بی دفاع ترینم، مقابل لبخند ناگهانی اش ....
دیکتاتور من، لبخند نازی دارد ....
@hamideh-k1010 · ۱۰۷ امتیاز
★★★★☆ ۳ از ۵ (۱۴ رأی)
بی دفاع ترینم، مقابل لبخند ناگهانی اش ....
دیکتاتور من، لبخند نازی دارد ....
با حوادثی که امسال اتفاق افتاد، احسان علیخانی تا ده سال دیگه واسه ماه عسل سوژه داره ....
تو بیمارستان داشتن پانسمان داداشمو عوض میکردن دکتر به من گفت:برو یه گاز از پرستار بگیر بیا...
هیچی دیگه الان دارن پرستارو پانسمان میکنن
لامصب خیلی حال داد
پسر خالم زنگ زده بهم میگه: حمیده شنیدم مریض شدی الان بهتری؟
من: الان از بیمارستان اومدم تازه چندتاهم سرم و آمپول زدم...
پسرخالم: نه بابا من که باورم نمیشه!
من: حالا وقتی جاشو نشونت دادم باورت میشه آمپول زدم ...
یدفه دیدم پشت تلفن داره از خنده هلی کوپتری میزنه. تازه فهمیدم چی گفتم از خجالتم هول شدم گوشی رو قطع کردم الانم روم نمیشه نگاش کنم...
دیشب تو دستشویی های شهربازی یه ملکه دیدم بچشو سرپا کرده بود...
دوازده سال مدرسه رفتیم، آخرشم نفهمیدیم هدف از تشکیل شورای دانش آموزی دقیقأ چی بود...
پسرهمسایمون 5سالشه اسمشم امیرعلی، بامامانش اومده بود خونه ما یدفه شروع کرد به حرف زدن
امیرعلی : حمیده با من ازدواج میکنی
من : وااای راست میگی؟حالا چرا منو انتخاب کردی؟
امیرعلی : چون هم خوشگلی هم مهربونی ،فقط من یه شرط واسه ازدواج دار�
من : چه شرطی؟
امیرعلی : تو کوچه آرایش نکنی فقط تو خونه آرایش کنی و تو عروسی اونم قبل از اومدن داماد
مامانش : امیرعلی مگه قرار نبود بادخترخالت ازدواج کنی
امیرعلی : آره هم با حمیده ازدواج میکنم هم با دخترخالم هیییع راستی مامان حالا پتوی سه نفره از کجا پیدا کن�
من @_@
خدایا اینا دیگه چه موجوداتی هستن
جایزه اسکار بهترین صدای دنیا تعلق میگیرد به
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
صدای کلید انداختن پدر به در خونه...
به افتخار همه باباها :)
قطاری سمت خدا میرفت...
همه ی مردم سوار شدند...
به بهشت که رسید همه پیاده شدند..!!!
یادشان رفت مقصد خود خدا بود، نه بهشت...
آدم ها دو دسته هستن...
نصفشون گرگن...!
نصف دیگشون گوسفند...!
اما من ترجیح میدم چوپان باشم...
شماها همدیگرو بدرید
منم میشینم نی میزنم :)
توی همه ی رابطه ها
همیشه یکی خر تره..!!
بسلامتی اون خرتره...
من و داداشم شبا طبقه بالا میخوابیم ، وقتی بابام میره پایین بخوابه، یواشکی کولرو روشن میکنم بعدش میرم زیر پتو، صبح ک میشه بابام میاد کولرو خاموش میکنه میگه کولر تاصبح روشن بود آره؟ کولرو تاصبح روشن میذاری میری زیر پتو؟هدفت از این کار چیه پدر سگ هاااان
بعدشم انقدر با کمر بند میزنه ک صدای سگ مید�
قشنگ معلومه میخواد وقتی خونه نیست ما از ترس کولرو روشن نکنیم
به جز حضور تو
هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفته ا�
حتی عشق را...
"حسین پناهی"
تو یه جمع فامیلی نشسته بودیم داشتیم صحبت میکردیم...
مامانم : چند وقته خیلی دستم درد میگیره
خالم : دیگه پیر شدیم خواهر
من با خود شیرینی : خاله جون ظاهر که مهم نیست دل باید جوون باشه...
دختر خالم خطاب به من : آره جون عمت ، توهم برو با یه مرد هفتاد ساله ازدواج کن بگو دل باید جوون باشه...
من @_@
تا حالا انقدر قانع نشده بودم...
روزی میرسد...
که در آستانه شصت سالگی ات...
زمانیکه به اوج آرامش رسیده ای...
یاد دخترکی تو را به چهل سال قبل میبرد...
که چگونه احساس او را فدای هوسرانی خود کردی...
