جلال(امیر جعفری):چقدر گفتم زیاد لی لی به لالای زن نباید گذاشت زن و دختر تا بابا آب داد و حسنک کجایی خوند بسشه دیگه دارا انار دارد زیادیه.سرخی انار حواسشو پرت می کنه!
میوه ی ممنوعه-حسن فتحی
@toratanbey · ۲۷۱ امتیاز
★★☆☆☆ ۲ از ۵ (۵۹ رأی)
جلال(امیر جعفری):چقدر گفتم زیاد لی لی به لالای زن نباید گذاشت زن و دختر تا بابا آب داد و حسنک کجایی خوند بسشه دیگه دارا انار دارد زیادیه.سرخی انار حواسشو پرت می کنه!
میوه ی ممنوعه-حسن فتحی
ريـگــان(جـــو پـــانــتــلــیــانو): بـعــد از 9 ســال مـيــدونــی
آخــر بـه چــي رسـيــدم ؟
مــأمــور اســمــيــت(هــوگــو ویــویــنگ): چـــي؟
ريــگــان: ســعــادت در جــهــالــت اســـت...
Matrix-1999
مطلبی خواندی از برتولت برشت نویسنده نامدار آلمان
قاضی : اسم ؟
برشت : شما خودتون میدونین
قاضی : میدونم اما شما خودت باید بگی .
برشت : خب . من رو به خاطر برتولت برشت بودن محاکمه میکنین . دیگه چرا باید اسمم رو بگم ؟
قاضی : با این حال باید اسمتون رو بگین . اسم ؟
برشت : من که گفتم ، برشت هستم .
قاضی : ازدواج کردهاید ؟
برشت : بعله
قاضی: با چه کسی ؟
برشت : با یک زن .
خنده حضار در دادگاه
قاضی : شما دادگاه رو مسخره میکنید ؟
برشت : نه این طور نیست .
قاضی : پس چرا میگویید با یک زن ازدواج کردهاید ؟
برشت : چون واقعا با یک زن ازدواج کردهام !
قاضی : کسی را دیدهاید با یک مرد ازدواج کند ؟
برشت: بعله !
قاضی : چه کسی ؟
برشت : همسر من ، او با یک مرد ازدواج کرده است .
پدرم بهم گفت اگه یک نفر برای بار اول بهت گفت اسب ،
بزن دهنشو سرویس کن اگه واسه بار دوم گفت اسب ،
بهش بگو عوضی اما اگر برای بار سوم گفت اسب،
وقتشه که بری برای خودت یه زین بخری .......
شماره شانس اسلیون - پل مکگیگان
در میان بنی اسرائیل عابدی بود.
وی را گفتند:فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند، عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند.
ابلیس به صورت پیری ظاهرالصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!
عابد گفت: نه، بریدن درخت اولویت دارد، مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.
عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.
ابلیس در این میان گفت: دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است؛
عابد با خود گفت : راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم، پس برگشت.
بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت، روز دوم دو دینار دید و برگرفت، روز سوم هیچ نبود.
خشمگین شد و تبر برگرفت...
باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟
عابد گفت:تا آن درخت برکنم؛ گفت دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند...
در جنگ آمدند، ابلیس عابد را چون گنجشکی در دست، بیفکند!
عابد گفت: دست بدار تا برگردم، اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟
ابلیس گفت: آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مُسَخَر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛
ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی
زن به شوهرش گقت: راضی باش از من، وقتی میروم خرید میدانم اگر چانه بزنم ارزانتر میخرم، اما برای اینکه با نامحرم صحبت نکنم همان قیمتی که نوشته شده میگذارم روی پیشخوان و جنسم را برمیدارم مرد پیشانی همسرش را بوسید...
دو پيرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو، دوستان بسيار قديمى بودند.هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به ديدار او می رفت.
يک روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بوديم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى می کرديم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، يک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم می شود فوتبال بازى کرد يا نه؟»
بهمن گفت: «خسرو جان، تو بهترين دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر می دهم.»
