سید رسول(بهروز وثوقی) :نـــمـــردیـــمُ گــلولــه هــم خـــوردیـــم ...
هــمــیــشــه دوس داشــتــم یــه جــور خــوب کــلکـم کــنــده بــشــه ...
بــا گــولــه مـــردن از تــــو کـــوچه زیـــر پــل مــردن کــه بــهــتـره
گـــوزن ها 1353
@toratanbey · ۲۷۱ امتیاز
★★☆☆☆ ۲ از ۵ (۵۹ رأی)
سید رسول(بهروز وثوقی) :نـــمـــردیـــمُ گــلولــه هــم خـــوردیـــم ...
هــمــیــشــه دوس داشــتــم یــه جــور خــوب کــلکـم کــنــده بــشــه ...
بــا گــولــه مـــردن از تــــو کـــوچه زیـــر پــل مــردن کــه بــهــتـره
گـــوزن ها 1353
عباس (مهران مديري) :تو ميخواي به من آپارتمان نشيني ياد بدي؟ تا ديروز دم آسانسور مي ايستادي ميگفتي دربست
دايره زنگي
مستشار: برزوخان تجهيزات قشون چيه؟
برزو خان:قربان چنتا از بچا سنگ دارن چنتا چوب دارن چنتا هم فحش بلدن...
مستشار: فحححش!!!
برزو: بله قربان يک فحشايي مدن پشت گوشتان سرخ مره
قهوه تلخ
من با اونی که تو فیسبوک عکس بچه میزاره می نویسه:
"یواش لایک بزنید، نی نی خوابه"
.
.
.کاری ندارم،
اونو خدا زده ،
مشکل من با اون ده هزار نفریه که یواش لایک زدن !!
امروز داشتم رانندگی میکردم جاده هم خلوت بود
یهو پدرم سرم داد زد
یواش حیوان
بهش نیگا کرد�
پدرم یه نگاه عاقل اندر سفیه کرد و گفت:
سرعت گیر خبر نمیکند
من:))))))))))))
سرعت گیر ">((()
فرمون ماشین>)))))))))))
کامیون داران خود راننده>:<
شهرداری::<>::
چال زنخدان:<(::)>:
ﺯﻥ: ﺧﺒﺮ ﺧﻮﺏ! ﻣﻦ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﻫﺴﺘﻢ، ﺗﻮ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﭘﺪﺭ ﺷﺪﻱ...
ﻣﺮﺩ : ﭼﻤﺪﺍﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪ، ﻫﻤﻴﻦ ﺣﺎﻻ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺑﺮﻭ ...!
ﺯﻥ: ﭼﺮﺍ؟ ...!
ﻣﺮﺩ: ﻣﻦ ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﻗﺒﻞ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻛﺴﻲ ﺑﮕﻮﻳﻢ، ﻋﻤﻞ ﻭﺍﺯﻛﺘﻮﻣﻲ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻡ...
ﺯﻥ ﺑﺎ ﮔﺮﻳﻪ ﻭ ﺟﻴﻎ
ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺗﻮﺟﻪ ﻣﻲﻛﺮﺩﻱ، ﺍﻳﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻫﺮﮔﺰ ﺭﺥ ﻧﻤﻲﺩﺍﺩ، ﻣﻦ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻳﻦ ﻣﺪﺕ ﺑﺎ ﭘﺴﺮﺧﺎﻟﻪﺍﻡ ﻣﻲﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻡ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﻨﺸﻲﻫﺎﻱ ﺷﺮﻛﺖ ﺭﺍ ﺑﻴﺶﺗﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺮﺕ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻲ، ﺑﺰﺭﮒﺗﺮﻳﻦ ﺩﺭﻭﻏﺖ ﻫﻢ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ
ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺘﻲ ﻋﺎﺷﻘﻢ ﻫﺴﺘﻲ...
ﻣﺮﺩ: ﻧﻪ!
