r

rosha

@rosha-2 · ۱۲۸ امتیاز

★★★★★ ۴ از ۵ (۲۰۸ رأی)

ر
روشا:) ۶ سال پیش
پیام

به خودم که اومدم دیدم عاشقش شدم دیدم که چشمام کسی رو به جز اون نمیبینه کع مغزم به کسی غیر از اون نمیخواد که فکر کنه هر شب عکسشو نگا میکردم هر شب اونقد تواون چشمای دلبرش نگاه میکردم که شارژ گوشیم تموم میشد...
میدونستم قرار نیست به هم برسی�
:)
ولی لطفا بش بگین: عاشقت شدم..
فیل فورجوک^_^
مسخره هم داییتونه(متفاوت*-*)

ر
روشا:) ۶ سال پیش
جوک

رفته بودم کلاس زبان.. ما با همه معلما خیلی رفیقیم چون فاصله سنیمون نسبتا کمه(ارواح عمم *-* ) بعد رفتیم تویه اتاقی پیش یکی از معلما به اسم شقایق که از شانس ما یکی دیگع از معلما به اسم سبحانم بود(مثلا حواسش به کامپیوتر بود:/ ) اغا ما شروع کردیم حرف زدن یهو دوستم یچیزی گف من گفتم لا الا الله خاخرم بسیجی باش:/ موهاتو بکن تو...
اونم منو یه نگا کرد گف تو خودت موهات بیرونه که:| شقایق اومد طرفداری کنه گف مو نیس که.. این که گفتنش یکم طولانی شد یهود اون یکی دوستم گف: پشششمهههه پشممممم*-*
دقت داشته باشید پشم:| خود دوستم سوتیشو فهمید از خجالت سرخ شد
ماهم هنگ کرده بودیم
سبحان بدبختم شده بود رنگ گوجههه
هیچی دیگع منو دوستام دویدیم بیایم بیرون تا اومدیم بیرون سبحان ترکید o_O ینی قهقه میزدا
هیچی دیگع روشا (اسم واقعیم نیست البته) هستم یک پشم دار*-*

ر
روشا:) ۶ سال پیش
پیام

بهار من شاید خیلی ازت کوچیک تر باشم و حتی در حدی نباشم که بخوام نظری بد�
ولی به عنوان یه دختر بهت میگم ما دخترا خیلی قوی هستیم بیش از خیلی.. اگه قرار باشه با هر حرفی بشکنیم به هیچ جایی نمیرسیم مخصوصا تو این دوره که ملت عادت دارن به قضاوت کردن
اون نیرویی که مارو تا اینجا کشونده مطمعنا تا اخرش باهامونه اینکه به حرفاشون اهمیت ندیم و کاری رو کنیم که میخوایم و بهش برسیم.. ما یه بار بیشتر زندگی نمیکنیم پس سعی کنیم واسه خودمون زندگی کنیم ادما جورین که نمیشه توقع شونو کم کرد .. هیچ کسی نمیتونه مورد علاقه همه باشه تو همینجوری هستی که هستی با همین اهداف و خواسته ها با همین اخلاق خوبت با همین قوی بودنت و این ربطی به هیچ کسی نداره چون تو بهترینی و در اینده به بهترینا میرسی چیزی که خواستته و لیاقتشو داری:)

ر
روشا:) ۶ سال پیش
جوک

اسم خودم را بزرگ گذاشته ولی خودم را که نمیتوانم گول بزنم هنوز هم افکارم کودکانه است... دوست دارم بزرگ شوم اما گاهی درک دنیای ادم بزرگ ها انقدر سخت میشود که پشیمان میشوم و سعی میکنم همان افکار کودکانه خود را حفظ کنم درک دنیای سرتاسر خوبی کودکان برای ان ها سخت است همان طور که انها برای ما... دنیای بی شیله و پیله و پراز راستی که در ان همیشه خورشید مهربانی و معصومیتبخ های بدی و دروغ را ذوب میکند رنگین کمان اسمانشان همیشه هفت رنگ با قی میماند نه مثل دنیای سیاه و سفید و ظاهر بینانه ادم بزرگ ها! این دو زمانی چنین ازهم فاصله گرفتند که ادم ها وقتی عقلشان کمی رشد کردو بالغ شد فکر میکنند رفتار های درست قبلی اشتباه و رفتار های اشتباه خود را به عنوان درست میپذیرند...رفتار های کودکان شاید سادگی به همراه داشته باشد ولی سادگی جزوی از همان اخلاق است مانند رنگین کمان هفت رنگ!این روزها بزرگتر ها را درک نمیکنم چنان در خودبینی و چشمو همچشمی غرق شده اند که بهترین غریق نجات از پسشان بر نمیاید هر کسی با رفتار کودکانه بببینند او را مورد تمسخر قرار میدهند و این روزها ای کاش ادم بزرگ ها واقعا بزرگ بودند