چند روز بعد بهمن از دنيا رفت.
يک شب، نيمه هاى شب، خسرو با صدايى از خواب پريد. يک شیء نورانى چشمک زن را ديد که نام او را صدا می زد: خسرو، خسرو...
خسرو گفت: کيه؟منم، بهمن.
تو بهمن نيستى، بهمن مرده!
باور کن من خود بهمنم...
تو الان کجايی؟
بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و يک خبر بد برات دارم.
خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو.
بهمن گفت: اول اين که در بهشت هم فوتبال برقرار است. و از آن بهتر اين که تمام دوستان و هم تيمی هايمان که مرده اند نيز اينجا هستند. حتى مربى سابقمان هم اينجاست. و باز هم از آن بهتر اين که همه ما دوباره جوان هستيم و هوا هم هميشه بهار است و از برف و باران خبرى نيست. و از همه بهتر اين که می توانيم هر چقدر دلمان می خواهد فوتبال بازى کنيم و هرگز خسته نمی شويم. در حين بازى هم هيچ کس آسيب نمی بيند.
خسرو گفت: عاليه! حتى خوابش را هم نمی ديدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چيه؟
بهمن گفت: مربیمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تيم گذاشته
ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﻳﻮﺳـﻒ ﻭﻗﺘـﻲ ﻣﻲﺧﻮﺍﺳـﺘﻨﺪ ﻳﻮﺳﻒ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼـﺎﻩ ﺑﻴﻔﮑﻨﻨﺪ
ﻳﻮﺳﻒ ﻟﺒـﺨﻨﺪﻱ ﺯﺩ .
ﻳﻬﻮﺩﺍ ( ﻳﮑﻲ ﺍﺯ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ) ﭘﺮﺳﻴﺪ :
ﭼـﺮﺍ ﺧﻨﺪﻳﺪﻱ؟دیوانه ای !!!!
ﺍﻳﻨﺠﺎ ﮐﻪ ﺟﺎﻱ ﺧـﻨﺪﻩ ﻧﻴـﺴﺖ!
ﻳﻮﺳـﻒ ﮔﻔﺖ : ﺭﻭﺯﻱ ﺩﺭ ﻓﮑﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﮐﺴـﻲ ﻣﻲﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﻪ
ﻣﻦ ﺍﻇﻬﺎﺭ ﺩﺷـﻤﻨﻲ ﮐﻨﺪ ﺑﺎ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﻧﻴﺮﻭﻣﻨﺪﻱ ﺩﺍﺭﻡ !
ﺍﻳﻨﮏ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻫﻤﻴﻦ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻣﻦ ﻣﺴﻠﻂ ﮐﺮﺩ، ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻢ ...
"ﮐﻪ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﻱ ﺗﮑﻴﻪ ﮐﺮﺩ"
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت ... !
مگسی را کشت�
نه به این جرم که حیوان پلیدیست بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من میچرخید
به خیالش قند�
یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به آن حد گند�
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم
[ تست بازیگری ]
+ رامبد جوان :در می زنی،من مثلا یه خانومم،درو باز می کنم میگم بله...تو یه جوری که من حالم بد نشه به من توضیح میدی که
ماشینمو دزد برده...
* پسر خاله : می خواستم بگم اگه به شما بگن
باباتون فردا می میره حاضری چه قدر پول بدی که نمیره؟
+ هر چی که دارمو ندارم...
* اگه بگن مادرتونم روش چی؟!
+ دیگه هر چی که دارمو ندارمو از اینورو اونور می تونم جور بکنم...
* اگه بگن خودتونم روش سه تایی؟!
+ چرا آخه...؟
* مثلنه دیگه...
+ دیگه نمی دونم باید چی کار کنم...
* نمی دونی؟
+ نه !
*ولی خوشحال باش...هیچکدومشون نمی میرن...
