خداییش اعتماد به نفس بعضی ها رو اگه کارخونه فراری داشت
الان میگفت پراید رو من ساختم ^ - ^
لا مصب اگه اعتماد به نفس همون بعضی ها رو نخود داشت الان پسته بود... وااااالا به قرعان
@Soltan1 · ۱۱۹۲ امتیاز
★★★☆☆ ۳ از ۵ (۳۳۸ رأی)
خداییش اعتماد به نفس بعضی ها رو اگه کارخونه فراری داشت
الان میگفت پراید رو من ساختم ^ - ^
لا مصب اگه اعتماد به نفس همون بعضی ها رو نخود داشت الان پسته بود... وااااالا به قرعان
میدونی عشق یعنی چی؟
یعنی زندگی روحت در جسمی دیگر...!
یعنی بیگانه شدن با خود...!
به همین سادگی........
کی بامیه و زولبیای منو خورد؟
.
.
.
.
.
مدرسان شریف
تلفن 29 دوتا شیش
من: مادر خانوم شام چی داری�
مادر خانوم: مدرسان شریف
من ( در حال کوبیدن سر خود به دیوار )
با این تبلیغاتشون وااااااالا
خونواده چند روزیه رفتن سفر خودم تنها خونم.حالا امروز قرار شد برگردند.
مخاطب خاصم زنگ زده میگه عزیزم پاشو برا نهار ی غذا درست کن که کیف کنند. بهت افتخار کنند
من :ا
خبر نداره که خودم تو این چند روز با بیسکویت ساقه طلایی سر کردم. انتظاراتی دارنا.
در انتظار پایان این فاصله لعنتی هستم تا محکم در آغوشت بگیرم . . .
آن روز زمین و زمان در توقف اند . . .
آن روز دیگر جاذبه زمین برایم معنایی ندارد زیرا گرمی آغوشت مرا تا ابرها میبرد . . .
آن روز قیامت تمام سختی هایم خواهد بود . . .
آغوش تو دنیایی جدید برایم میسازد . . .
دنیای من دوستت دارم
قابل توجه دوست گرامی ...
درد آورترین لحظه زندگی وقتیه که داری توی یک جمع با ذوق خاطره خوشمزه تعریف میکنی بعد یک دفعه وسط خاطره یکی میپره وسط حرفت و جمع متلاشی میشه. حالا چیزی که بیشتر دردآورترش میکنه اینه که یکی از اهالی جمع هنوز داره نگات میکنه و ی خنده شیطانی روی صورتش نقش میبنده. آدم دوست داره
تو اون لحظه ساعت برنارد رو داشت میرفت ی مشت میزد تو دهن خر مگس معرکه واااااااااالا
بعله ما ی همچین دردهایی رو تجربه کردی�
لایک= درد مشترکیم :(
بازیکنان رئال مادرید اعلام کردند که اگه کریم بنزما از این تیم جدا بشه
دیگه بهش نمیگن بنزما بهش میگن بنز"اونا"
بعله :)
ریه هایم بهونه هوای با تو بودن را دارن...!
تهدید میکنند زندگیم را...!
بعضی ها رو هم باید "حلزون" صدا کنی!
آخه لامصبا خیلی مشهورند...!
لا مصبا این قدر تبلیغ کرم حلزون رو پخش کردن که آدم هر وقت حلزون میبینه دوست داره بره ی امضا ازش بگیره
:ا
بچه ها این پفک 10 تومنی های قدیمی یادتونه. به به همیشه 5 تا میخریدم میریختم توی ی سینی فوتبالیستها که شروع میشد با یک چنگال شروع به خوردنش میکردم. هزار بار از اکسیژن های امروزی که اسمشو گذاشتن چیتوز خوشمزه تر بود. واااااااااااالا
یادمه معلم روزهایی که مشقامون رو نمینوشتیم میکشیدمون بیرون. به صف میشدیم. لا مصب یک خط کش چوبی همیشه خیس داشت انگار چوبش از
جهنم آورده شده بود این قدر ازش میترسیدیم. منم همیشه ته صف بودم. خخخخ زرنگم نه تا بهم میرسید کلی دستمو ها میکرم و به خودم میمالیدم ولی بی وجدان ی جوری میزد که فایده نداشت. سرخ میشد ی هفته.... شما هم عایا؟
هعی........
!...دل نوشته سلطان...!
این غم های لعنتی مرا کافر کرده اند. چند وقتیست در مغزم آنقدر رژه میروند که صدای پاهایشان نمیگذارد که به خدا فکر کنم.
خداوندا هدیه تولدی که بهم دادی بلای جانم شده است. می شود آنها را پس دهم؟
!... دل نوشته سلطان...!
