Nioosha Malekshahi:
یه روز میرسه که دوباره همه و میبینیم
من توی پیاده رو قدم میزنم یه کوله پشتم که دارم از سرکاربرمیگردم هنوز ازدواج نکردم.
اون طرف خیابون یه ماشین پارک کرد از ماشین میای پایین دست یه دخترکوچولوی نازتومیگیری ازخیابون ردمیشین.
بادمیپیچه لای موهاش موهای حالت دارش چشماش درست مثل توهستن نگاهش ابروهاش بینیش اما لباش به تو نرفته
یه پیراهن گل گلی کوتاه تنشه پوست سفیدش درست به تو رفته بهت نگاه میکنم چقدرپیرشدی موهات سفیدشده
چقداخم میکنی؟؟؟
چقدبهت میادباباشدی!!
یادت هست عاشقت بودم ؟
یادت هست یکی تو رو اندازه ی جونش میخواست ؟
یادت هست؟
کم کم میای جلونزدیک میشین آب نبات چوبی دست دخترت درست جلوی پام میفته رو زمین شروع میکنه گریه بغلش میکنی حالامیشه دید پدر رو دخترچقدرمثل همین
ازتوجیبم اب نبات درمیارموبهش میدم ازنگاهت معلومه که منو نشناختی لبخندمیزنیومیگی متشکرم خانم
ازکنارم رد میشی اشک توچشمام حلقه میزنه تودلم میگم خوشبختیت آرزوم بود که دیدم .....