شب مثلٍ شب شریر و سیاه است و پر ز درد
در شب شرارتی است که من گریه می کنم؛
و صبح بر صداقتِ من رشک می برد
با خوابهای خاطره خوش بودم؛
هر چند خواب خاطره ام تلخ
دیگر تو را به خواب نمی بین�
حتی خیال من،
رخساره تو را،
از یاد برده است
دیروز طفل خواهرم از روی میز من
تصویر یادبودِ تو را،
- ای داد-
برده است!
"حمید مصدق"