ن

نجمه

@تنهای پرغم · ۶۸ امتیاز

★★★★☆ ۴ از ۵ (۸ رأی)

ر
ریحانه ۱۲ سال پیش
جوک

ابتدایی که بودیم یکی از همکلاسیامون تولد خواهر کوچیکش بود،قرار شد مارو هم دعوت کنه،حالا متن کارت دعوت:
(پس فردا تولد اجیمه، شمام بیاید لتفن اومدین با خود پوهول و کادو بیاورید)
مام دیدیم پول و کادو میخواد نرفتیم،گفتیم یه عذر خواهی کنی�
(ببخشید که به تولد نیامدیم و با خود پوهول وکادو نیاوردیم،اخه مامانمون نذاشت)
اسگول هم خودتونید گفتم که ابتدایی بودیم^-^

ر
ریحانه ۱۲ سال پیش
پیام

شيعه پاكدلى که از مشاهده وضعیت خاندان رسول که در اسارت هستند ، حيرت كرده است ، مراقب و هراسناك ، خودش را به تو(زینب) مى رساند و مى گويد: ((قصه از چه قرار است ؟ شما كه از چنان منزلتى برخورداريد، به چنين ذلتى چرا تن داده ايد؟ چرا خدا به چنين حال و روزى براى شما رضايت داده است ؟!))
تو به او مى گويى : ((به آسمان نگاه كن !))
نگاه مى كند و تو پرده اى از پرده ها را برايش كنار مى زنى . در آسمان تا چشم كار مى كند، لشكر و سپاه و عده و عده است كه همه چشم انتظار يك اشارت صف كشيده اند. غلغله اى است در آسمان و لشگرى به حجم جهان ، داوطلب ياورى شما خاندان ، گشته اند.
مرد، مبهوت اين جلال و شكوه و عظمت ، زانو مى زند و تو پرده مى اندازى .
برگرفته از کتاب افتاب در حجاب

ر
ریحانه ۱۲ سال پیش
پیام

راءس الجالوت ، پير مردى است از علماى بزرگ يهود كه يزيد براى به رخ كشيدن قدرت خود، او را دعوت كرده است . اما اكنون شنيدن حرفهاى تو (زینب)و ديدن رفتار يزيد، او را دچار حيرت و شگفتى كرده است . رو مى كند به يزيد و مى پرسد: ((آيا اين سر، واقعا سر فرزند پيامبر شماست و اين كاروان ، خاندان اويند؟!))
يزيد مى گويد: ((آرى ، اينچنين است .))
راءس الجالوت مى پرسد: ((به چه جرمى اينها كشته شدند؟))
يزيد پاسخ مى دهد: ((او در مقابل حكومت ما قد برافراشت و قصد براندازى حكومت ما را داشت .))
راءس الجالوت ، بهت زده مى گويد: ((فرزند پيامبر كه به حكومت ، شايسته تر است . نسل من پس از هفتاد پشت به داود پيامبر مى رسد و مردم به سبب اين اتصال ، مرا گواهى مى دارند، خاك قدمهاى مرا بر چشم مى كشند و در هيچ مهم ، بى حضور و مشورت و دستور من عمل نمى كنند.
چگونه است كه شما فرزند پيامبرتان را به فاصله يك نسل مى كشيد و به آن افتخار مى كنيد؟ به خدا قسم كه شما بدترين امتيد.))
برگرفته از کتاب افتاب در حجاب

ر
ریحانه ۱۲ سال پیش
پیام

زنى از بام خانه مجلل خود، سر بر آورده است ، و به سر بر نيزه حسين ، اهانت مى كند، زباله مى پاشد و ناسزا مى گويد.
زینب زن را مى شناسى ، ام هجام از بازماندگان خبيث خوارج است .
دلت مى شكند، دلت به سختى از اين اهانت مى شكند، آنچنانكه سر به آسمان بلند مى كنى و از اعماق جگر فرياد مى كشى : ((خدايا! خانه را بر سر اين زن خراب كن !))
هنوز كلام تو به پايان نرسيده ، ناگهان انگار زلزله اى فقط در همان خانه واقع مى شود، اركان ساختمان فرو مى ريزد و زن را به درون خويش مى بلعد.زن ، حتى فرصت فريادى پيدا نمى كند.
خاك و غبار به هوا بلند مى شود. رعب و وحشت بر همه جا سايه مى افكند و بيش از آن ، حيرت بر جان همگان مسلط مى شود.
پس آن زن اسير زجر كشيده مظلوم ، صاحب چنين قرب و قدرتى است ؟
بى جهت نيست كه در خطابه خود، از موضع خدا، با خلق سخن مى گفت ؟
اين زن مى تواند به نفرينى ، كوفه را كن فيكون كند. پس چرا سكوت و تحمل مى كند؟ چه حكمتى در كار اين خاندان هست ؟!
برگرفته از کتاب افتاب در حجاب