ﺑﺰﺭﮒﺗﺮﻳﻦ ﺩﺭﻭﻏﻢ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻋﻤﻞ ﻭﺍﺯﻛﺘﻮﻣﻲ ﺩﺍﺷﺘﻪﺍﻡ
ماتیلدا : من به اندازه کافی رشد کردم ، فقط سنم بالا میره!
لئون :ولی من سنم به اندازه کافی بالا رفته ، حالا باید رشد کنم!
Léon
The professional
ارزش خوندنو داره به خدا
.
روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند آنها تصمیم گرفتند تا قایم موشک بازی کنند
متاسفانه انشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت. او
باید تا 100 میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد.
همه پنهان شدند الا نیوتون ... نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد. دقیقا در مقابل انشتین.
انشتین شمرد 97, 98, 99..100… او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون در مقابل چشماش ایستاده. انشتین فریاد زد نیوت...ون بیرون( سك سك) نیوتون بیرون( سك سك) نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم.
او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم...
...تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست... ..نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام... که منو نیوتون بر متر مربع میکنه .........
...از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر یک پاسکال می باشد بنابراین من پاسکالم پس پاسکال باید بیرون بره (پاسکال سك سك)
قسمتی از شعر خودمه
.
با دلی مست نگاهت ونگاهی پر اشک
می روم تا که دلت غم نکند
ولی از عشق تو لبریز�
تو که در قلب منی
پاسخم ده
وقت تنهایی خویش
یاد من از دل پر اختر تو می گذرد
در تورنتو کانادا یه دانشگاه بود که تازگی ها مد شده بود دخترها وقتی می رفتن تو دستشویی، بعد از آرایش کردن آیینه رو می بوسیدن تا جای رژ لبشون روی آینه دستشویی بمونه .
مستخدم بیچاره از بس جای رژ لب پاک کرده بود خسته شده بود.
موضوع رو با رییس دانشگاه در میون می ذاره.
فرداش رییس دانشگاه تمام دخترها رو جمع می کنه جلوی در دستشویی و می گه : کسانیکه که این کار رو می کنن خیلی برای مستخدم ایجاد زحمت می کنن .
حالا برای اینکه شما ببینین پاک کردن جای رژ لب چقدر سخته ، یه بار جلوتون پاک می کنه .
مستخدم با آرامش کامل رفت دستمال رو فرو کرد تو آب توالت، بعد که دستمال خیس شد ، شروع کرد به پاک کردن آینه .
از اون به بعد دیگه هیچکس آیینه ها رو نبوسید!
مردی میخواست زنش را طلاق دهد.
دوستش علت را جویا شد ..
او گفت: این زن از روز اول همیشه می خواست من را عوض کند.
مرا وادار کرد سیگار و مشروب را ترک کنم..
لباس بهتر بپوشم، قماربازی نکنم، در سهام سرمایهگذاری کنم و حتی ...
مرا عادت داده که به موسیقی کلاسیک گوش کنم و لذت ببرم!
دوستش گفت: اینها که میگویی که چیز بدی نیست!
مرد گفت: ولی حالا حس میکنم که دیگر این زن در شان من نیست!
درویشی تهیدست از كنار باغ كریم خان زند عبور میكرد.
چشمش به شاه افتاد با دست اشارهای به او کرد.
كریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ اوردند.
كریم خان گفت: این اشارههای تو برای چه بود؟
درویش گفت ...
.
.
نام من كریم است و نام تو هم كریم و خدا هم كریم، آن كریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟
كریم خان در حال كشیدن قلیان بود؛ گفت چه میخواهی؟
درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است.
چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت.
خریدار قلیان كسی نبود جز كسی كه میخواست نزد كریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد.
پس جیب درویش پر از سكه كرد و قلیان نزد كریم خان برد...
روزگاری سپری شد.
درویش جهت تشكر نزد خان رفت.
ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشارهای به كریم خان زند كرد و گفت: نه من كریمم نه تو.
كریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول كرد و قلیان تو هم سر جایش هست !!!
دو تا پیرمرد باهم قدم میزدن،یکمی جلوتر از اونا
هم همسرانشون به آرومی باهم راه میرفتن و حرف میزدن.
