یادمه 15 سالم بود. کنار پدر و مادر نشسته بودم داشتم چایی میخوردم. پدر گرامی هم بعد از سال ها اومد شیرین سخنی کنه منم خندم گرفت ولی چون چایی مینوشیدم دهنم بسته بود به همین خاطر هوای مربوطه برای خروج از بینی مبارک استفاده کرد وتمام محتویات اعم از تر و اعم از خشک راهی بیرون شد. البته بگم سرما خوردگی هم داشتم.
هیچی دیگه حیف اون موقع محو شدن تو افق مد نبود . . .