یه بارم یه دختری بود خیلی کوچیک بود خیلی...
شاد بودو حاضر جواب... میگفتن چه خوبه همیشه میخنده...
دختر قصه ما درکش بیشتر از سنش بود خیلی چیزارو درک میکرد ولی همه بهش میگفتن کوچولو همه میگفتن بچه
یه روزی یکی شادیشو از بین برد از همون بچگیش استفاده کرد از سادگیش... شکوندنش از بین بردن دنیای رنگی شو... همونا که میگفتن چه خوبه شاده نابود کردن بچگیشو... شادیشو...
اونایی که میگفتن کوچیکه... نفهمیدن واقعا کوچیکه:) نفهمیدن نیاز دارع یکی پشتش باشه پیشش باشه به حرفاش گوش بده مسخرش کردن نفهمیدن هر حرفشون تو ذهن یه دختر کوچولو چقد میمیونه... دیدن که دیگع نمیخنده زیاد ... دیدن که دیگع شاد نیس تعجب کردن ولی سکوت کردن و رفتن کسی نپرسید چرا؟؟نپرسیدن چتهه؟؟؟ نگفتن ما هستیم! دختر شاد ما تنها بود خیلی... خودشو گم کرده بود توی دنیای ادم بزرگ ها گم شده بود وقتی میدید هم سن وسالاش درگیری ذهنیشون چیه بیشتر احساس ضعف میکرد تصمیمشو گرفته بود میخواست قوی شه از جاش بلند شد موهای کوتاهشو بافت لبخند زد و تنها ادامه داد اینبار اونقدر شاد حاضر جواب نبودکسی پیشش نبود... تنها بود اما جنگید...