a

ali akbar

@toratanbey · ۲۷۱ امتیاز

★★☆☆☆ ۲ از ۵ (۵۹ رأی)

ا
اژدر پشمک به سر ۱۲ سال پیش
پیام

مطلبی خواندی از برتولت برشت نویسنده نامدار آلمان
قاضی : اسم ؟
برشت : شما خودتون می‌دونین
قاضی : می‌دونم اما شما خودت باید بگی .
برشت : خب . من رو به خاطر برتولت برشت بودن محاکمه می‌کنین . دیگه چرا باید اسمم رو بگم ؟
قاضی : با این حال باید اسمتون رو بگین . اسم ؟
برشت : من که گفتم ، برشت هستم .
قاضی : ازدواج کرده‌اید ؟
برشت : بعله
قاضی: با چه کسی ؟
برشت : با یک زن .
خنده حضار در دادگاه
قاضی : شما دادگاه رو مسخره می‌کنید ؟
برشت : نه این طور نیست .
قاضی : پس چرا می‌گویید با یک زن ازدواج کرده‌اید ؟
برشت : چون واقعا با یک زن ازدواج کرده‌ام !
قاضی : کسی را دیده‌اید با یک مرد ازدواج کند ؟
برشت: بعله !
قاضی : چه کسی ؟
برشت : همسر من ، او با یک مرد ازدواج کرده است .

ا
اژدر پشمک به سر ۱۲ سال پیش
پیام

در میان بنی اسرائیل عابدی بود.
وی را گفتند:فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند، عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند.
ابلیس به صورت پیری ظاهرالصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!
عابد گفت: نه، بریدن درخت اولویت دارد، مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.
عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.
ابلیس در این میان گفت: دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است؛
عابد با خود گفت : راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم، پس برگشت.
بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت، روز دوم دو دینار دید و برگرفت، روز سوم هیچ نبود.
خشمگین شد و تبر برگرفت...
باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟
عابد گفت:تا آن درخت برکنم؛ گفت دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند...
در جنگ آمدند، ابلیس عابد را چون گنجشکی در دست، بیفکند!
عابد گفت: دست بدار تا برگردم، اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟
ابلیس گفت: آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مُسَخَر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛
ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی

ا
اژدر پشمک به سر ۱۲ سال پیش
پیام

دو پيرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو، دوستان بسيار قديمى بودند.هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به ديدار او می رفت.
يک روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بوديم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى می کرديم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، يک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم می شود فوتبال بازى کرد يا نه؟»
بهمن گفت: «خسرو جان، تو بهترين دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر می دهم.»
چند روز بعد بهمن از دنيا رفت.
يک شب، نيمه هاى شب، خسرو با صدايى از خواب پريد. يک شیء نورانى چشمک زن را ديد که نام او را صدا می زد: خسرو، خسرو...
خسرو گفت: کيه؟منم، بهمن.
تو بهمن نيستى، بهمن مرده!
باور کن من خود بهمنم...
تو الان کجايی؟
بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و يک خبر بد برات دارم.
خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو.
بهمن گفت: اول اين که در بهشت هم فوتبال برقرار است. و از آن بهتر اين که تمام دوستان و هم تيمی هايمان که مرده اند نيز اينجا هستند. حتى مربى سابقمان هم اينجاست. و باز هم از آن بهتر اين که همه ما دوباره جوان هستيم و هوا هم هميشه بهار است و از برف و باران خبرى نيست. و از همه بهتر اين که می توانيم هر چقدر دلمان می خواهد فوتبال بازى کنيم و هرگز خسته نمی شويم. در حين بازى هم هيچ کس آسيب نمی بيند.
خسرو گفت: عاليه! حتى خوابش را هم نمی ديدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چيه؟
بهمن گفت: مربیمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تيم گذاشته

