a

ali akbar

@toratanbey · ۲۷۱ امتیاز

★★☆☆☆ ۲ از ۵ (۵۹ رأی)

ا
اژدر پشمک به سر ۱۲ سال پیش
جوک

اقا كل فاميل خونه ي مادربزرگم مهمون بوديم همه جمع شده بودن و صحبت ميكردن يهو مادربزرگم گف:امير علي اين همه دختر كدومشو دوس داري برات بگيرم(اخه عااااااااااااااشق دختر داييم هستم) يه نيگاه به دختر داييم كردمو يدفه سرخو سفيدو ابيو بنفشو نيليو قهوه اي مايل به سفيدو صورتي كمرنگ تاجي شيري خاكستري شدم كه پدرم گف خانجون زوده حالا
مادر بزرگم:اونوق كه اومدي خاستگاري دخترم ريش نداشتي ولي دخترم ريش داش ، اين شدين ولي امير علي ريش داره الان بايد بچشو بزرگ ميكرد
منم زدم زير خنده و صحنه ي جرم رو ترك كردم .
25 سالمه و ريش دارم اما زن ندار�
هي روزگار

ا
اژدر پشمک به سر ۱۲ سال پیش
پیام

ابویزید بسطامی را پرسیدند که این پایگاه به دعای مادر یافتی، این معروفی (شهرت) به چه یافتی؟
گفت: آن را هم به دعای مادر، که شبی مادر از من آب خواست. بنگریستم در خانه آب نبود، کوزه برداشتم.
به جوی رفتم آب بیاوردم.چون بر سر مادر آمدم، خوابش برده بود.
با خود گفتم که اگر بیدارش کنم من بزهکار باشم.
بایستادم تا مگر بیدار شود. تا بامداد بیدار شد. سربلند کرد و گفت: چرا ایستاده ای؟ قصه بگفتم.
برخاست و نماز کرد و دست بر دعا برداشت و گفت: الهی چنان که این پسر مرا بزرگ و عزیز داشت، اندر میان خلق او را بزرگ و عزیز گردان.

ا
اژدر پشمک به سر ۱۲ سال پیش
جوک

رفته بوديم خونه ي خالم اينا.بعده شام دختر خالم گفتش يه شعر نوشتم(اخه شاعره) بقيه خيلي از شعرم خوششون امده.
خواهرم گفت واسه ما هم بخون ديگه اونم گف باشه و من و خواهرمو 2 تا دختر خالم رفتيم اتاقش::
اول يه حس عارفانه اي گرفت منم گفتم مولاناس ديگه
اقا شرو كرد به خوندن
گلهاي تيپا خورده در پشت ستون سنگي ا�
اجرام مصري را من كبود مستي ا�
و...
يهو زدم زير خنده ،فرشو دروديواروميزو همشونو گاز ميزد�
خواهرش برگش گف ديدي گفتم اين شترمرخ چيزي نميفهمه
من )::(
خلاصه سرم توسط گلدون اتاق دخترخالم شكسته شد
والان به عنوان شترمرغ سرشكسته پيش شماهام

ا
اژدر پشمک به سر ۱۲ سال پیش
پیام

پدر وارد اتاق دخترش شد و نامه اى رو روى تختخواب ديد
نامه رو با دستانى لرزان خواند
متن نامه اين بود:
با پشيمانى و تأسف شديد بايد بهت بگويم كه من با پسرى كه دوستش دارم فرار كرد�
با اون عشق حقيقى را پيدا كردم و او را خيلى دوست دارم حتى با وجود اينكه در بينى و گوشهايش حلقه ميگذارد و انواع و اقسام خالكوبى روى بدنش دارد بابا فقط اين نيست...
من حامله هستم!
و او به من ميگويد كه در زندگى خوشبخت خواهيم شد.او تصميم گرفت كه در جنگل باهم زندگى كنيم و بچه هاى زيادى به دنيا بياوريم و اين يكى از آرزوهاى من است
او به من گفت كه ترياك ضررى برايمان ندارد و اون رو به خاطر دوستاش كه برايمان كوكايين ميارند در مزرعه ميكاري�
بابا خاطر جمع باش كه ما داريم دعا ميكنيم كه دانشمندان دوايى براى ايدز پيدا كنند چرا كه مرد زندگيم واقعا استحقاقش رو داره
بابا نگران نباش
من 15 سال سن دارم و ميدونم كه چطور از خودم مراقبت كنم روزى ميرسد كه بيام و سر بهت بزنم كه با نوه هات آشنا بشى
دخترت
پاورقى
بابا باهات شوخى كرد�
من خونه همسايه هستم فقط ميخواستم بهت نشون بدم كه هميشه در زندگى چيزهايى هست كه بدتر از:
" كارنامه " باشند
اون روى ميز است...!!

