ن

نیوشا

@niooshamalekshahy · ۳۷ امتیاز

★★★☆☆ ۳ از ۵ (۱۵ رأی)

n
nioosha_mk ۸ سال پیش
پیام

‍ هفت یا هشت سالم بودم، برای خرید میوه و سبزی به مغازه محل باسفارش مادرم رفتم. اون موقع مثل حالا نبود که بچه رو تا دانشگاه هم همراهی کنن! پنج تومن پول داخل یه زنبیل پلاستیکی قرمز رنگ که تقریباً هم قد خودم بود با یه تکه کاغذ از لیست سفارش... میوه و سبزی رو خریدم کل مبلغ شد سی و پنج زار. دور از چشم مادرم مابقی پول رو دادم یه کیک پنج زاری و یه نوشابه زرد کانادادرای از بقالی جنب میوه فروشی خریدم و روبروی میوه فروشی روی جدول نشستم و جای شما خالی نوش جان کردم. خونه که برگشتم مادر گفت: مابقی پولو چکار کردی؟ راستش ترسیدم بگم چکار کردم، گفتم بقیه پولی نبود... مادر چیزی نگفت و زیر لب غرولندی کرد منم متوجه اعتراض او نشدم. داشتم از کاری که کرده بودم و کسی متوجه نشده بود احساس غرور می‌کردم اما اضطراب نهفته ای آزارم می‌ داد. پس فردا به اتفاق مادر به سبزی فروشی رفتم اضطرابم بیشتر شده بود. که یهو مادر پرسید آقای صبوری میوه و سبزی گران شده؟ گفت نه همشیره. گفت پس بقیه پول رو چرا به بچه پس ندادی؟ آقای صبوری که ظاهراً فیلم خوردن کیک و نوشابه ازجلو چشمش مرور میشد با لبخندی زیبا روبه من کرد گفت: آبجی فراموش کردم ولی چشم طلبتون باشه. دنیا رو سرم چرخ می‌خورد اگه حاجی لب باز میکرد و واقعیت رو می گفت به خاطر دو گناه مجازات می شدم، یکی دروغ به مادرم یکی هم تهمت به حاج صبوری! مادر بیرون مغازه رفت. اما من داخل بودم. حاجی روبه من کرد و گفت: این دفعه مهمان من! ولی نمی دونم اگه تکرار بشه کسی مهمونت میکنه یا نه!؟! بخدا هنوزم بعد ۶۱ سال لبخندش و پندش یادم هست! بارها باخودم می گم این آدما کجان و چرا نیستن؟ چرا تعدادشون کم شده آدمهایی از جنس بلور که نه كتاب های روان‌شناسی خوندن و نه مال زیادی داشتن که ببخشند؟ ولی تهمت رو به جان خریدن تا دلی پریشون نشه...! یادشون بخیر.
#پرویز_پرستویی

n
nioosha_mk ۸ سال پیش
پیام

#مثلا_طنز
مهر ماه نزدیک است و بازار ثبت نام دانشگاه داغ!! نه نه عذر میخواه�
بازار بوتیک و لوازم آرایش و باشگاه بدنسازی و سولاریوم و کاشتِ ناخن و ....
داغ که چه عرض کنم....ترکیده است!
یعنی تمام عقده هایِ دبیرستان و آن یکسالی که برای کنکور از خانه تکان نخورده و رنگ دختر/پسر ندیده را قرار است در همان ترمِ یک رفع و رجوع کند.
در تصوراتش دانشگاه را با مدلینگ پارتی اشتباه گرفته است و به هر قیمت باید خودش را توی چشم ببرد.
این تویِ چشم بودن آخ که تماشا دارد....
دیده شده طرف برای اینکه نگاه دختری را به سمت خودش جذب کند در سوز و سرما تی شرت تنگی پوشیده با کالج و پاچه هایی تا سر زانو تا زده و خیلی خفن طوری تکیه داده به دویست شیشِ خسته ی سفیدِ رفیقش و در حالی که بازو گرفته بوده سیگار پک میزده و با آهنگی از پیت بول نیمچه لبخندی داشته و هِد هم میزده...
خب میدانم چقدر زیرِ وزنه عرق ریخته ای و داری اشتباه میزنی داداچ شنیده ای که آن بازوها مثل تخمِ کفتر بزند بیرون اما برادر من سرد است خب...سرد است...قسم نخوردی که تی شرت بپوشی!
حالا فاجعه آنجاست که آن دختر خانوم هم با دیدن این تصویر مخش زده میشود!
بعضی ها هم که قربانشان بروم ملو هستند....اصلا می آیند دانشگاه که عاشق شوند...کلا دست به عاشقی شان ملس است...خودشان را آماده کرده اند که نگاهی دلشان را بِبَرَد...این دسته در مسیر آهنگ های ملو گوش میکنند که بدنشان آماده ء ریزترین نگاه عاشقانه هم باشد...
من یک دوستی داشتم بنده ی خدا چند آهنگ را با هم گوش کرده بود و مقداری قاطی کرد و هنگامی که وارد کلاس شد چشمانش همانجا روی دختری قفل کرد و در همین تیک زدن ها ، استاد پرسید اسمتون؟؟
و همانطور که در چشمان دخترک قفل بود جواب داد امید هستم...
استاد پرسید امیدِ؟
جواب داد امیدِ جهان...
بنده خدا یک ترم تعلیق شد و وقتی برگشت آن دختر هفت هشتایی دوست پسر عوض کرده بود و نگاهش دیگر بوی عشق نمیداد و خِبره شده بود.
البته که این ها فقط یک درصد از صد درصد هستند و بقیه برای تحصیل می آیند تا با مدارک بالا بروند مسافرکشی کنند.
بیچاره پدر مادر و پول و زحماتشان.
فقط عزیز دل انگیز اگر قبول نشده ای زیاد خودت را عذاب نده که چیزی از دست نداده ای شما هم که قبول شده ای زیاد رویا پردازی نکن که چیزی بدست نمی آوری...!
کلا چیزها بین یک سری چیز تقسیم شده و میشود و ما فقط چیز هستیم این وسط...چی بود؟ چیز دیگه....بگو...چیز!!
.
#علی_سلطانی
#مهفاگرام