بعضی وقتها هست که یک زخم کوچیک, یا حتی خراشی روی دست و پای انسان نقش میبنده که با هر بار خیس شدن یا شوری به اندازه قطع عضو بهت درد میده چون سوزشی که داره به دلت میرسه . حالا خدا نکنه عاشق بشی و خراشی روی دلت بیفته. این بار با هر خاطره تلخی که از ذهنت رد میشه دردش تمام وجودتو در بر میگره حالا سوزشی که به دل و بغضهایی که در گلویت نترکیده باقی میگذارد وروی هم جمع میکند بماند . . .
یادمه 15 سالم بود. کنار پدر و مادر نشسته بودم داشتم چایی میخوردم. پدر گرامی هم بعد از سال ها اومد شیرین سخنی کنه منم خندم گرفت ولی چون چایی مینوشیدم دهنم بسته بود به همین خاطر هوای مربوطه برای خروج از بینی مبارک استفاده کرد وتمام محتویات اعم از تر و اعم از خشک راهی بیرون شد. البته بگم سرما خوردگی هم داشتم.
هیچی دیگه حیف اون موقع محو شدن تو افق مد نبود . . .
عاغا ما جلسه اول بود که رفته بودیم بدن سازی. با یه هیکل کبریتی وارد شدیم. لباس پوشیدیم و رفتیم کنار وزنه ها. با وزنه های یک کیلویی میخواستم شروع کنم ولی وزنه کنار ی آدم هیکل درشت آرنولدی بود. رفتم و گفتم ببخشید این وزنه ها رو لازن ندارید. نا کس زد زیر خنده ای شیطانی که تمام سالون رو ور داشت. منم تازه فهمیدم چه گندی زدم. هیچی دیگه برای این که ریا نشه منم با این هیکل کبریتی ی وزنه ده کیلویی بلند کردم که الانم استخونهای بدنم دارن گریه میکنند. ودیگر از ده کیلو متری باشگاه بدنسازی هم عبور نکردم . . .
ما تو خونه یه (سماور. سم آور) داریم که مادرم خیلی دوسش داره. یه روز گفتم مادر منو بیشتر دوس داری یا (سماور. سم آور)رو؟ خیلی زود بحث رو عوض کرد. گفت نون گرفتی؟ نون نداریم.
من :-(
(سماور. سم آور) = :-))))
یکی از فانتزیام اینه که:
برم کوه اونجا بارون شدیدی بگیره منم برای این که خیس نشم برم داخل یک غار روی یک سنگ دراز بکشم و خوابم ببره. وقتی از خواب بلند میشم احساس گرسنگی زیادی کنم منم برگردم به خونه. وقتی به شهر رسیدم اوه اوه اوه اینجا چه خبره ماشینا چرا دارن پرواز میکنند؟ {شروال.شلوار}این پسرا چرا این قدر پایینه؟این ریل قطار تو آسمون چیکار میکنه؟ و از همه عجیب تر یک زن رو ببینم که داره پارک دوبل میکنه. خدایا من خوابم یا دیوونه شدم؟ هیچی دیگه منم به سمت ی مغازه برم که چیزی برای خوردن پیدا کنم. یه اسکناس ده تومنی بیرون بیارم. صاب مغازه بگه این گنجو از کجا پیدا کردی. منم ی نیش خندی بزنم بگم گنج کجا بود عاغا اگه گنج پیدا میکردم که سر و وزعم اینجوری نبود.با خودم بگم حتما داره تیکه میندازه. تورم شدید اومده حالا چیکار کنم. از گشنگی میمرم خدایا منو بکش من کجام. بعد صاب مغازه با خنده زیاد بگه هرچی دوس داری بردار. منم داستان اصحاب کهف یادم بیاد. بععععععله بدخت شدم . بپرسم ببخشید الان چه سالیه؟ 1698. وااااااااای خدای من این چه زندگی بود ...خوردم دیگه کار بد نمیکنم ولی دیگه دیر شده. گنجمو پس بگیرم. سوار پرایدم بشم برم به سمت افق ولی آسمان خراش ها نذارن که افق رو پیدا کنم...
یکی از تفریحات زمون بچگی من این بود که ی توپ بیارم رو پایی بزنم بعد احساس کنم که چند تا از دوستان هم پیش من ایستادند و باهم مسابقه میدیم(من خودمو جای اونا میذاشتم) ومن هی اونا رو شکست میدادم. نمیدونی لا مصب چه حسی به آدم میداد.
حسی که اون موقع داشتم مسی تو گرفتن 4 توپ تلا (طلا) نداشت. واااالا به غرعان.
بعله ما زمون بچگی ی همچین احساسات بهداشتی داشتیم.