ا
اژدر پشمک به سر ۱۲ سال پیش
جوک

خوهرم سمينار داشت منم رفتم ببينم چطوري بين استاداشون صحبت ميكنه.
توي ماشين يه سوالي داد دستم گفتش اخر سمينار ازم بپرس.منم داخل سالن امفي تياتر دانشگاه ،رديف اخر نشستم همه دوستاش اومدن، بعده سلام ميگفتن داداشه رهايي منم كه ميگفتم اره همه ميخنديدن.
اخر سمينار سوالو پرسيد�
خوهرم برگشت گفت اصلا ما در اين باره بحثي نكرديم
كلاس رف رو هوا
خواهرم گفتش اقا بفرمايين بيرون
استادش گف چيكارش داري
برگش گف استاد اومده شيرني بخوره رشتش با ما فرق داره.
الان دوستاش كه زنگ ميزنن اول حال منو ميپرسن
عمرا اگه كسي اينطوري تحقير بشه

ا
اژدر پشمک به سر ۱۲ سال پیش
پیام

دلم از تنگی زندان سکندر نشکست
دلم از گرمی صحرای جنونت نشکست
دلم از سختی کوهی که شکستم نشکست
دلم از دلهره های شب فردا نشکست
دلم از غربت بی ناز نگاهت نشکست
دلم از سردی رفتار لبانت نشکست
دلم از شعر کجای دل تو می شکند
...
قسمتی از جواب شاعر ایرانی بنام برگ زرد به شعر "من کجای دل تو جا دارم" از لیلا شیر خانی
من که با هر دوتاش حال کردم فوق العاده است

ا
اژدر پشمک به سر ۱۲ سال پیش
پیام

مي گويند حدود ٧٠٠ سال پيش، در اصفهان مسجدي مي ساختند.
روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرين خرده کاري ها را انجام مي دادند.
پيرزني از آنجا رد مي شد وقتي مسجد را ديد به يکي از کارگران گفت: فکر کنم يکي از مناره ها کمي کجه!
کارگرها خنديدند، اما معمار که اين حرف را شنيد، سريع گفت : چوب بياوريد! کارگر بياوريد! چوب را به مناره تکيه بدهيد. فشار بدهيد. فششششااااررر...!!!
و مدام از پيرزن مي پرسيد: مادر، درست شد؟!!
مدتي طول کشيد تا پيرزن گفت: بله! درست شد!!! تشکر کرد و دعايي کرد و رفت...
کارگرها حکمت اين کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسيدند؟!
معمار گفت : اگر اين پيرزن، راجع به کج بودن اين مناره با ديگران صحبت مي کرد و شايعه پا مي گرفت، اين مناره تا ابد کج مي ماند و ديگر نميتوانستيم اثرات منفي اين شايعه را پاک کنيم.
اين است که من گفتم در همين ابتدا جلوي آن را بگيرم!

ا
اژدر پشمک به سر ۱۲ سال پیش
پیام

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت:نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی میدهم که بتواند مرا معالجه کند.
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانستند.
تنها یکی از مردان دانا گفت: "فکر کنم می توانم شاه را معالجه کنم. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود".
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد....
آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا میزد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد میشد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید. "شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟"
پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!

ا
اژدر پشمک به سر ۱۲ سال پیش
پیام

دو تا موش کوچیک تویِ یه سطل خامه گیر افتادن،
اولی زود تسلیم شد و غرق شد،
ولی دومی ول نمی کرد
اینقدر دست و پا زد تا خامه رو تبدیل به کره کرد
و بیرون اومد.
دوستان؛
در این لحظه،
من اون موش دومی ام.
××× اگه می تونی منو بگیر - استیون اسپیلبرگ ×××

