f

farzaneh1921

@farzaneh1921 · ۵۱ امتیاز

★★★★★ ۴ از ۵ (۷۶ رأی)

ف
فروزان ۱۱ سال پیش
پیام

شرح حال بسیاری از انسان های روی زمین:
در لحظات پایان عمر که چشمهایم تو را فریاد می زد...
و گوشهایم در انتظار نوازش صدای تو بود...
و زبانم قاصر از ادای دوستت دارمت...
ملک الموت سوت پایان زندگی ام را نواخت...
و من فقط ای کاش هایم را مرور کردم... ای کاش ... ای کاش...
زندگی همین است تا به خود بجنبیم با ای کاش و افسوس می میریم.
گاهی خیلی زود دیر می شود...

ف
فروزان ۱۱ سال پیش
پیام

صد دانه یاقوت،‌ رفتند مدرسه/ با هم نوشتند، مشق و هندسه/ همة آن‌ها، دسته به دسته/ در زنگ تفریح، یک جا نشسته/ بازی‌ها کردند، آنان آهسته/ تا این‌که شدند، همگی خسته/ یاقوت‌ها با هم، شدند روانه/ دست در دست هم، به سوی خانه/ تکالیف شب،کتاب‌های باز/ تلاش می‌کردند، یاقوت‌های ناز/ تا این‌که روزی، باسواد گشتند/ استاد شیمی، و مواد گشتند/ بابای آن‌ها، عمو مصطفی/ یادش گرامی، در دل‌های ما/ شاد است و جوان، زیرا که دیگر/ او هست بابای صد کیمیاگر.(ژی ژی)

ف
فروزان ۱۱ سال پیش
پیام

یک استکان چای داغ بعد از قدم‌های کیلومتری، حمامی عجله‌ای برای کمتر هدر رفتن آب، لباسِ راحتی مامان‌دوز، سیگاری کنار پنجره روشن کردن و ابهت صدای فرهاد: با اینا زمستونُ سر می‌کنم، با اینا خستگیمُ درمی‌کنم.
بلیت تور دور اروپا با کشتی، پاساژگردی‌های خیابان شانزه‌لیزه، هتل‌های مجلل برلین و عکس سلفی با برج ایفل؛ با اینا زمستونُ سر می‌کنم، با اینا خستگیمُ درمی‌کنم.
خرید «کیگرز» از کفش ملی با انتخاب پدر، لباس گشاد و استدلال مادر:‌ «تو سن رشد هستی، باید تا دو تا سه سال دیگه بتونی بپوشیش»، میکس دو کیلو نخودچی و کشمش با صد گرم پسته و بادام، یک جفت جوراب عیدی گرفتن از مادربزرگ،‌ توجیه پدر از نو نکردن لباس‌هایش: «عید مالِ بچه‌هاست»؛ با اینا زمستونُ سر می‌کنم، با اینا خستگیمُ درمی‌کنم.
سورپرایز پدر برای دختر عزیزش: «چن ماهی بود می‌دیدم عکس یه پورش سوپر‌اسپرت رو گذاشتی تو صفحة وایبرت، فقط به جای بدنة سفید و گلگیر سیاه، از این مدل کالباسی با گلگیر بژ داشتن، عیدی امسالت اینه گلم؛ برو سوئیچ رو از مامیت بگیر»؛ با اینا زمستونُ سر می‌کنم، با اینا خستگیمُ درمی‌کنم.
شمردن تمام تیر برق‌های شهر، یک سال به مرگ نزدیک‌تر شدن، غمخوار گذشته و نگران آینده و کلنجار با حالِ مزخرف؛ بغض برای بچه‌های کار و فال و گلفروش، فریاد در مرتفع‌ترین نقطة شهر: آی جماعت! من دیگه حوصله ندارم، به خوب امید و از بد گله‌ای ندارم؛ با اینا زمستونُ سر می‌کنم، با اینا خستگیمُ درمی‌کنم.(امید، بچة بیست‌وچن ساله از کرج)

ف
فروزان ۱۱ سال پیش
پیام

خواهر زاده ی عزیزم اکنون که در شش ماهگی در دل مادر قلبت از تپیدن باز ایستاد
برایت می نویسم که از صمیم قلب دوستت داریم و هرگز فراموشت نخواهیم کرد.
برای آمدنت شوق بسیاری داشتیم اما افسوس که قسمت نبود...
عزیز دل خاله برای مادرت دعا کن تا غم نبودنت را تحمل کند.

ف
پیام

خدایا:
پنجره ای برای تماشا و
حنجره ای برای صدا زدن ندارم،
امیدم توست،
پس بی آنکه نامم را بپرسی و
دفتر های دیروزم را ورق بزنی،
رحمتت را در این روزهای پاییزی بر دوستان و عزیزانم جاری بگردان...
آمیـــــــــــــــــــــن

ف
پیام

چطور دلت اومد بری بعد هزارتا خاطره
تاوان چی رو من میدم اینجا کنار پنجره
چطور دلت اومد بری چطور تونستی بد بشی
تو اوج بی کسیم چطور تونستی ساده رد بشی
چطور دلت میاد بامن اینجوری بی مهری کنی
شاید همین الان توام داری بمن فکر میکنی
چطور دلت اومد که من اینجوری تنها بمون�
رفتی سراغ زندگیت نگفتی شاید نتون�
دلم سبک نشد ازت دلم هنوز میخواد بیای
حتی با اینکه میدونم شاید دیگه منو نخوای
بذار که راحتت کنم از توی رویات نمیر�
میخوام کنار پنجره بیادت آروم بمیرم.
روحش شاد
یادش گرامی

ف
پیام

شب مثلٍ شب شریر و سیاه است و پر ز درد
در شب شرارتی است که من گریه می کنم؛
و صبح بر صداقتِ من رشک می برد
با خوابهای خاطره خوش بودم؛
هر چند خواب خاطره ام تلخ
دیگر تو را به خواب نمی بین�
حتی خیال من،
رخساره تو را،
از یاد برده است
دیروز طفل خواهرم از روی میز من
تصویر یادبودِ تو را،
- ای داد-
برده است!
"حمید مصدق"