من از پروانه بودن ها، من از دیوانه بودن ها،من از بازی یک بازی شعله ی سوزنده که اتش زده بر دامانه پروانه نمیترسم،
من از هیچ بودن ها، من از عشق نداشتن ها، من از بی کسی و خلوت انسانها می ترس�
من از عمر رفاقت ها، من از لطف صداقت ها، من از بازی نور در سینه ی بی قلب ظلمت ها نمیترسم
من از حرف جدایی ها، مرگ اشنایی ها ،من از میلاد تلخ بی وفایی ها میترسم ...
معین