n
nioosha_mk ۸ سال پیش
پیام

کلاس دوم دبستان شیفت بعد از ظهر بودم.باران تندی میبارید. آن روز صبح یک چتر هفت رنگ خریده بودم. وقتی به مدرسه رفتم دلم میخواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم. اما......زنگ خورد . هر عقل سالمی تشخیص میداد که کلاس درس واجب تر از بازی زیر باران است. یادم نیست آن روز آموزگارم چه درسی به من آموخت، اما دلم هنوز زیر همان باران توی حیاط مدرسه مانده است.
بعد از آن روز شاید هزاران بار باران باریده باشد و من صد بار دیگر چتر رنگی خریده باشم، اما ... آن حال خوب هشت سالگی هرگز تکرار نخواهد شد... این اولین بدهکاری من به دلم بود که در خاطرم مانده...
اما حالا بعضی شبها فکر میکنم اگر قرار بر این شود که من آمدن صبح فردا را نبینم ، چقدر پشیمان میشوم از انجام ندادن کارهایی که به بهانه ی منطق حماقت نامیدمشان...! حالا میدانم هر حال خوبی سن مخصوص به خودش را دارد...
آدمهاد همه میپندارند که زنده اند:
برای آنها تنها نشانه ی حیات، بخار گرم نفسهایشان است ! کسی از کسی نمیپرسد: آها ی فلانی
از خانه ی دلت چه خبر؟
گرم است؟ چراغش نور دارد هنوز؟ ...
...تک تک لحظه ها را زندگی کنید آنطور که اگر فردایی نبود راضی باشید....

n
nioosha_mk ۸ سال پیش
پیام

سالها بعد...
شب #تولدت...
وقتی شیشه ی عینکم را هاااا میکن�
زیر چشمی حواسم هست
بی هوا شمع ها را فوت نکنی...
لب هایت که غنچه شد
صدا میزن�
آااااای قلبم!
میترسی تو!
می رسی بالای سرم،
میخندم ومیگویم:
آخ از این لبها...
با عصبانیت میگویی
دیوانه...
و نمیدانی این دیوانه مرا تا تولد بعدی ات زنده نگه میدارد!
سال ها بعد...
سال ها بعد را با تو دوست دار�
حتی در خیال!
#حامد_نیازی
#مهفاگرام

