چرا سایت اینقدر خلوته؟مدیرا و ادمینا کجان؟چرا مطالب تایید نمیشن؟
خیلی غم انگیزه که فورجوک اینجوری خالی و خلوت شده
پ.ن: عذر خواهی میکنم زین پس هرروز اپدیت میشه
@niooshamalekshahy · ۳۷ امتیاز
★★★☆☆ ۳ از ۵ (۱۵ رأی)
چرا سایت اینقدر خلوته؟مدیرا و ادمینا کجان؟چرا مطالب تایید نمیشن؟
خیلی غم انگیزه که فورجوک اینجوری خالی و خلوت شده
پ.ن: عذر خواهی میکنم زین پس هرروز اپدیت میشه
خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد
عشق با آزار خویشاوندی دیرینه دارد...
#قیصر_امین_پور
اولین اشتباهت تَرک کردنِ من بود
دومین اشتباهت این بود که به من این فرصت رو دادی تا بفهمم بدون تو هم میتونم زندگی کنم …!
تو همینجایی
دقیقا کنارِ من اما...
نمی توانم دستت را بگیرم...
دستانم از تو عبور میکنند...
هاله ام حول سایه ات پیچ میخورد
و چشمهایم از غرورِ بی انتهایت رد
میشود.
میدانی که مرا کشته ای؟????
همیشه یکی از آرزوها�
این بود که عاشقا
میتونستن عشق و تو چشای هم بخونن
دیگه نیازی به اعتراف و اینهمه مقدمه نبود
فقط نیگاش میکردی
اونم میگفت جااانَ�
و تمام...
Nioosha Malekshahi:
یه روز میرسه که دوباره همه و میبینیم
من توی پیاده رو قدم میزنم یه کوله پشتم که دارم از سرکاربرمیگردم هنوز ازدواج نکردم.
اون طرف خیابون یه ماشین پارک کرد از ماشین میای پایین دست یه دخترکوچولوی نازتومیگیری ازخیابون ردمیشین.
بادمیپیچه لای موهاش موهای حالت دارش چشماش درست مثل توهستن نگاهش ابروهاش بینیش اما لباش به تو نرفته
یه پیراهن گل گلی کوتاه تنشه پوست سفیدش درست به تو رفته بهت نگاه میکنم چقدرپیرشدی موهات سفیدشده
چقداخم میکنی؟؟؟
چقدبهت میادباباشدی!!
یادت هست عاشقت بودم ؟
یادت هست یکی تو رو اندازه ی جونش میخواست ؟
یادت هست؟
کم کم میای جلونزدیک میشین آب نبات چوبی دست دخترت درست جلوی پام میفته رو زمین شروع میکنه گریه بغلش میکنی حالامیشه دید پدر رو دخترچقدرمثل همین
ازتوجیبم اب نبات درمیارموبهش میدم ازنگاهت معلومه که منو نشناختی لبخندمیزنیومیگی متشکرم خانم
ازکنارم رد میشی اشک توچشمام حلقه میزنه تودلم میگم خوشبختیت آرزوم بود که دیدم .....
اما نیمه شبی من خواهم رفت
از دنیایی که مال من نیست
از زمینی که مرا بیهوده بدان بستهاند
و تو آنگاه خواهی دانست که جای چیزی در وجود تو خالیست …
احمد شاملو
کاش یه روز بیاد که یه دل سیر گریه کنی و کسی نپرسه:چته؟!
همهی ما فقط ؛
دو نوع شب در زندگی مان داریم !
شبی که ؛
میخواهیم زودتر صبح شود ...!
و شبی که هیچگاه ؛
دوست نداریم به صبح برسد ...!
و مرز بین اینها ،
تنها یک " او " ست ...!
که بستگی دارد مانده باشد یا رفته باشد !❤
می دانی دخترانه ترین تعبیرم از تو چه بود؟
مثل ناخن ترک خورده ام می ماندی …
دلم نمیخواست کوتاهت کنم. حیفم می آمد
طول کشید تا انقدر شده بودی
خیلی دوستت داشت�
بودنت به من اعتماد به نفس میداد
ولی آخر بی اجازه ی من … گیر کردی به جایی
و اشکم را در آوردی …
تمام تنم تیر کشید
دیشب ریشه ات را از ته زدم … برای همیشه
سیامند:اصلا به نظر من قانون رو گذاشتن واسه شکستن.
#رمان_پرنیان#شب
هیچ وقت بابت عشق هایی که نثار دیگران کرده اید و بعدها به این نتیجه رسیده اید ذره ای برای عشق شما ارزش قائل نبوده اند، افسوس نخورید...
