طبقِ روالِ هر شب
كمى فكر و خيال كرد�
كمى تحليل كردم آنچه بينمان گذشت را
پيغامها را
ديوانه بازيها را
خدايا من كه ديگر دستم به او نميرسد
خودَت نگهدارَش باش
ساعت را به وقتِ روزمرگىِ هميشگى كوك كردم و
چشمانم را روى هم گذاشت�
سقفِ اتاقم روشن شد
دلشوره اى عجيب،
تمامِ وجودم را در برگرفت
گوشى را برداشت�
قلبى بود كه پايينش نوشته شده بود؛
سلام...بيدارى...؟
و اين تنها سوالِ زندگى ام بود كه جوابش را نميدانست�
بيدار بودم اما گويى در خواب ميديد�
من...؟
بعدِ اين همه مدت...؟!
به اين فكر كردم كه ميشد اين پيغام را دوازده ظهر ببين�
ميشد صبحِ اولِ وقت يا حتي
عصرِ يك زمستانِ دلگير!
آنجا كه دلتنگي ام كمتر بود
من هم دلتنگش بود�
هزار برابرِ او
اما خودم را بيشتر دوست داشت�
عزتِ نفسم را
جوابش را دادم اما در دلم؛
عزيزِ جان�
كاش زودتر دلَت برايم تنگ ميشد...