ا
اژدر پشمک به سر ۱۲ سال پیش
پیام

ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﻳﻮﺳـﻒ ﻭﻗﺘـﻲ ﻣﻲﺧﻮﺍﺳـﺘﻨﺪ ﻳﻮﺳﻒ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼـﺎﻩ ﺑﻴﻔﮑﻨﻨﺪ
ﻳﻮﺳﻒ ﻟﺒـﺨﻨﺪﻱ ﺯﺩ .
ﻳﻬﻮﺩﺍ ( ﻳﮑﻲ ﺍﺯ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ) ﭘﺮﺳﻴﺪ :
ﭼـﺮﺍ ﺧﻨﺪﻳﺪﻱ؟دیوانه ای !!!!
ﺍﻳﻨﺠﺎ ﮐﻪ ﺟﺎﻱ ﺧـﻨﺪﻩ ﻧﻴـﺴﺖ!
ﻳﻮﺳـﻒ ﮔﻔﺖ : ﺭﻭﺯﻱ ﺩﺭ ﻓﮑﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﮐﺴـﻲ ﻣﻲﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﻪ
ﻣﻦ ﺍﻇﻬﺎﺭ ﺩﺷـﻤﻨﻲ ﮐﻨﺪ ﺑﺎ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﻧﻴﺮﻭﻣﻨﺪﻱ ﺩﺍﺭﻡ !
ﺍﻳﻨﮏ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻫﻤﻴﻦ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻣﻦ ﻣﺴﻠﻂ ﮐﺮﺩ، ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻢ ...
"ﮐﻪ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﻱ ﺗﮑﻴﻪ ﮐﺮﺩ"

ا
اژدر پشمک به سر ۱۲ سال پیش
پیام

مگسی را کشت�
نه به این جرم که حیوان پلیدیست بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من میچرخید
به خیالش قند�
یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به آن حد گند�
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم

ا
اژدر پشمک به سر ۱۲ سال پیش
پیام

[ تست بازیگری ]
+ رامبد جوان :در می زنی،من مثلا یه خانومم،درو باز می کنم میگم بله...تو یه جوری که من حالم بد نشه به من توضیح میدی که
ماشینمو دزد برده...
* پسر خاله : می خواستم بگم اگه به شما بگن
باباتون فردا می میره حاضری چه قدر پول بدی که نمیره؟
+ هر چی که دارمو ندارم...
* اگه بگن مادرتونم روش چی؟!
+ دیگه هر چی که دارمو ندارمو از اینورو اونور می تونم جور بکنم...
* اگه بگن خودتونم روش سه تایی؟!
+ چرا آخه...؟
* مثلنه دیگه...
+ دیگه نمی دونم باید چی کار کنم...
* نمی دونی؟
+ نه !
*ولی خوشحال باش...هیچکدومشون نمی میرن...
خودتم زنده می مونی...
یه ماشین قراضه جایه باباتو ننتو خودت به باد رفت!... به درکــــــــ!
مجموعه ظنز کلاه قرمزی

ا
اژدر پشمک به سر ۱۲ سال پیش
پیام

سه اعدامی در اتاقی شب را به انتظار مرگ نشسته اند
یکی از آن سه، سوسکی را روی میز می بیند و با افسوسی عمیق می گوید: " چه مسخره س این سوسک از ما بیشتر عمر میکنه! "
دوستش با دست، سوسک را له می کند و می گوید: " دیگه نه. "
راه های افتخار (استنلی کوبریک - 1957)

ا
اژدر پشمک به سر ۱۲ سال پیش
پیام

یکی از دیالوگ‌های شاهکار فیلم «جدایی نادر از سیمین» بین نادر (پیمان معادی) و ترمه (سارینا فرهادی)
نادر: معادل فارسی کلمات زیر رو بنویسید. نهضت.
ترمه: جنبش.
نادر: گارانتی.
ترمه: تضمین ... ضمانت.
نادر: گفتم معادل فارسی بگو نه عربی!
ترمه: خانوممون گفته...
نادر: دیگه هیچ وقت این جمله رو نگو. چیزی که غلطه، غلطه. مهم نیست کی گفته! واسه گارانتی بنویس ... پشتوانه.
ترمه: خانوممون نمره کم میکنه ازم.
نادر: مهم نیست بابا. بذار کم کنه!
===
پ.ن کاش همه‌ی ما به فرزندانمان بیاموزیم هیچ حرفی را از هیچ کس دربست قبول نکنند. حتی از معلمشان

ا
اژدر پشمک به سر ۱۲ سال پیش
پیام

پیرمرد(رضا کیانیان):دلت گرفته ؟
سرباز(هومن سیدی): آره
(رضا کیانیان):دل همه میگیره,دل داشته باشی میگیره دیگه,اصــلــا دلــي کـه نــگـيـره کــه دل نـيـسـت..یا رفیق من لا رفیق له.میخوای یه راهی بهت یاد بدم دلت وا بشه ؟مثل من چشمات و ببند ...د ببند دیگه...چی میبنی ؟
سرباز: هیچ کس
پیرمرد:هیچ کس قشنگه دیگه ... هیچ کس همه کسه ، همه کس هیچ کسه!
یـــک تـــکه نـــان 1385
کمــال تـــبریــزی