و بی دلیل اشکی در چشمانت حلقه خواهد زد...
و آن روز...
من چهل سال است که زیر خروارها خاک...
به استخوان تبدیل شده ام...
تو کلاس کاربرد رایانه بودیم ،استادمون مخ کامپیوتره خیلی هم با شخصیته ،استاد میخواست آگاهمون کنه از فضای مجازی ...
استاد: خانوما گوشی اندروید خطرات زیادی داره هکرها میتونن به راحتی از شما فیلم بگیرن با گوشی خودتون بدون اینکه بفهمید...
بچه ها: هییییع راست میگید استاد؟؟؟
استاد: بله من که مرد هستم وقتی کارم با گوشیم تموم میشه اینترنتشو بلافاصله خاموش میکنم...
یکی از بچه ها: آخه استاد کدوم هکر بدبختی از شما فیلم میگیره؟؟؟
ینی کل کلاس از خنده منحدم شد ...
قیافه استاد @_@
استاد: خانوم فلانی ، دارم براااات...
یه شب حدودأ ساعت 3بود منم توخواب عمیق بودم، یدفه حس کردم یه نفر سرشوگذاشته رو دستم و بادستش داره آروم صورتمو نوازش میکنه،چند ثانیه یه بارم آروم دستمو بوس میکرد...
یعنی عین سگ ترسیده بودم آخه تا جایی که یادم بود توخونمون خوابیدم،از ترس نفسم بند اومده بود، به خودم میگفتم وقتی مثه خرس قطبی میخوابی همینه دیگه ،میدزدنت نمیفهمی ،گریم در اومده بود میگفتم خدایا من تو بغل این یارو چکار میکنم، که یدفه...
چشامو باز کردم، بله کسی نبود جز داداش گودزیلام
نصفه شب غلت زده اومده پیش من بعد منو با مامانم اشتباه گرفته بوده
حسابی کتکش زدم والا ده سالشه خجالت نمیکشه پسر که انقدر لوس نمیشه، من همسن این بودم بیخیال همین انقدر لوس بودم خخخخ
یکی از پسرای فامیلمون تو دعوا حسابی کتک خورده بود و تیکه پاره شده بردنش بیمارستان، دکترا ازش کلی آزمایش گرفته بودن ، داداشش رفته جواب آزمایش بگیره مکالمش با دکتر به این شکل بود:
دکتر: آقا خوشبختانه مریض شما سالم تبریک میگم ایشون باردار هستن
برادربیمار: وای آقای دکتر راست میگید حالا بچه چی هست
دکتر: جنسیت بچه دست خداست
برادر بیمار: آقای دکتر داداش من هنوز ازدواج نکرده آبرومون رفت با چه رویی به فامیل بگیم حامله شده
دکتر:آقا چرا چرت و پرت میگی مگه بیمار شما زن نیست؟صداش کن خودش بیاد
برادربیمار:نخیر آقای دکتر پسره اسمشم بالای برگه آزمایش هست نگاه کنید
بعدهم مریض و صدا میزنه میگه داداش بیا آزمایش بارداریت مثبته،دکتراهم بعد از کلی مشورت بایه ببخشید اشتباه شده قضیه رو حل کردن، فک کنم شعبه دوم بیمارستان حاشیه بوده...
دیروز امتحان ریاضی داشتیم، کلاسم خیلی شلوغ بود
یکی از بچه ها گوشیشو زده بود به شارژ، پریز برقم پشت سر استاد بود، خلاصه وسطای امتحان بود بچه ها هم طبق معمول شاکی بودن و داشتن اعتراض میکردن،استادم محل نمیذاشت ،سوالاهم خیلی سخت بود، یدفه صدای گوشی ک تو شارژ بود بلند شد...
حالا زنگ خورش صدای گوسفند بود
چند تا گوسفند باصدای بلند میگفتن بعععععع ببعععع و صدای زنگوله میومد، ینی کل کلاس رفت رو هوا، استاد از حرصش سرخ شده بود، صاحب گوشی هم از ته کلاس داد میزد میگفت استاد تورو خدا گوشیمو خاموش کنید راه نیست خودم بیام،استادم لج کرده بود خاموش نمیکرد
چنان صدای گله گوسفندی تو کلاس میومد ک حسابی تقلب کردیم
193سال پیش در چنین روزی ،در یک خانواده فقیر انگلیسی پسری به دنیا آمد و اسمش را إدوارد نهادند، او با هم سن و سالهایش تفاوت چندانی نداشت و دوران ابتدایی را با مشقت پست سر گذاشت سپس ترک تحصیل کرد، دیگه خبری ازش ندارم فک نکنمم آدم مهمی شده باشه...!!!