n
nioosha_mk ۸ سال پیش
پیام

.
چند هفته ای هیچکس ازش خبر نداشت، ناگهان ناپدید شده بود. خودت رو بذار جای من، یه روز از خواب بلند شی و بفهمی بچه ات غیب شده. می دونی من و اون هیچ وقت با هم مشکل نداشتیم. فکر می کردیم شبونه گذاشته رفته، حتی با خودمون گفتیم شاید مرده.
اما بالاخره با یه شماره ناشناس به خونه زنگ زد، صداش عجیب و غریب شده بود. می گفت توسط بیگانه ها و موجودات پیشرفته دزدیده شده و دارن آزمایش های سری روش انجام میدن. آخه کی باورش می شه؟ اصلا مگه اون ها وجود دارن؟ فکر می کردیم شوخیش گرفته.
تا اینکه یک روز در اتاقش رو باز کردیم و دیدیم روی تختش خوابیده. در حالی که هیچکس ندیده بود که وارد خونه بشه! از خواب بیدارش کردیم و باهاش درباره گم شدنش و اون تماس تلفنی عجیب و غریب حرف زدیم اما اون هیچی یادش نمی اومد و مدام تکرار می کرد "نمی دونم از چی صحبت می کنید، من دیشب خوابیدم و الان بیدار شدم."
باور نکردنی بود، هیچ چیز از چند هفته ای که ناپدید شده بود به یاد نمی آورد. انگار تمام اون مدت از حافظه اش پاک شده بود!
بعد از اون اتفاق هر موقع از خواب بیدار می شد یکراست سراغ تقویم می رفت تا بفهمه چه مدت خوابیده... می ترسید، می ترسید از فراموشی، می ترسید از اینکه دوباره قسمتی از زندگیش رو به یاد نیاره. همش به یاد داستانی می افتاد که وقتی بچه بود واسش تعریف می کردم. وقتی بچه بود بهش گفته بودم که فرو رفتگی بالای لب ها به این خاطره که وقتی به دنیا می آییم یه فرشته انگشتش رو بالای لبمون می ذاره و بهمون میگه هیس! و اون موقع همه چیزهایی رو که دیدیم فراموش کنیم...منظورم رو می فهمی؟
وحشتناک نیست؟ فکر کن یه روز علم به جایی برسه که بتونیم به راحتی قسمتی از حافظه مون رو پاک کنیم، چه جهنمی درست میشه. آدم هایی رو تصور کن که حاضرن واسه فراموش کردن خاطرات بدشون هزینه های گزافی بپردازن. خاطرات بدی که شاید دردناک باشن. اما آموزگارهای بزرگی هستن، درس های بزرگی بهمون میدن. و وقتی پاک می شن، دیگه تجربه معنا نداره و اشتباهات گذشته پیاپی تکرار می شه. دوستی داشتم که می گفت همیشه خاطرات بد رو بیشتر از خاطرات خوب دوست داشته باش.
آنتارکتیکا، هشتاد و نه درجه جنوبی
#روزبه_معین
#مهفاگرام

n
nioosha_mk ۸ سال پیش
پیام

در محل حرف افتاده بود كه دايی عاشق شده است!
سنم كم بود نميفهميدم چه ميگويند!
از مادرم پرسيدم با كلی اخم و تخم گفت هيچی نيست!
دايی ات زده به سرش!
ديوانه شده!
با خودم فكر كردم ای بابا بيچاره دايی ام ديوانه شد...
كمی كه گذشت فهميدم دخترِ خان هم ديوانه شده!
درست مثل دايی ام! همزمان باهم ديوانه شده بودند.
دايی ام دير به خانه می آمد.
هروقت هم می آمد حسابی بهم ريخته بود!
دلم برای مادر بزرگم ميسوخت، تک پسرش ديوانه شده بود.
چندماه بعد فهميديم برای دختر خان خواستگار آمده؛
تعجب كردم!
اخر مگر ديوانه ها هم ازدواج ميكند...؟
شب كه دايی ام به خانه آمد
از دهانم پريد و گفتم...
بايد ميبوديد و ميديدید خودش را به در و ديوار ميزد!
درست مثل همان كبوتری كه با پسر اصغر نانوا در حياط با تيركمان چوبی اش زديم و كبوتر طفلكی وقتی به زمين افتاد هنوز جان داشت ولی از حركاتش معلوم بود درد دارد!
دايی ام انگار كه درد داشت هی به خودش ميپيچيد...
با خودم گفتم ای وای ديوانه شدن هم مكافاتی دارد!
بايد مواظب باشم ديوانه نشوم...
خيلی طول كشيد تا بفهمم دايی ام از اين ناراحت بود كه ميخواستند دختر ديوانه خان را شوهر بدهند!
با خود گفتم خب حق با دايی ام هست ميخواهند مردک را بدبخت كنند كه چه؟!
شب عروسی دختر خان كه رسيد
مادرم و مادربزرگم و پدرم دايی را در اتاقش زندانی كردند؛
تا نيايد و عروسی دختر ديوانه را خراب كند...
دايی ام مدام خودش را به در ميكوبيد و فحش ميداد
به عروسی رفتي�
دخترک ديوانه بود! 
برعكس همه عروسها كه ميخنديدند، اين ديوانه گريه ميكرد و تمام زحمات شمسی آرايشگر را به باد داده بود!
مادرم هم ناراحت بود... فکر كنم همه دلشان برای پسرک ميسوخت! آخر از رفتارش معلوم بود ديوانه نيست و سالم است!
شب كه به خانه برگشتيم مادرم با اضطراب كليد انداخت و در اتاق دايی را باز كرد...
دايی كف اتاق خوابش برده بود! مادرم هراسان بالای سرش رفت...
دايی رنگ صورتش شده بود گچ ديوار!
مادرم جيغ ميزد و به سر و صورتش ميكوبيد.
همسايه ها آمدند!
قلب دايی ام ايستاده بود...
آن روز بود كه فهميدم ديوانه ها قلب ضعيفی دارند!
ديوانه های عاشق قلب ضعيفی دارند...
 #نورا_مرغوب
#مهفاگرام