ر
ریحانه ۱۲ سال پیش
پیام

پريشان و آشفته از خواب پريدى و به سوى پيامبر دويدى .
بغض ، راه گلويت را بسته بود، چشمهايت به سرخى نشسته بود، رنگ رويت پريده بود، تمام تنت عرق كرده بود و گلويت خشك شده بود.
دست و پاى كوچكت مى لرزيد و لبها و پلكهايت را بغضى كودكانه ، به ارتعاشى وامى داشت . خودت را در آغوش پيامبر انداختى و با تمام وجود ضجه زدى .
پيامبر، تو را سخت به سينه فشرده و بهت زده پرسيد: ((چه شده دخترم ؟))
تو فقط گريه مى كردى .
پيامبر دستش را لابه لاى موهاى تو فرو برد، تو را سخت تر به سينه فشرد، با لبهايش موهايت را نوازش كرد و بوسيد و گفت : ((حرف بزن زينبم ! عزيز دلم ! حرف بزن !))
تو همچنان گريه مى كردى .
پيامبر موهاى تو را از روى صورتت كنار زد، با دستهايش اشك چشمهايت را سترد، دو دستش را قاب صورتت كرد، بر چشمهاى خيست بوسه زد و گفت : ((يك كلام بگو چه شده دختركم ! روشناى چشمم ! گرماى دلم !)) هق هق گريه به تو امان سخن گفتن نمى داد.
پيامبر يك دستش را به روى سينه ات گذاشت تا تلاطم جانت را درون سينه فرو بنشاند و دست ديگرش را زير سرت و بعد لبهايش را گرم به روى لبهاى لرزانت فشرد تا مهر از لبانت بردارد و راه سخن گفتنت را بگشايد:
حرف بزن ميوه دلم ! تا جان از تن جدت رخت برنبسته حرف بزن !
قدرى آرام گرفتى ، چشمهاى اشك آلودت را به پيامبر دوختى ، لب برچيدى و گفتى : ((خواب ديدم ! خواب پريشان ديدم . ديدم كه طوفان به پا شده است . طوفانى كه دنيا را تيره و تاريك كرده است . طوفانى كه مرا و همه چيز را به اينسو و آنسو پرت مى كند. طوفانى كه خانه ها را از جا مى كند و كوهها را متلاشى مى كند، طوفانى كه چشم به بنيان هستى دارد.
ناگهان در آن وانفسا چشم من به درختى كهنسال افتاد و دلم به سويش پركشيد. خودم را سخت به آن چسباندم تا مگر از تهاجم طوفان در امان بمانم . طوفان شدت گرفت و آن درخت را هم ريشه كن كرد و من ميان زمين و آسمان معلق ماندم . به شاخه اى محكم آويختم . باد آن شاخه را شكست . به شاخه اى ديگر متوسل شدم . آن شاخه هم در هجوم بيرحم باد دوام نياورد.
من ماندم و دو شاخه به هم متصل . دو دست را به آن دو شاخه آويختم و سخت به آن هر دو دل بستم . آن دو شاخه نيز با فاصله اى كوتاه از هم شكست و من حيران و وحشتزده و سرگردان از خواب پريدم ...))
كلام تو به اينجا كه رسيد، بغض پيامبر تركيد.
حالا او گريه مى كرد و تو مبهوت و متحير نگاهش مى كردى .
بر دلت گذشت تعبير اين خواب مگر چيست كه ...
پيامبر، سؤ ال نپرسيده تو را در ميان گريه پاسخ گفت :
آن درخت كهنسال ، جد توست عزيز دلم كه به زودى تندباد اجل او را از پاى در مى آورد و تو ريسمان عاطفه ات را به شاخسار درخت مادرت فاطمه مى بندى و پس از مادر، دل به پدر، آن شاخه ديگر خوش مى كنى و پس از پدر، دل به دو برادر مى سپارى كه آن دو نيز در پى هم ، ترك اين جهان مى گويند و تو را با يك دنيا مصيبت و غربت ، تنها مى گذارد.
برگرفته از کتاب آفتاب در حجاب

ر
ریحانه ۱۲ سال پیش
پیام

حيات ، بدون عباس بى معناست و زندگى بدون ابوالفضل ، ميان تهى است و آسمان و زمين ، بى قمر بنى هاشم ، تاريك و ظلمانى است .
نه ، نه ، عباس نبايد از تشنگى بچه ها باخبر شود. اين تنها راز عالم هستى است كه بايد از او مخفى شود. اما مگر او با گفتن و شنيدن ، خبردار مى شود؟! دل او آينه آفرينش است . و آينه ، تصوير خويش را انتخاب نمى كند.
مگر همين ديشب نبود كه تو(زینب(ع)) براى سركشى به خيمه هاى خودى از خيمه خودت در آمدى و از دور عباس را، استوار و با صلابت در كار محافظت از خيمه ها ديدى ؟!
مگر نه وقتى تو از دلت گذشت كه ((چه علمدار خوبى دارد برادرم !)) از ميان زمزمه هاى او با خودش شنيدى كه : ((چه مولاى خوبى دارم من .))
مگر نه وقتى تو از دلت گذشت كه ((چه برادر خوبى دارد برادرم !)) شنيدى كه : ((من نه برادر، كه خدمتگزار حسينم و زندگى ام در بندگى حسين معنا مى شود.))
آرى ، دل عباس به آسمان آبى و بى ابر مى ماند. پرواز هيچ پرنده خيالى در نظرگاه دلش مخفى نمى ماند.
چگونه مى توان رازى به اين عظمت را از عباس مخفى كرد؟!
هميشه خدا انگار نبض عباس با عطش حسين مى زده است...
برگرفته از کتاب افتاب در حجاب