شما آن چیزی را که باید به زندگی ببخشید، بخشید؛ و چه چیزی زیباتر از عشق ...
هر رنج دوست داشتن صیقلی ست بر روح ...
و با هر تمرین دوست داشتن،
روح تو زلال تر می شود... .
یه جایی از زندگیت،
یه نفر میاد که نمیگی ای کاش اولین نفرِ زندگیم همین بود!
میدونی چرا؟
چون اگه بقیه نبودن امروز خیلی ساده از کنارِ خیلی از خوبیای این آدم رد میشدی...
و
خیلی از خوبیا و مهربونیاش به چشمت نمیومدن...
اینو مطمئن باش که همه ی آدمای قبلی،اومدن توی زندگیت تا امروز کوچیک ترین و ریزترین خوبیای "آدمِ اصلی"ِ زندگیتو با تمامِ وجودت حس کنی...
پس هیچ وقت خودتو بخاطر آدمایی که اومدن و نموندن سرزنش نکن،
درواقع این حسِ خوشبختی رو مدیونِ همون آدمایی!☺️
اینکه موقع رفتن سد راهت نشد�
اینکه چیزی برای رفتنت نگفتم
تنها دلیل آن دوست داشتنت بود
خوشبختی ات !
کسی که نمیخواهد بماند را نمیتوان به زور وادار به ماندن کرد
گفته بودم که اگر روزی بین من و دیگری مجبور به انتخاب شدی
من را انتخاب نکن ...
اگر به اندازه ی کافی برایت مهم بودم
اگر مثل من عاشق بودی
هیچ وقت بین رفتن و ماندن گیر نمیکردی ...
به سرم زد يك شب ناشناس امتحانش كن�
بازىِ خطرناكى بود اما به ريسكش ميارزيد
+سلا�
-سلام...شما؟
+غريبه
خدا خدا ميكردم كه ديگر پيامى نگير�
آخر قرارمان اين بود كه ناشناسى واردِ حريممان نشود
-ميشه خودتونو معرفى كنيد؟
نوشتمو نوشت
ساعتها برايم گفت
از تنهايى اش
از گذشته اش كه پاك بود از آدمها
ناليد از عشقهاى امروزى
گفت منتظر است يك دانه نابَش سرِ راهش قرار گيرد...
با شماره ى خودم پيغام دادم جواب نداد
براىِ غريبه اما،
حاضر بود جانَش را بدهد
عجيب بود كه ديگر خبرى از شلوغىِ كارَش نبود
عجيب بود كه ديگر دستش هم بند نبود
عجيب بود،همه چيز عجيب بود
بعد از ماه ها،
مرا با غريبه اى عوض كرد كه خودم بود�
گاهى در زندگى غريبه شويد
آدمها گاهى غريبه ها را به عشقشان ترجيح ميدهند!
نشسته بودم کنار پنجره و داشتم محوطه دانشکده رو نگاه میکردم، درِ کلاس باز شد و اومد نشست رو به روم، یه لحظه جا خوردم، موهاشو کوتاه کرده بود، انقدر کوتاه که اگه دست میبردی لای موهاش از بین انگشت های دستت هیچ تارِ مویی بیرون نمیزد.
قبل از اینکه حرفی بزنم خندید گفت چیه؟ توام مثه بقیه میخوای بگی موی بلند خیلی بیشتر بهت میومد؟ میخوای بگی اونجوری خیلی جذاب تر بودی؟
هیچی نگفتم و فقط نگاهش کردم،
ادامه داد از صبح که اومدم دانشگاه هر کدوم از بچه ها که منو میبینن همینو بهم میگن
گفتم خب راست میگن دیگه موی بلند خیلی بیشتر بهت میومد،
یکم اومد نزدیک تر زل زد تو چشما�
گفت یه سوال دار�
سرمو تکون دادم که سوالت چیه؟
گفت چرا قبل از اینکه کوتاه کنم یبار بهم نگفتی موهات قشنگه؟ چرا حتی یبار به زبون نیاوردی که فلانی موی بلند بهت میاد؟
راست میگفت، تا حالا بهش نگفته بودم، پا شد و از کلاس رفت بیرون،
فردای اونروز ندیدمش توی دانشگاه، بچه ها گفتن دیروز کارای انصرافش انجام شد و رفت واسه همیشه.