خودتم زنده می مونی...
یه ماشین قراضه جایه باباتو ننتو خودت به باد رفت!... به درکــــــــ!
مجموعه ظنز کلاه قرمزی
اکوی مسجد محلمون خراب بود، حاج آقا اومد پشت
بلند گو گفت :کمک های مردمی آمادس
مادس
ادس
دس
دس
دس
به همین برکت قسم مشاهده شده ۴ نفر فقط در حال لرزش باسن بودن،
یکی هم از اون ته میگفت دستا شله ها :|
ملت منتظر فرصت ان
سه اعدامی در اتاقی شب را به انتظار مرگ نشسته اند
یکی از آن سه، سوسکی را روی میز می بیند و با افسوسی عمیق می گوید: " چه مسخره س این سوسک از ما بیشتر عمر میکنه! "
دوستش با دست، سوسک را له می کند و می گوید: " دیگه نه. "
راه های افتخار (استنلی کوبریک - 1957)
یکی از دیالوگهای شاهکار فیلم «جدایی نادر از سیمین» بین نادر (پیمان معادی) و ترمه (سارینا فرهادی)
نادر: معادل فارسی کلمات زیر رو بنویسید. نهضت.
ترمه: جنبش.
نادر: گارانتی.
ترمه: تضمین ... ضمانت.
نادر: گفتم معادل فارسی بگو نه عربی!
ترمه: خانوممون گفته...
نادر: دیگه هیچ وقت این جمله رو نگو. چیزی که غلطه، غلطه. مهم نیست کی گفته! واسه گارانتی بنویس ... پشتوانه.
ترمه: خانوممون نمره کم میکنه ازم.
نادر: مهم نیست بابا. بذار کم کنه!
===
پ.ن کاش همهی ما به فرزندانمان بیاموزیم هیچ حرفی را از هیچ کس دربست قبول نکنند. حتی از معلمشان
جیگر : من خر نیستم ! من خر نیستم!من خر نیستم!
فامیل دور : ببخشید جسارت کردم ، شما عقابی ، پروانه ایی ، من خرم که تو این خونه با تو موندم !
مجموعه ظنز کلاه قرمزی
پیرمرد(رضا کیانیان):دلت گرفته ؟
سرباز(هومن سیدی): آره
(رضا کیانیان):دل همه میگیره,دل داشته باشی میگیره دیگه,اصــلــا دلــي کـه نــگـيـره کــه دل نـيـسـت..یا رفیق من لا رفیق له.میخوای یه راهی بهت یاد بدم دلت وا بشه ؟مثل من چشمات و ببند ...د ببند دیگه...چی میبنی ؟
سرباز: هیچ کس
پیرمرد:هیچ کس قشنگه دیگه ... هیچ کس همه کسه ، همه کس هیچ کسه!
یـــک تـــکه نـــان 1385
کمــال تـــبریــزی
مترسک:من مغز ندارم، تو سرم پر از پوشالِ.
دوروتي:اگه مغز نداري پس چه جوري حرف ميزني؟
مترسک:نميدونم ... ولي خيلي از آدمها هم هستن که بدون مغز يه عالمه حرف ميزنن!
جادوگر شهر اُز
باز باران
با ترانه
ميخورد بر بام خانه
خانه ام کو
خانه ات کو?
آن دل ديوانه ات کو?
خاطرات بچگي کو?
فصل خوب سادگي کو?
کودک خوشحال ديروز....
غرق در غمهاي امروز...
ياد باران رفته از ياد....
آرزوها رفته بر باد...
مارک زاکربرگ جدیدا اعلام کرده:
.
.
فیسبوک را ابی طراحی کردم به عشق استقلال
(اخه طرفدارای پیروزی اینجا چیکار میکنن)
من با اونی که می نویسه:"لایک کنید ببینیم چند نفر بیدارن"کاری ندارم. اونو خدا زده
مشکل من با اونیه که اون نوت رو فردا بعد از ظهر لایک میزنه