ر
روشا:) ۶ سال پیش
جوک

اقا ینی سوتی دادم در حد غضنفر السلطنه...
با رفیقام رفته بودیم کنسرت بچه های مجتمع خودمون (همه اشنا از دم) بعد دیگع تموم که کردن همه داشتن میرفتن منو دوستم یلدا رفتیم پیش یکی از بچه ها سلام کنیم رفتیم رو سن این یارو (خشایار) وایساده بود کنار یکی از صندلیا که روبروش میکروفون بود اقا من از قدم اولی کع برداشتم شروع کردم سلام احوال پرسی : به به خشی جوون خسته نباشی عالی بودی داداچ بخدا چی بودن بقیه فقط خودت*-* بعد اونم هی میخندیدم یهو گف بقیه منظورت با پدرامه؟ )چون کلا با پدرام لجم( منم که دیگع رسیده بودم نزدیکش همینجوری نشستم رو صندلیه با حرص گفتم: اره بابا با خودشم ... اعتماد به لایه ازون:/ این رفیقاشم چه اقای صدا اقای صدایی راه انداختن مرتیکه مو حنایی با اون قیافه مسخرششششش :/
ینی چشتون روز بد نبینه ...
میکروفونه رو نمیدونم کدوم گوره خری روشن گذاشتع بود و این مسخره ی من همینجوری تو سالن اکو میشد و به طرز جالبی همع سکوت کرده بودن اقا یهو همه زدن زیر خنده خود پدرامم خندش گرفته بود
وبدین ترتیب بروم رفتتتتتت:(

ر
روشا:) ۶ سال پیش
جوک

رفته بودیم عروسی دی جی از همه زوجا دعوت کرد بیان وسط حالا منم مظلوم موندم دلم میخواد یکیو پیدا کنم برم برقصم اول رفتم سراغ دایی
که خیلی شیک و مجلسی گف نع:(
بعد رفتم سراغ بابام که قشنگ مامانم یه چش غره رفت و دست شوهرشو گرفتو رفتن وسط :/
بعد رفتم پیش پسر خاله های گرام
که یا کلا گفتن نه یا درگیر رقصیدن با دهه نودیای فامیل بودن)دیوار کو من سرمو بکوبم؟؟(
حالا بقیه هم کلا با زناشون وسط بودن :)
به این نتیجه رسیدم کلا نرقصم:|
چرا با ما اینکارو میکنی دی جی؟؟
به درجه ای که من رسیدم میگن سینگل پلاس پیشنهاد میکنم حتما امتحان کنید*-*

ر
روشا:) ۶ سال پیش
جوک

من یادم میاد کلا از بچگی بهم میگفتن پسر ضایع کن)گنگم بالاست اصن *-*( یبار حدودا هشت نه سالم بود با پسر عمه جان )اونموقع فک کنم بیستو سه اینا بود(رفته بودیم دور بزنیم منم که اونموقع خیلی بقول مامان سر زبون داشتم مهدی)پسر عمم( گف میخوام ببرمت پیش دوستام منم گفتم باشه اقا ما رفتیم پیش رفیقای این بعد اینم شروع کرد تعریف کردن از ما و خاطره های منو تعریف کردن یهو گف من عاشق ...)اسمم( و میخوام برم خواستگاریش وقتی بزرگ بشه:/ (به شوخی) بعد طی یک حرکت انتحاری بغلم کرد و گف : جوجه حالا بوسم کنن*-*
و من یهو گفتم شترققققققق :/ )زدم تو گوشش( بعدم گفتم : اولن جوجه خودتیییی. بعدم من با تو ازدواج نمیکنم من میخوام زنه ایلیا )ون یکی پسر عمم ( بشم :|
و بدین ترتیب اقا مهدی جلو رفیقاش ضایع شد و به افق پیوست:)
درس امروز: لطفا با دختر بچه ها عین ادم صحبت کنید اعصاب ندارن=]