یکم ناراحت شدم اما بعد یادم رفت، یه هفته از رفتنش گذشت،
من کلاسهای روز دوشنبه رو بخاطر اینکه تا ظهر سرکار بودم دیر میرسیدم دانشگاه، اون دوشنبه وقتی رفتم سر کلاس دیگه اون صندلیِ ردیفِ آخر کنارِ پنجره برام خالی نبود!
وقتی با بچه ها نشسته بودیم به حرف زدن، دیگه کسی نبود با یه لیوان نسکافه بیاد کنارم بشینه و وقتی داشتم الکی مخالفت میکردم و حرفای غیر منطقی میزدم با حرفام موافق باشه،
دیگه کسی نبود یک ساعت توی سلف منتظر بشینه و از کلاسش بزنه که تنها ناهار نخورم،
دیگه هیچ خبری از این اهمیت دادن ها نبود، اما من اینارو وقتی فهمیدم که رفته بود، واسه همیشه رفته بود، انقدر ندیدمش که رفت!
میدونی ما بعضی وقتا اون کسی که باید ببینیم رو نمیبینیم، حسش نمیکنیم، انقدر بهش اهمیت نمیدیم که سرد میشه، ذوقش کور میشه!
مگه آدم چقدر تحمل داره؟
وقتی یه نفر بهت اهمیت میده نیاز داره که گاهی به روش بیاری، بهش بفهمونی فلانی حواسم هستا،
حتی بعضی وقتا آدم جلوی آینه که می ایسته، خودش رو از چشم اون کسی میبینه که بخاطر اون توی ظاهرش تغییر ایجاد کرده، نیاز داره یه جور دیگه نگاهش کنی، یه کلمه بگی فلانی امروز فرق کردی، آدم نیاز داره، میفهمی؟ این نیاز اگه برطرف نشه برای همیشه میره، اول رفتنش رو باور نمیکنی، چون انقدر حضور داشته، انقدر پررنگ بوده که هیچ وقت فکر نمیکردی بذاره بره!
اما ببین....آدمای اینجوری وقتی رفتن، وقتی نبودن جای خالی شون بدجوری حس میشه، با توام...حواست هست؟
طبقِ روالِ هر شب
كمى فكر و خيال كرد�
كمى تحليل كردم آنچه بينمان گذشت را
پيغامها را
ديوانه بازيها را
خدايا من كه ديگر دستم به او نميرسد
خودَت نگهدارَش باش
ساعت را به وقتِ روزمرگىِ هميشگى كوك كردم و
چشمانم را روى هم گذاشت�
سقفِ اتاقم روشن شد
دلشوره اى عجيب،
تمامِ وجودم را در برگرفت
گوشى را برداشت�
قلبى بود كه پايينش نوشته شده بود؛
سلام...بيدارى...؟
و اين تنها سوالِ زندگى ام بود كه جوابش را نميدانست�
بيدار بودم اما گويى در خواب ميديد�
من...؟
بعدِ اين همه مدت...؟!
به اين فكر كردم كه ميشد اين پيغام را دوازده ظهر ببين�
ميشد صبحِ اولِ وقت يا حتي
عصرِ يك زمستانِ دلگير!
آنجا كه دلتنگي ام كمتر بود
من هم دلتنگش بود�
هزار برابرِ او
اما خودم را بيشتر دوست داشت�
عزتِ نفسم را
جوابش را دادم اما در دلم؛
عزيزِ جان�
كاش زودتر دلَت برايم تنگ ميشد...
اگر میخواهی از حال من بدانی
سخت نیست
تصور کسی را که
هرروز
چند بار
و هربار
چند ساعت
روبروی پنجره می ایستد
و کسی که نیست را به خاطر می آورد
کسی که نیست
کسی که هست را از پای در می آورد ...
همیشه اولین کوپه
از آنِ زنی ست
که از اندوهِ چشمان مردی خسته میگریزد
همیشه آخرین ایستگاه
از آنِ مردی ست
که روزگارش بی حضور موهای سیاهِ زن
قطاری را میماند
که عشق را
در اولین کوپه اش
با خود میبرد...
جنبه داشته باشید،
وقتی طرف مقابلتان اعتراف می کند دوستتان دارد!
لطفاوقتی خیالتان راحت شد
از بابتِ وابسته شدنش،
هنوز هم خدا را بنده باشید ...
یادتان باشد!!!
ممکن است فقط همین یک بار،
کسی تا این اندازه شما را بخواهد...!
بعضی اتفاقات را با خیالِ همیشگی بودنشان بی خیال می شویم، ولی دیگر نمی افتند...
حواستان باشد!!