ا
اژدر پشمک به سر ۱۲ سال پیش
پیام

شاگردی نزد استاد خود نشسته بود، با کنجکاوی خاصی از استادش پرسید : میتونم بپرسم استاد شما کیست ؟
استاد گفت: کدام یک از اساتیدم را می خواهی بشناسی ؟
اساتید زیادی داشته ام که هرکدام چیزی را به من آموختند و مرا تا همیشه قدرشناس خود کردند .
چطور است آنی که به من قدر شناسی آموخت را به تو معرفی کنم. سالها پیش مدتی را در جایی بیابان گونه بسربردم . عزیزی چهار دیواری خود را در آن بیابان در اختیار من قرار داد . یک محوطه بزرگ با یک سر پناه و یک سگ . سگ پیر و قوی هیکلی که برای بودن در آن محیط خلوت و نا امن دوست مناسبی به نظر میرسید .
ما مدتی با هم بودیم و من بخشی از غذای خود را با او سهیم میشدم و او مرا از دزدان شب محافظت میکرد؛ تا روزی که آن سگ بیمار شد. به دلیل نامعلومی بدن او زخم بزرگی برداشت و هر روز عود کرد تا کِرم برداشت.
دامپزشک ، درمان او را بی اثر دانست و گفت که نگه داری او بسیار خطرناک است و باید کشته شود .
صاحب سگ نتوانست این کار بکند؛ از من خواست که او را از ملک بیرون کنم تا خود در بیابان بمیرد .
من او را بیرون کردم . ابتدا مقاومت میکرد ولی وقتی دید مصر هستم ، رفت و هیچ نشانی از خود باقی نگذاشت .
هرگز او را ندیدم؛ تا اینکه روزی برگشت . از سوراخی مخفی وارد شده بود ، این راه اختصاصی او بود . بدون آن زخم وحشتناک .!
او زنده مانده بود و برخلاف همه قواعد علمی ، هیچ اثری از آن زخم باقی نمانده بود .
نمیدانم چکار کرده بود و یا غذا از کجا تهیه کرده بود ، اما فهمیده بود که چرا باید آنجا را ترک میکرده و اکنون که دیگر بیمار و خطرناک نبود، بازگشته.
در آن نزدیکی چهاردیواری دیگری بود که نگهبانی داشت و چند روز بعد از بازگشتِ سگ،آن نگهبان را ملاقات کردم و او چیزی به من گفت که تا عمق وجودم را لرزاند .
او گفت که سگ در آن اوقاتی که بیرون شده بود ؛ هر شب می آمده پشت در و تا صبح نگهبانی میداده و صبح پیش از اینکه کسی متوجه حضورش بشود از آنجا می رفته...هرشب ...
من نتوانستم از سکوت آن بیابان چیزی بیاموزم ؛ اما عشق و قدرشناسی آن سگ و بیکرانگی قلبش مرا در خود خورد کرد و فرو ریخت .
او همیشه از اساتید من خواهد بود .
« استاد من آن کسی است که به من آموخت که چگونه همه را استاد خویش ببینم!»

ا
اژدر پشمک به سر ۱۲ سال پیش
پیام

مردی که همسرش را از دست داده بود؛
دختر سه سالهاش را بسیار دوست میداشت.
دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتیاش را دوباره به دست بیاورد، هرچه پول داشت، برای درمان او خرج کرد؛ ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مُرد.
پدر در خانه اش را بست و گوشهگیر شد، با هیچکس صحبت نمی کرد و سرکار هم نمی رفت.
دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را، به زندگی عادی برگردانند؛ ولی موفق نشدند...
شبی پدر، رویای عجیبی دید؛
او دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جادهای طلائی بهسوی کاخی مجلل در حرکت هستند.
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی، روشن بود.
مرد وقتی جلوتر رفت، دید فرشتهای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است!.
پدر، فرشته غمگین را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، و از او پرسید: دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟!
دخترک به پدرش گفت:
بابا جان، هروقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آنرا خاموش می کند و هر وقت دلتنگ میشوی، من هم غمگین میشوم....
پدر در حالی که اشکش در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید. اشکهایش را پاک کرد، انزوا را، رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت

ا
اژدر پشمک به سر ۱۲ سال پیش
پیام

... و متوجه شدیم تمام جزیره پر از موش شده
با یه قایق ماهیگیری اومده بودن و از نارگیل ها تغذیه کرده بودن
خوب چطور میشه موش ها رو از یه جزیره بیرون کرد؟! م�
مادربزرگم نشونم داد!
یه بشکه نفتی رو زیر خاک کردیم و برای درش لولا گذاشتی�
بعد نارگیل رو به عنوان طعمه به در بشکه وصل کردی�
و موش ها برای خوردن نارگیل میومدن و ...
می افتادن تو تله
بعد از یه ماه همه موش ها رو گرفته بودی�
ولی بعدش باید چیکار کرد؟!
بشکه رو انداخت توی اقیانوس؟!
اونو سوزوند؟!
نه!
فقط باید به حال خودش رهاش کرد
و اون موش ها کم کم گرسنه میشن و یکی یکی
شروع میکنن به خوردن همدیگه
تا وقتی که فقط دوتا موش باقی بمونه
دو تا بازمانده
و بعدش چی باید اونا رو کشت؟!
نه!
باید اونا رو برداشت و بین درختا آزاد کرد
اما حالا دیگه اونا نارگیل نمی خورن
حالا اونا موش می خورن
تـــــو ذات اونـــــا رو تغییـــــر دادی...!"
skyfall_2012

ا
اژدر پشمک به سر ۱۲ سال پیش
پیام

زن وشوهری بیش از 60سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمیکردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد.
در همه ی این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد جعبه فکر نمی کرد. اما بالاخره یکروز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند.
در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را از بالای کمد آورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگوید. واز او خواست تا در جعه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و دسته ای پول بالغ بر 95 هزاردلار پیدا کرد. پیرمرد در این باره ازهمسرش سوال کرد.
پیرزن گفت:”هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادر بزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم باید ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.”
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت. تمام سعی خود را به کار برد تا اشک هایش سرازیر نشود. فقط دو عروسک در جعبه بودند. پس همسرش فقط دو بار در طول تمام این سا های زندگی و عشق از او رنجیده بود. از این بابت در دلش شادمان شد.
سپس به همسرش رو کرد و گفت:”عزیزم، خوب، این در مورد عروسک ها بود. ولی در مورد این همه پول چطور؟ اینها از کجا آمده؟”
پیرزن در پاسخ گفت: ” آه عزیزم، این پولی است که از فروش عروسک ها بدست آورده ام.”

ا
اژدر پشمک به سر ۱۲ سال پیش
پیام

روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او برروی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند،نشسته است.
گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید: این چه وضعی است درویش محترم؟! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام،اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم.
درویش خنده ای کرد و گفت:من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شوم.
با گفتن این حرف،درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد.
او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند.
بعد از مدت کوتاهی،گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت:من کاسه ی گدایی ام را در چادر تو جا گذاشته ام.من بدون کاسه ی گدایی چه کنم؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم.
صوفی خندید و گفت:دوست من،گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند،نهدر دل من، اما کاسه ی گدایی تو،هنوز تو را تعقیب میکند!

ا
اژدر پشمک به سر ۱۲ سال پیش
پیام

عباس(حمید فرخ نژاد):
یه زمانی که قد شما بودم یه روزی معلمه اومد تو کلاس گفت آقا میخوایم یه تیاتر راه بندازیم، کی میخواد نقش گوسفندو بازی بکنه؟… آقا به حرضت عباس ، به حرضت عباس کل کلاس ایجوری دستاشونو گرفتن، همه جز حاجیت… بعد گفت کی میخواد نقش گرگو بازی بکنه؟ ما گفتیم آقا ببخشید نقش جک و جونور دیگه ای، غلاغی، فیلی،شیری، پلنگی، چیزی نداری بدی به ما؟ گفت نه، یا بایست گوسفند باشی یا گرگ؛ بعد از اون بود که ما تو زندگیمون فهمیدیم آقا یا بایست گرگ باشی یا گوسفند، یا بایست بزنی یا می زننت، یا بایست بخوری یا می خورنت، یا بایست بمالی یا می مالنت. حالا ما اشتباه کردیم ولی از یه گرگ بارون دیده به شما نصیحت، یعنی گرگم شدین جهنم، بشین ولی این تن بمیره، جون هر چی مرده گوسفند نباشید تو زندگیتون"
گــشــت ارشــاد1390-

ا
اژدر پشمک به سر ۱۲ سال پیش
پیام

دوش در ميکده با جام سخنها گفت�
از جفاکاري ايّام سخنها گفت�
گوش کن جام برايت سَر دل باز کن�
قصّه ها از دل پر درد خود آغاز کن�
به تو گويم که چه سان بردل من نيش زدند
بارها زخم زبان ازکم و از بيش زدند
ظاهرا عرض ارادت بنمودند ولي
درخفا ظلم روا داشته و تيره دلي