یکی از فانتزیام اینه که:
برم کوه اونجا بارون شدیدی بگیره منم برای این که خیس نشم برم داخل یک غار روی یک سنگ دراز بکشم و خوابم ببره. وقتی از خواب بلند میشم احساس گرسنگی زیادی کنم منم برگردم به خونه. وقتی به شهر رسیدم اوه اوه اوه اینجا چه خبره ماشینا چرا دارن پرواز میکنند؟ {شروال.شلوار}این پسرا چرا این قدر پایینه؟این ریل قطار تو آسمون چیکار میکنه؟ و از همه عجیب تر یک زن رو ببینم که داره پارک دوبل میکنه. خدایا من خوابم یا دیوونه شدم؟ هیچی دیگه منم به سمت ی مغازه برم که چیزی برای خوردن پیدا کنم. یه اسکناس ده تومنی بیرون بیارم. صاب مغازه بگه این گنجو از کجا پیدا کردی. منم ی نیش خندی بزنم بگم گنج کجا بود عاغا اگه گنج پیدا میکردم که سر و وزعم اینجوری نبود.با خودم بگم حتما داره تیکه میندازه. تورم شدید اومده حالا چیکار کنم. از گشنگی میمرم خدایا منو بکش من کجام. بعد صاب مغازه با خنده زیاد بگه هرچی دوس داری بردار. منم داستان اصحاب کهف یادم بیاد. بععععععله بدخت شدم . بپرسم ببخشید الان چه سالیه؟ 1698. وااااااااای خدای من این چه زندگی بود ...خوردم دیگه کار بد نمیکنم ولی دیگه دیر شده. گنجمو پس بگیرم. سوار پرایدم بشم برم به سمت افق ولی آسمان خراش ها نذارن که افق رو پیدا کنم...