ر
روشا:) ۶ سال پیش
جوک

رفته بودیم خونه خالم اینا
دهه نودیای فامیل داشتن بازی میکردن :|
امیرعلی:محمد سام برو به مامانم بگو من مرد�
محمد سام: زندایی امیر علی مرده واقعا مرده ها بعد داد میزنه:
امیر علی بش گفتم و امیر علی داد میزنه:محمد ساممم:/
برو یکم رب بیار انگار خونی شدم*-*
من میرم زیر پتو معلوم نباشم بگو روحشم دراومده ...
بعد به ما هشتادیا میگن گودزیلاo_O

ر
روشا:) ۶ سال پیش
جوک

چن روزی مامانم مسافرت بود بابام غذا درست میکرد بعد که برگشت بش گفتم: درسته که تو تویه بیشتر کارا بهتری اما بابا ته دیگاش از تو خوشمزه تر میشه!
مامانم برگشت یه نگاهی به بابا بعد به من بعد به دیوار انداخت و گفت: کاش بابات میدونست زندگی مثه ته دیگع باید پاش وایسه تا درست شه :) بعد من:مامان جملت خیلی سنگین بود بیگ لایک *-* مامان: بزن قدش بابات ضایع شد! بابا: :/ من: بابا ابو هوا افق چطوره؟؟ بابا: نازی این دخترتو بگیرا :| مامان: ایش دختره لوس نگا کن اصن میخواد بین منوتو رو خراب کنه^-^ من:o_O مامان:اصن از منو شوهرم فاصله بگیر) سپس با عشوه:اسمال اقا سیبیل طلا چشم عسلی... /: (
میدونم اینا همش بخاتر علاقه زیاده :)

ر
روشا:) ۶ سال پیش
جوک

مامانم داشت ناهار درس میکرد بعد اومد پیشم گف میخوام برم بیرون رو گاز سیب زمینی دارم چشت به سیب زمینیا باشع ^-^ منم رفتم پای گاز : چشم بهتونه ! لعنتیای خوشمزههه...
--------
مامان: میشه بپرسم چرا جای سیب زمینی ذغال تو ماهیتابس؟؟؟
من: باید میگفتی منظورت از چشت بهشون باشع فقط نگاه نیست :(
مامان: :/
سیب زمینیای ذغالی: o_O
من: [=
موش سر اشپز: :|

ر
روشا:) ۶ سال پیش
جوک

دخترایی که داداش ندارن میدونن چی میگم ما که داداش نداریم همیشه عقده اش باهامونه
ما کلا سه تا دختریم اولی پردیس دومی سارا ته تغاریم که منم*-*
منو مامانم داشتیم صحبت میکردیم بحث رف سر اینکه چرا من داداش ندارم؟ بعد مامان یهو گف : اصن ای کاش پردیس پسر میشد فرزند ارشد خانوادس:) من گفتم: نخیرممم سارا باید پسر میشد چون ویژگی هاشونو دارع کلا خیلی نمکدونه همش به همه تیکه میندازه از همه مهمتر رابطش با تو خوبه و مامانیه و پایه کلکلای منم هس*-*
مامانم گف اره بعد یهو نمیدونم چیشد گف: نه که فردا تعداد دوس دختراش از دستش در بره هی رنگ به رنگ دوس دختر عوض کنه؟ یهو بغض کرد که هی دخترا عاشقش شن اونم دلشونو بشکنه بعد نفرینش کنن؟؟ اصن من پسر نمیخوام! اصن سارا غلط کرده پسر شه و در همین لحظه سارا از کلاس زبان برمیگرده و مامان خیلی شیک و مجلسی در حالیکه به ارش کمانگیر گفته زکی مگس کش معروف فیروزه ایشو پرتاب میکنه سمت سارا : چطور دلت اومد با احساسات دخترا بازی کنی هان؟ اصن منکه میدونم تقصیر رفیقایه نابابه نه اصن بخاتر اینه که خوشتیپی هی دخترا میچسبن بهت اصن تو غلط کردی پسر شی :/
سارای بدبختم دهنش باز مونده بود)بعد از تیراندازی مامان دستش نابود شد^-^(
منکه ترکیدممممم�
مامانمو دیوونه کردیم. نه خداوکیلی مامانه من دارم؟؟؟ قراره تو مسابقه بهترین تیرانداز پشع کشی شرکتش بدم*-*
ملت دنبال نیمه گمشدشونن من دنبال داداشم:|