پیرمرد اولی رو میکنه به اونیکی و میگه:
من و زنم دیروز رفتیم به رستوران که هم خیلی شیک و با کلاس بود؛
هم خیلی تر و تمیز و هم کیفیتِ غذاهاش عالی بود و از اون مهمتر
قیمت غذاش خیلی مناسب بود!
پیرمرد دوم: عه... چه جالب. واجب شد مام یه شب بریم اونجا!
حالا اسمِ رستورانه چی بود؟
پیرمرد اولی کلی فکر کرد؛کلی به خودش فشار آورد اما چیزی یادش نیومد!
بعد خیلی آروم از پیرمرد دوم پرسید:ببین یه حشره ای هست،پرهای بزرگ و خوشگلی داره
بعضیا هم خشکش میکنن و تو خونه به عنوان تابلو ازش استفاده میکنن،اسمش چیه؟
پیرمرد دوم با تعجب : پــــــــــــــــــــــــروانه؟!
پیرمرد اول با خوشحالی: آره خودشه!
بعد با فریاد رو میکنه به پیرزنها و میگه:
پروانه! پروانه! اون رستورانی که دیروز رفتیم، اسمش چی بود؟!
ﺷِﺮِﮎ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺍﻟﺎﻍ ﻣﺦ ﭘﺮﻧﺴﺲ ﺭﻭ ﺯﺩ...
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﭘﺴﺮﺍ ﺑﺎ SONATA
ﻫﻢ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻦ ﻣﺦ ﺩﺧﺘﺮ ﺍ ﺭﻭ ﺑﺰﻧﻦ!
این ترانه که میگه: «شب بود بیابان بود زمستان بود یارم در اغوشم هراسان بود» بیشتر به نظر میاد صحنه خفت گیری را توصیف میکنه تا یه ماجرای رومانتیک
حبیب ( جمشید مشایخی ) : چرا نیومدی در دکاّن ؟
مجید ( بهروز وثوقی ) : امروز جمعه است ، تعطیلیه !
حبیب: امروز دوشنبه است ، خیلی داریم تا جمعه !
مجید : نه خیر ! تو اون تقویمه که آقام اون سال خودش با دست خودش بهم عیدی داد امروز جمعه است !
حبیب : اون تقویم باطله است !
مجید ( بهروز وثوقی ) : واسه من جمعه جمعه ی آقامه ، شنبه شنبه ی آقامه ؛ خواه مرده خواه زنده ؛ تازه تقلیده مرده جایزه ، آقا میگه بالا منبر؛ زکی اینو !!!
سوته دلان ، علی حاتمی ( 1356 )
تلاش بیهوده نکن !
چنان مردهای در من ،
که مسیح هم اگر عبور کند از تو زنده نخواهی شد . . .
یه روز گاو پاش میشکنه دیگه نمی تونه بلند شه کشاورز دامپزشک میاره .
دامپزشک میگه اگه تا 3 روز گاو نتونه رو پاش بایسته گاو رو بکشید
گوسفند اینو میشنوه و میره پیش گاو میگه بلند شو بلند شو گاو هیچ حرکتی نمیکنه...
روز دوم باز دوباره گوسفند بدو بدو میره پیش گاو میگه بلند شو بلند شو رو پات بایست باز گاو هر کاری میکنه نمیتونه بایسته رو پاش
روز سوم دوباره گوسفند میره میگه سعی کن پاشی وگرنه امروز تموم بشه نتونی رو پات وایسی دامپزشک گفته باید کشته شی .
گاو با هزار زور پا میشه..صبح روز بعد کشاورز میره در طویله و میبینه گاو رو پاش وایساده از خوشحالی بر میگرده میگه گاو رو پاش وایساده جشن میگیریم ...گوسفند رو بکشید :)))
نتیجه اخلاقی:
خودتو نخود هر آشی نکن :)))
پشت یه پیکان نوشته بود
.................ظرفیت 2 نفر................
.
.
.
خودم......................................خودت
هرگاه از کاري ترسيدي خود را به کام آن بينداز...
علي عليه السلام