ر
ریحانه ۱۲ سال پیش
پیام

زینب، دست سكينه را مى گيرى و زانو خم مى كنى و به سكينه مى گويى : ((سوار شو!))
سكينه مى خواهد بپرسد: پس شما چى عمه جان !
اما اطاعت امر شما را بر خواهش دلش ترجيح مى دهد.
اكنون فقط تو مانده اى و آخرين شتر بى جهاز و... يك دريا دشمن و...
چه مى خواهى بكنى زينب ؟! چه مى توانى بكنى ؟!شب هنگام ، وقتى با آن جلال و جبروت ، به زيارت قبر پيامبر مى رفتى ، پدر دستور مى داد كه چراغهاى حرم را خاموش كنند، حسن در پيش رو و حسين در پشت سر، گام به گام تو را همراهى مى كردند كه مبادا چشم نامحرمى به قامت عقيله بنى هاشم بيفتد.و سنگينى نگاهى ، زينب على را بيازارد.
اكنون ايستاده ای تنها! اى بلندترين قامت استقامت ! با سنگينى اينهمه نگاه نامحرم ، چه میکنی ؟
تقدير اگر چنين است چاره نيست ، بايد سوار شد.
اما چگونه ؟پيش از اين هر گاه عزم سفر مى كردى ، بلافاصله حسن پيش مى دويد، عباس زانو مى زد و ركاب مى گرفت و تو با تكيه بر دست و بازوى حسين بر مى نشستى .در همين آخرين سفر از مدينه ، پيش از اينكه پا به كوچه بگذارى ، قاسم دويده بود و پهلوى مركبت كرسى گذاشته بود، عباس زانو بر زمين نهاده بود، على اكبر پرده كجاوه را نگاه داشته بود، حسين دست و بازو پيش آورده بود تا تو آنچنانكه شايسته عقيله يك قبيله است ، بر مركب سوار شدى .
آرى ، پيش از اين دردانه بنى هاشم ، عزيز على و بانوى مجلله اهل بيت اينگونه بر مركب مى نشست .
و اكنون هزاران چشم ، خيره و دريده مانده اند تا استيصال تو را ببينند و براى استمداد ناگزير تو، پاسخى از تحقير يا تمسخر يا ترحم بياورند.
(امن يجيب المضطر اذا دعا و يكشف السوء)
چه كسى را صدا كردى ؟ از چه كسى مدد خواستى ؟
آن كيست در عالم كه خواهش مضطر را اجابت كند؟
هم او در گوشت زمزمه مى كند كه : به جبران اين اضطرار، از اين پس ، ضمير مرجع ((امن يجيب )) تو باش .
هر كه از اين پس در هر كجاى عالم ، لب به ((ام من يجيب )) باز كند، دانسته و ندانسته تو را مى خواند و ديده و نديده تو را منجى خويش مى يابد.خدا نمى تواند زينبش را در اضطرار ببيند.
ببين كه چگونه برايت ركاب گرفته است . پا بر زانوى او بگذار و با تكيه بر دست و بازوى او سوار شو، محبوبه خدا!
بگذار دشمن گمان كند كه تو پا بر فضا گذاشته اى و دست به هوا داده اى.
برگرفته از کتاب افتاب در حجاب

ر
ریحانه ۱۲ سال پیش
جوک

این فک و فامیلای ما هر وقت سفرای زیارتی اعم از سوریه و کربلا و مکه میرن ، از همین شهر خودمون سوغات میخرن ، وقتی اومدن از سفر همونا رو کادو پیچ میکنن به عنوان سوغات میدن بهشون ، تازه به همه هم میگن به هیچ کس نگو...
خدایا این فامیلا رو نگه دار واسمون

ر
ریحانه ۱۲ سال پیش
پیام

من از پروانه بودن ها، من از دیوانه بودن ها،من از بازی یک بازی شعله ی سوزنده که اتش زده بر دامانه پروانه نمیترسم،
من از هیچ بودن ها، من از عشق نداشتن ها، من از بی کسی و خلوت انسانها می ترس�
من از عمر رفاقت ها، من از لطف صداقت ها، من از بازی نور در سینه ی بی قلب ظلمت ها نمیترسم
من از حرف جدایی ها، مرگ اشنایی ها ،من از میلاد تلخ بی وفایی ها میترسم ...
معین

ر
ریحانه ۱۲ سال پیش
جوک

خانوادم جدیدا خیلی ازم تشکر میکنن، میگن افرین توجهت به خانوادت چقد زیاد شده، ادم همیشه باید تو جمع خانوادش باش و از این حرفا...
اینجاست که باید بگی :فلک در چه خیال است و من در چه خیالم(ی چیز تو این مایه ها)نمیدونن توجهم بهخاطر گرفتن سوتی هاشونو ثبت تو 4 جوکه