفت انواع محصولات لبنی غیر رایج که از گاو تهیه میشه چیه؟
اقا بابابزرگ منم گاودار بود...
خوشحال و خندان درجا بلند شدم جواب بدم...
داشتم جمله ها رو تو ذهنم مرتب میکردم...
یهو گفتم آقا بابابزرگ ما تازگی ها گوساله به دنیا آورده...
یه لحظه دیدم کلاس ترکید
اقا احمدی سرخ شده بود بنده خدا....چشماش اشک بود فقط...
مدیر اومد کلاسو جمع کرد...
یادش بخیر :)))