ر
روشا:) ۶ سال پیش
جوک

خب بحث سمپاد یه مدت داغ بود بزارین منم یه خاطره تعریف کنم از روزای اول مدرسه *-*
یه هفته مونده بود به مهر ولی ما یه چنتا کلاس داشتیمو هنو شروع نشده یه اردو درون مدرسه ای داشتیم بعد من بغیر از مهسا ) اطا( هیچکیو نمیشناختم:(
قرار شد مهسا ) اطا( گیتار بیاره با هم بترکونیم خلاصه که ما شروع کردیم گیتار زدنو اینا حالا اطا هم با ته چهره استاد قمیشی و صدای معین داره اهنگ میخونه همه توجه شون به ما جلب شده بعد من یهو جوگیر شدم جلد گیتاررو برداشتم مث اسکولا شروع کردم اهنگ خوندن*-* حالا من با یه قیافه ی جدی: یا منو ببر بخونتون یا بیا به خونه ی ما بلا خانوم چه نازه گوشاش خیلی درازه تو خر ترینی خر تر ترینی دسته خودت نیس اخ که به دل میبینی ... و دوتا از دخترا دهنشون باز مونده بود اومدن پیش ما بعد یکیشون گف تو دیگع کی هستی از بابای فاطمه هم خل تری خلاصه اینجوری بود که ما با فاطمه و فاطمه دوست شدیم خلاصه که پنج تایی شروع کردیم بحث کردن درباره سمپاد یه مد که رقیب ماعه مدرسه ی پسرونه ی کردیه بعد داداش فاطمه اونجاس ما هر چی میگفتیم فاطمه ربطش میداد به حامد داداشش بعد من یهو عصبی شدم خاستم بگم حامد بره تو سوراخ دماغم بابا یهو بلند گفتم حاااااممممددد سرمو اوردن بالا دیدم خانوم راستان ملقب به ننه بروسلی با یه مانتو صورتی وایساده و با تعجب نگامون میکنه منم دیدم وضعیت قهوه ایه متمایل به ابیه اومدم درستش کنم گفتم:حامد پهلانهههههه:/ بهله و یکساعت مثه اوسکلا دیش دیری دیرین میخوندیم خانم هم برگشت که بره یهو ما مثه کاملا هماهنگ : پیرهن صورتی دل منو بردی سکته دادی تو منو فاطی رو نخوردی نشون به اون نشون یادته مثه خل مارو تو یه نماز خونه نشوندی گفتی من میرم نمره تونو صفر میزارم صفر میزارم ....

ر
روشا:) ۶ سال پیش
پیام

یه بارم یه دختری بود خیلی کوچیک بود خیلی...
شاد بودو حاضر جواب... میگفتن چه خوبه همیشه میخنده...
دختر قصه ما درکش بیشتر از سنش بود خیلی چیزارو درک میکرد ولی همه بهش میگفتن کوچولو همه میگفتن بچه
یه روزی یکی شادیشو از بین برد از همون بچگیش استفاده کرد از سادگیش... شکوندنش از بین بردن دنیای رنگی شو... همونا که میگفتن چه خوبه شاده نابود کردن بچگیشو... شادیشو...
اونایی که میگفتن کوچیکه... نفهمیدن واقعا کوچیکه:) نفهمیدن نیاز دارع یکی پشتش باشه پیشش باشه به حرفاش گوش بده مسخرش کردن نفهمیدن هر حرفشون تو ذهن یه دختر کوچولو چقد میمیونه... دیدن که دیگع نمیخنده زیاد ... دیدن که دیگع شاد نیس تعجب کردن ولی سکوت کردن و رفتن کسی نپرسید چرا؟؟نپرسیدن چتهه؟؟؟ نگفتن ما هستیم! دختر شاد ما تنها بود خیلی... خودشو گم کرده بود توی دنیای ادم بزرگ ها گم شده بود وقتی میدید هم سن وسالاش درگیری ذهنیشون چیه بیشتر احساس ضعف میکرد تصمیمشو گرفته بود میخواست قوی شه از جاش بلند شد موهای کوتاهشو بافت لبخند زد و تنها ادامه داد اینبار اونقدر شاد حاضر جواب نبودکسی پیشش نبود... تنها بود اما جنگید...