یک استکان چای داغ بعد از قدمهای کیلومتری، حمامی عجلهای برای کمتر هدر رفتن آب، لباسِ راحتی ماماندوز، سیگاری کنار پنجره روشن کردن و ابهت صدای فرهاد: با اینا زمستونُ سر میکنم، با اینا خستگیمُ درمیکنم.
بلیت تور دور اروپا با کشتی، پاساژگردیهای خیابان شانزهلیزه، هتلهای مجلل برلین و عکس سلفی با برج ایفل؛ با اینا زمستونُ سر میکنم، با اینا خستگیمُ درمیکنم.
خرید «کیگرز» از کفش ملی با انتخاب پدر، لباس گشاد و استدلال مادر: «تو سن رشد هستی، باید تا دو تا سه سال دیگه بتونی بپوشیش»، میکس دو کیلو نخودچی و کشمش با صد گرم پسته و بادام، یک جفت جوراب عیدی گرفتن از مادربزرگ، توجیه پدر از نو نکردن لباسهایش: «عید مالِ بچههاست»؛ با اینا زمستونُ سر میکنم، با اینا خستگیمُ درمیکنم.
سورپرایز پدر برای دختر عزیزش: «چن ماهی بود میدیدم عکس یه پورش سوپراسپرت رو گذاشتی تو صفحة وایبرت، فقط به جای بدنة سفید و گلگیر سیاه، از این مدل کالباسی با گلگیر بژ داشتن، عیدی امسالت اینه گلم؛ برو سوئیچ رو از مامیت بگیر»؛ با اینا زمستونُ سر میکنم، با اینا خستگیمُ درمیکنم.
شمردن تمام تیر برقهای شهر، یک سال به مرگ نزدیکتر شدن، غمخوار گذشته و نگران آینده و کلنجار با حالِ مزخرف؛ بغض برای بچههای کار و فال و گلفروش، فریاد در مرتفعترین نقطة شهر: آی جماعت! من دیگه حوصله ندارم، به خوب امید و از بد گلهای ندارم؛ با اینا زمستونُ سر میکنم، با اینا خستگیمُ درمیکنم.(امید، بچة بیستوچن ساله از کرج)